فهرس الكتاب

الصفحة 306 من 1009

-مِنَ النَّخلِ: نخلى كه بسيار بلند است و دست انسان به آن نرسد.

=الجِبَارَة-

ج جَبَائِر: شكسته بندى استخوان، چوبها يا پارچه ها كه با آن استخوان را بندند.

=الجَبَّارَة-

(ن) : گونه اى درخت از رسته صنوبريها است. اين درخت بسيار تنومند و بلند است و گاهى درازى آن به يكصد متر مى رسد.

=الجَبَّاسة-

محل كندن گچ، كارخانه گچ سازى.

=الجَبَّالَة-

ابزارى كه با آن بتون سازند.

=الجَبَان-

ج جُبَنَاء: ترسو، اين واژه ضد (الشجَاع) است.

=الجَبَّان-

م جَبَّانَة: اسم مبالغه (الجَبَان) است.

به معناى بسيار ترسو، فروشنده پنير، دارنده پنير، مترادف (الجَبَّانَة) است.

=الجَبَّانة-

ج جَبَابِين: گور، زمين هموار و بى درخت، بيابان.

=الجِبَاية-

ج جِبَايَات: ماليات، عوارض.

=الجُبَّة-

ج جُبَب و جِبَاب: جُبِّه، پوشاكى كه بر روى لباس پوشند، زِرِه، استخوان اطراف چشم، جاى اتصال ساق پاى ستور به سُم؛ «جُبَّة السنَان» : آن قسمت از نيزه كه داخل چيزى شده باشد.

=الجَبْح-

ج أَجْبُح و جِبَاح و أَجْبَاح: كندوى عسل.

=الجَبَخَانَة-

(ا ع) : زرادخانه، انبار اسلحه جنگى اعم از مواد منفجره و بمبها و غيره.

اين واژه تركى است.

=جَبَرَ-

-جَبْرًا و جُبُورًا و جِبَارَة العَظْمَ: استخوان را شكسته بندى كرد،- الكَسْرَ (ع ح) : و در علم حساب به معناى كسر را به عدد صحيح در آورد مى باشد،- الفقيرَ: فقير را توانگر كرد،- هُ على الأمر: او را ملزم به آن كار كرد، خاطِرَهُ: به او تسليت گفت، او را خشنود كرد،- جبورًا و جَبْرًا: به معناى (انْجَبَرَ) مى باشد.

=جَبَّرَ-

تَجْبِيرًا العَظْمَ: مترادف (جَبَرَه) است، استخوان را شكسته بندى كرد،- الفقيرَ: فقير را مستغنى كرد.

=الجَبْر-

اين واژه ضد (الكِسْر) است، قضا و قَدَر كه حاصل تثبيت هر چه كه خدا بخواهد مى باشد، علم جبر كه از دانشهاى رياضى است و مجهولات را بوسيله آن با استخدام حروف و علامات بدست مىورند، پيرى و سالخوردگى، ضد (القَدْر) است به معناى نيرو و انرژى.

=الجَبْرِيَّة-

يكى از مذاهب اسلامى است كه معتقد به (جَبْر) مى باشند به اين معنى كه انسان از خود توانى ندارد كه كارى را بكند يا نكند بلكه آنچه كه حادث شود از سوى خداست. اين مذهب بر خلاف عقيده (القَدَرِيَّة) مى باشد.

=الجِبْس-

ج أَجْبَاس: ترسو، لئيم و پَست، فرومايه، گران روح، فاسق، گچ، (ح) : بچّه خرس.

=الجَبَس-

(ن) : خربُزه.

=الجِبْصِيَّة-

(ن) : گياهى است از رسته (قَرَنْفُليّات) و بر گونه هاى بسيارى است و بيشتر براى گُلهاى آن كِشت مى شود.

=جَبَلَ-

-جَبْلًا هُ اللّهُ: خداوند او را آفريد و خلق كرد،- الترابَ: بر روى خاك آب ريخت و آن را به گونه گِل درآورد.

=جُبِلَ-

على الشي ءِ: بر آن چيز خوى گرفته شد.

=الجُبْل-

گروهى از مَردم.

=الجَبَل-

ج جِبَال و أَجْبَال و أَجْبُل: كوه، زمين بلند، بَلا و سختى؛ «جَبَلُ النّار» : كوه آتشفشان كه نام ديگر آن (البُركان) است؛ «جَبَلُ الجَلِيد» : كوه يخ كه معمولًا بر روى درياهاى منجمد پديد مىيد.

=الجُبْلَة-

مترادف (الجُبْل) است.

=الجَبْلَة-

خلقت و طبيعت، چهره، اصل و نژاد، نيرو، سفتىِ زمين.

=الجِبْلَة-

مترادف (الجَبْلَة) است.

=الجَبَلَة-

مترادف (الجَبْلَة) است.

=الجُبُلَّة-

اصل يا ريشه يا نژاد، سال خشك و بى حاصل، فراوانى از هر چيزى.

=الجِبِلَّة-

مترادف (الجَبْلَة) است.

=الجَبَلِيّ-

نسبت به (الْجَبَلْ) است، آنچه كه در كوهستان رويد يا زندگى كند، دارنده كوههاى بسيار،- ج جَبَليُّون: مَردمى كه در كوهستان زندگى مى كنند.

=الجِبِلِّيّ-

طبيعى.

=جَبُنَ-

-جُبْنًا و جُبُنًا و جَبَانَةً: ترسيد و قلب او ناراحت شد.

=جَبَّنَ-

تَجْبِينًا الرجلَ: او را بر ترس وادار نمود، او را به ترسيدن نسبت داد، او را ترسو يافت،- اللَّبَنُ (ط) : از شير پنير ساخت.

=الجُبْن-

پنير.

=الجُبُن-

مترادف (الجُبْن) است.

=الجُبُنّ-

مترادف (الجُبْن) است.

=جَبَهَ-

-جَبْهًا الرجلْ: ناگهان بر آن مَرد حمله كرد، بر پريشانى او زد،- الشتاءُ القومَ:

زمستان بر آن قوم آمد در حاليكه آماده نبودند،- فُلانًا: نياز فلانى را برنياورد،- هُ بالمَكروه: به او بدى كرد.

=جَبَّهَ-

تَجْبِيهًا هُ: سَرِ خود را پائين انداخت يا به زير گرفت.

=الجَبَه-

فراخى و زيبايى پيشانى.

=الجَبْهَة-

ج جِبَاه و جَبَهَات (ع ا) : پيشانى انسان، خوارى، مذلّت؛ «لقيتُ منهُ جَبْهَة» : از او خوارى ديدم،- مِنَ النَّاس: گروهى از مَردم؛ «جَبْهَةُ القومِ» : سَرور و مهتر قوم؛ «الجَبْهَةُ مِنَ العُود» (مو) : قسمت بالاى حلزونى شكل ابزار موسيقى عود است؛ (الجَبْهَةُ الحربية»(ا ع) : جبهه جنگ.

=الجِبِّير-

متكبّر و سختگير.

=الجَبِيرة-

[جبر] : چوبها يا پارچه هايى كه با آن استخوانها را شكسته بندى كنند و بندند.

=الجَبِيس-

ج أَجْبَاس (ح) : بچّه خِرس.

=الجَبِين-

ترسو و بُزدِل. اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مى شود،- ج أَجْبُن وَ جُبُن و أَجْبِنَة: مترادف (الجَبْهة) است، پيشانى.

=جَثَّ-

-جَثًّا هُ: آن چيز را از ريشه بَركند.

=الجُثّ-

ملخ يا زنبور مُرده،- (ز) : پوست

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت