فهرس الكتاب

الصفحة 313 من 1009

يا چند قاشق از آن نوشند،- مِنَ الماء: آبى كه يكباره و يكجا آن را نوشند.

=الجَرْعَة-

(طب) : مترادف (الجُرعة) است،- مِنَ الماء: يك جُرعه آب.

=جَرَفَ-

-جَرْفًا الطينَ: گِل را از روى زمين با بيل بَركَند و زمين را پاك كرد،- الشي ءَ:

همه آن چيز يا بيشتر آن را بُرد.

=جَرَّفَ-

تَجْرِيفًا [جرف] : مترادف (جَرَفَ) است.

=الجُرْف-

ج أَجْرَاف: كنار رودخانه كه آب آن را كنده يا خورده باشد.

=الجَرْف-

مالِ بسيار از ستوران و طلا و نقره، فراوانى و فراخى نعمت.

=الجُرُف-

ج جِرَفَة: كنار رودخانه كه آب آن را كنده يا خورده باشد.

=جَرَمَ-

-جَرْمًا الشي ءَ: آن چيز را بُريد، آن را تمام كرد،- النَّاقَةَ: كُركِ شتر را بُريد،- اللحم عَنِ العَظْم: گوشت را از روى استخوان برداشت،- الوالي فُلانًا بِكذا: حاكم از فلانى جريمه اى گرفت،- لِأهلِهِ: براى خانواده خود كاسبى كرد،- جريمَةً إليهِ وَ عَلَيهِ: آن مَرد گناه كرد،- جَرْمًا و جَرَمًا النَّخلَ:

خرماى درخت را چيد.

=جَرُمَ-

-جَرِيمَةً: گناه او بزرگ شد.

=جَرَّمَ-

تَجْرِيمًا هُ: آن چيز را قطعه قطعه كرد، او را به گناهى متهم كرد.

=الجُرْم-

ج جُرُم و أَجْرَام: مترادف (الجَرَم) است.

=الجَرْم-

ج جُرُوم: قايق، زمين بسيار گرم.

=الجِرْم-

ج أَجْرَام و جُرُم و جُرُوم (فك) : يكى از جرم هاى آسمانى يا ستاره، جسم حيوان و جُز آن.

=الجَرَم-

ج جُرُوم و أَجْرَام: گناه و اشتباه، و گاهى معناى قَسَم به خود مى گيرد مانند:

«لا جَرَمَ لَأَفْعَلَنَّ» : قسم مى خورم كه آن كار را بكنم؛ «لا جَرَمَ» : لا بُدّ، بى ترديد.

=الجُرْمُوز-

ج جَرَامِيز (ح) : بچّه نر گرگ، پيشاهنگ خُردسال كه سن او از دوازده سال كمتر باشد.

=الجُرْمُوق-

گالِش، كفشى كه بروى كفشى ديگر پوشند. اين واژه را در زبان متداول (الكالُوش) گويند، كفش. اين واژه فارسى است.

=الجُرْن-

ج جُرُن: خرمَن گاه، جايى كه در آن خُرما و جُز آن را خشك كنند،- ج أَجْرَان و جِرَان: سنگى كه ميان آن گود شده باشد و در آن آب جمع شود مانند حوضچه سنگى؛ «جُرْنُ المَعْمُوديّة» : حوضچه سنگى كه در گوشه اى از كليسا قرار دهند و مسيحيان از آب آن براى غسل تعميد استفاده كنند.

=الجُرْوُ-

[جرو] : مترادف (الجَروْ) است.

=الجَرْوُ-

ج جِرَاء و أَجْرٍ و جج أَجْرِية [جرو] :

سگ توله يا بچه شير، بر هر چيز كوچكى اطلاق شود حتى بر انار يا خربزه.

=الجِرْوُ-

[جرو] : مترادف (الجَروْ) است.

=الجُرْوَة-

مؤنث (الجُرْو) است.

=الجَرْوَة-

مؤنث (الجَروْ) است.

=الجِرْوَة-

مؤنث (الجِروْ) است.

=الجَرُور-

[جرّ] من الآبار: چاه بسيار گود.

=الجَرُوز-

پرخور كه هر چه در سُفره باشد آن را بخورد، آنكه به هنگام غذا خوردن شتاب كند.

=الجُرُوم-

من البلاد: سرزمين هاى گرمسيرى.

ضِدِّ اين كلمه (الصرُود) است به معناى زمينهاى سردسيرى.

=الجَرْيُ-

[جري] : مص؛ «جَرْيًا على العادة» :

بر طبق معمول.

=الجَرِيّ-

ج أَجْرِيَاء [جري] : وكيل. اين واژه در مفرد و جمع و مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مى شود، مُزد بگير، رسول، نماينده، ضامن.

=الجِرِّيّ-

[جري] (ح) : گونه اى ماهى رودخانه اى است كه معروف به (الحَنْكَليسْ) مى باشد. اين ماهى را در مصر (ثُعبانُ الماء) نامند زيرا بسان مار دراز است و به جز استخوان سر و ستونِ فقرات استخوان ديگرى ندارد.

=الجِرْيَاض-

مترادف (الجَرَّاض) است.

=الجَرِي ء-

ج أَجْرَاء و أجْرِئَاء [جرأ] : دلير و بى باك.

=الجِرِّيث-

(ح) : مترادف (الجِرِّىّ) است.

=الجَرِيح-

ج جَرْحَى: زخمى، آنكه بدنش زخم شده باشد.

=الجَريد-

شاخه درخت خُرما كه برگهاى آن را كنده باشند.

=الجَرِيدة-

واحد (الجَريد) است، گروه اسبان كه سوار بر آنها باشند و پياده در بين آنها نباشد، باقيمانده مال، روزنامه؛ «جَريدة يوميّة» : روزنامه كه هر روز صادر شود؛ «جريدة صباحيّة» : روزنامه صبح؛ «جَريدةُ الضَّبطِ» : اين واژه در اصطلاح دادگاههاست كه منشى دادگاه جريان محاكمه را در آن ثبت كند.

=الجَرِيرَة-

[جرّ] : گناه، جنايت؛ «فَعَلْتُ ذلكَ مِنْ جَرِيرَتك» : آن كار را به خاطر تو انجام دادم.

=الجُرَيْس-

(ن) : گياهى است زيبا از رسته گُلِ استكانيها اين گياه داراى شكوفه هايى سفيد يا بنفشه اى مى باشد.

=الجَرِيش-

دانه نيمكوب، بلغور.

=الجَرِيض-

مترادف (الجَرَض) است،- ج جَرْضَى: غمگين؛ «أَفْلَتَ فُلانٌ جَرِيضًا» : غم و غصه فلانى را مشرف بر مرگ كرد.

=الجَرِيم-

م جَرِيمة ج جِرَام: گناهكار، بزرگ اندام.

=الجَرِيمة-

ج جَرَائِم: گناه، جُرم، جريمه.

=الجَرِين-

ج جُرُن: خرمن گاه، جاى خشك كردن خُرما و مانند آن.

=جَزَّ-

-جَزًّا الصوفَ أو العشبَ أو النخلَ: پشم يا گياه و مانند آن را بُريد،- جُزُوزًا التمرُ: آن خُرما خشك شد،- الغَنَمُ أو البُرُّ أو النخلةُ:

هنگام چيدن يا بُريدن پشم گوسفند يا ميوه درخت خُرما رسيد.

=جَزَى-

-جَزَاءً [جزي] الرجلَ بكذا و على كذا:

آن مَرد را پاداش داد،- فُلانًا حَقَّهُ: حق فلانى را داد،- الشي ءُ فُلانًا: آن چيز براى فلانى كافى شد،- الأَمرُ منهُ أو عَنْه: آن كار

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت