نگهدار، امضاء كننده.
[وقع] : «مَوْقَعَةُ الطائِر» ج مَوَاقِع:
جاى افتادن پرنده.
=المَوْقِف-
ج مَوَاقِف [وقف] : ايستگاه، آمادگى و ايستادگى؛ «وَقَفَ من ذلك مَوْقِفًا حازِمًا» : در برابر امر با دور انديشى ايستادگى كرد؛ «اتَّخَذَ مَوْقِفًا عَدائيًّا» : موضع دشمنى بخود گرفت؛ «مَوْقِفُ المرأةِ المحجّبةِ» : دستها و چشمها و اعضاى ديگر جسم كه جزو حجاب زن نباشد.
=المُوَقَّف-
[وقف] : مفع،- من الدوابّ:
ستورى كه روى بازوان آنرا بشكل دايره داغ كرده باشند؛ «ضَرْعُ مُوَقَّفٌ» : پستانى كه بر روى آن آثار پستان بند باشد؛ «رَجُلٌ مُوَقَّف» : مرد مجرّب و كار آزموده؛ «رَجُلٌ مُوَقَّفٌ على الحقّ» : مردى كه در برابر حق و حقيقت مطيع و فروتن است.
=المَوْقِفَة-
[وقف] : جاى ايستادن، ايستگاه.
=المُوَقَّفَة-
[وقف] : «دابَّةٌ موقَّفَةٌ» : ستورى كه بر روى دست و پاى آن خطهاى سياه باشد.
=المَوْقُوت-
[وقت] : «وَقْتٌ مَوْقُوتٌ» : وقت معين و محدود.
=المَوْقُور-
[وقر] : «عَظْمٌ مَوْقُورٌ» : استخوانى كه در اثر صدمه فرو رفتگى پيدا كرد و درد گرفت.
=المَوْقُورَة-
[وقر] : «أُذُنٌ مَوْقُورَة» : گوش كه سنگين يا ناشنوا شده است.
=المَوْقُوص-
[وقص] : مفع، آنكه بر گردن او ضربه وارد شده باشد،،- في العروض: و در علم عروض انداختن حرف دوم از كلمه مُتَفَاعِلُنْ است كه در اين صورت مى شود (مُفَاعِلُنْ) .
=المَوْقُوف-
[وقف] : مفع،- عند الفُقَهاءِ: و در نزد فقيهان بمعناى وقف شده يا مال موقوف مى باشد.
=المَوْكِب-
ج مَوَاكِب [وكب] : گروه سواره يا پياده؛ «مَوْكِبُ الجنازةِ» : تشيع جنازه.
=المَوكِن-
[وكن] : جائيكه در آن تخم پرنده باشد، آشيانه پرنده.
=المَوْكِنَة-
[وكن] : آشيانه پرندگان.
=مَوَّل-
تَمْوِيلًا [مول] هُ: او را ثروتمند كرد.
=المُول-
[مول] (ح) : عنكبوت، كاردونك.
=المَوِّل-
[مول] : آنكه ثروت و اندوخته مالى بسيار دارد.
=المَوْلَى-
ج مَوَالٍ [ولي] : مالك، سيّد، آقا، ارباب، دنباله رو، بنده و برده، آزاد شده، آزاد كننده، انعام كننده، دوست دار، رفيق، هم پيمان، همسايه، شريك، فرزند، عمو، پسر عمو، خواهر زاده، داماد، فاميل نزديك، خويشاوند.
=المُولَة-
[مول] (ح) : واحد (المُول) و بمعناى عنكبوت است.
=المَوْلِج-
ج مَوَالِج [ولج] : جاى دخول، مدخل.
=المُولِد-
[ولد] : «شاةٌ مُولِدٌ» ج مَوَالِد و مَوَالِيد:
گوسفندى كه وضع حمل كرده باشد.
=المَوْلِد-
[ولد] : مص،- ج مَوَالِد: محل تولد يا زمان تولّد.
=المُوَلَّد-
[ولد] : مفع، آنچه كه از هر چيزى بوجود آمده باشد؛ «المَولَّدون مِنَ الشّعراءَ اوِ الأُدباء» : شاعران و اديبان كه در دوره اسلامى متولد شده اند نه در دوران جاهليت؛ «رجُلٌ مُوَلَّدٌ» و «كلامٌ مُوَلَّدٌ» : مرد يا كلامى كه عربى خالص و اصيل نباشد.
=المُوَلِّد-
[ولد] : فا،- الكهربائي (ف) :
دستگاه توليد نيروى برق، ژنراتور.
=المُوَلَّدَة-
[ولد] : آنچه كه از چيزى بوجود آيد؛ «جاءَنا ببيِّنةٍ مُوَلَّدَة» : دليلى نا روشن براى ما ارائه داد.
=المُوَلِّدَة-
[ولد] : ماما، قابله.
=المُوَلَّع-
[ولع] : مفع، آنكه به بيمارى پيسى دچار باشد،- من الدّواب: ستورى كه پوست آن داراى انواع رنگها بجز سياه و سفيد باشد.
=المُولَه-
[وله] : «ماءٌ مُولَهٌ» : آبى كه بسوى بيابان روان شده و به هدر رفته است.
=المُوَلَّه-
[وله] : مفع، «ماءٌ مَوَلَّهٌ» : مرادف (المُوله) است.
=المَوْلُود-
ج مَوَالِيد [ولد] : نوزاد، كودك.
=المَوْلَوِيّ-
[ولي] : منسوب به مولى، و در نزد مسلمانان بمعناى زاهد و متعبّد است.
=المَوْلَوِيَّة-
[ولي] : كلاه پشمين و بلندى كه مَوْلَوِي يا زاهد بر سر گذارد؛ «فيه مَوْلَويَّةٌ» : همانند مَوَالي يعنى سادات و بزرگان است.
=المَوْلِيّ-
[ولي] : كودكى كه براى او ولى تعيين كنند.
=المَوْلِيَّة-
[ولي] : مؤنث (المَوْلِيّ) است.
=مَوَّمَ-
تَمْوِيمًا [موم] مِيمًا: ميم نوشت.
=المُوم-
[موم] : شمع، سختترين نوع بيمارى آبله كه همه بدن را فرا گيرد.
=المَوْماء-
ج مَوَامٍ [موم] : بيابان پهن يا بيابانى كه در آن آب يافت نشود.
=المَوْماة-
ج مَوَامٍ [موم] : مرادف (الْمَوْماء) است.
=المُومَأ-
[ومأ] إليهِ: مشار اليه، اين كلمه را نويسندگان اديبانه بكار مى برند.
=المَوْمُوق-
[ومق] : دوست داشتنى.
=المُومِياء-
[موم] : موميا، ماده اى كه با آن اجسام را موميا كنند و اين روش در مصر باستان معمول بوده است.- اين كلمه فارسى است-
مَوَّنَ-
تَمْوينًا [مون] هُ: مخارج زندگى او را عهده دار شد،- الأجيرَ: كارگر روز مزد را علاوه بر دست مزد غذا داد.
=المُونَة-
ج مُوَن [مون] : آنچه از آذوقه كه انبار شود؛ «بيتُ المونة» : انبارى كه در آن مواد غذائي ذخيره كنند.
=مَوَّةَ-
تَمْوِيهًا [موه] المكانُ: در آنجا آب بدست آمد،- القِدرَ: آب ديگ را زياد كرد،- الشي ءَ بماءِ الذّهب او الفضّة و نحو هما: بر روى آن آب طلا يا نقره و مانند آنها كشيد،- عليهِ الأَمْرَ او الخبرَ: امر يا خبرى را بر خلاف واقع و مزورانه بيان نمود.
=المَوْهِب-
[وهب] : اسم است از (وَهَبَ) .