يا چند قاشق از آن نوشند،- مِنَ الماء: آبى كه يكباره و يكجا آن را نوشند.
(طب) : مترادف (الجُرعة) است،- مِنَ الماء: يك جُرعه آب.
=جَرَفَ-
-جَرْفًا الطينَ: گِل را از روى زمين با بيل بَركَند و زمين را پاك كرد،- الشي ءَ:
همه آن چيز يا بيشتر آن را بُرد.
=جَرَّفَ-
تَجْرِيفًا [جرف] : مترادف (جَرَفَ) است.
=الجُرْف-
ج أَجْرَاف: كنار رودخانه كه آب آن را كنده يا خورده باشد.
=الجَرْف-
مالِ بسيار از ستوران و طلا و نقره، فراوانى و فراخى نعمت.
=الجُرُف-
ج جِرَفَة: كنار رودخانه كه آب آن را كنده يا خورده باشد.
=جَرَمَ-
-جَرْمًا الشي ءَ: آن چيز را بُريد، آن را تمام كرد،- النَّاقَةَ: كُركِ شتر را بُريد،- اللحم عَنِ العَظْم: گوشت را از روى استخوان برداشت،- الوالي فُلانًا بِكذا: حاكم از فلانى جريمه اى گرفت،- لِأهلِهِ: براى خانواده خود كاسبى كرد،- جريمَةً إليهِ وَ عَلَيهِ: آن مَرد گناه كرد،- جَرْمًا و جَرَمًا النَّخلَ:
خرماى درخت را چيد.
=جَرُمَ-
-جَرِيمَةً: گناه او بزرگ شد.
=جَرَّمَ-
تَجْرِيمًا هُ: آن چيز را قطعه قطعه كرد، او را به گناهى متهم كرد.
=الجُرْم-
ج جُرُم و أَجْرَام: مترادف (الجَرَم) است.
=الجَرْم-
ج جُرُوم: قايق، زمين بسيار گرم.
=الجِرْم-
ج أَجْرَام و جُرُم و جُرُوم (فك) : يكى از جرم هاى آسمانى يا ستاره، جسم حيوان و جُز آن.
=الجَرَم-
ج جُرُوم و أَجْرَام: گناه و اشتباه، و گاهى معناى قَسَم به خود مى گيرد مانند:
«لا جَرَمَ لَأَفْعَلَنَّ» : قسم مى خورم كه آن كار را بكنم؛ «لا جَرَمَ» : لا بُدّ، بى ترديد.
=الجُرْمُوز-
ج جَرَامِيز (ح) : بچّه نر گرگ، پيشاهنگ خُردسال كه سن او از دوازده سال كمتر باشد.
=الجُرْمُوق-
گالِش، كفشى كه بروى كفشى ديگر پوشند. اين واژه را در زبان متداول (الكالُوش) گويند، كفش. اين واژه فارسى است.
=الجُرْن-
ج جُرُن: خرمَن گاه، جايى كه در آن خُرما و جُز آن را خشك كنند،- ج أَجْرَان و جِرَان: سنگى كه ميان آن گود شده باشد و در آن آب جمع شود مانند حوضچه سنگى؛ «جُرْنُ المَعْمُوديّة» : حوضچه سنگى كه در گوشه اى از كليسا قرار دهند و مسيحيان از آب آن براى غسل تعميد استفاده كنند.
=الجُرْوُ-
[جرو] : مترادف (الجَروْ) است.
=الجَرْوُ-
ج جِرَاء و أَجْرٍ و جج أَجْرِية [جرو] :
سگ توله يا بچه شير، بر هر چيز كوچكى اطلاق شود حتى بر انار يا خربزه.
=الجِرْوُ-
[جرو] : مترادف (الجَروْ) است.
=الجُرْوَة-
مؤنث (الجُرْو) است.
=الجَرْوَة-
مؤنث (الجَروْ) است.
=الجِرْوَة-
مؤنث (الجِروْ) است.
=الجَرُور-
[جرّ] من الآبار: چاه بسيار گود.
=الجَرُوز-
پرخور كه هر چه در سُفره باشد آن را بخورد، آنكه به هنگام غذا خوردن شتاب كند.
=الجُرُوم-
من البلاد: سرزمين هاى گرمسيرى.
ضِدِّ اين كلمه (الصرُود) است به معناى زمينهاى سردسيرى.
=الجَرْيُ-
[جري] : مص؛ «جَرْيًا على العادة» :
بر طبق معمول.
=الجَرِيّ-
ج أَجْرِيَاء [جري] : وكيل. اين واژه در مفرد و جمع و مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مى شود، مُزد بگير، رسول، نماينده، ضامن.
=الجِرِّيّ-
[جري] (ح) : گونه اى ماهى رودخانه اى است كه معروف به (الحَنْكَليسْ) مى باشد. اين ماهى را در مصر (ثُعبانُ الماء) نامند زيرا بسان مار دراز است و به جز استخوان سر و ستونِ فقرات استخوان ديگرى ندارد.
=الجِرْيَاض-
مترادف (الجَرَّاض) است.
=الجَرِي ء-
ج أَجْرَاء و أجْرِئَاء [جرأ] : دلير و بى باك.
=الجِرِّيث-
(ح) : مترادف (الجِرِّىّ) است.
=الجَرِيح-
ج جَرْحَى: زخمى، آنكه بدنش زخم شده باشد.
=الجَريد-
شاخه درخت خُرما كه برگهاى آن را كنده باشند.
=الجَرِيدة-
واحد (الجَريد) است، گروه اسبان كه سوار بر آنها باشند و پياده در بين آنها نباشد، باقيمانده مال، روزنامه؛ «جَريدة يوميّة» : روزنامه كه هر روز صادر شود؛ «جريدة صباحيّة» : روزنامه صبح؛ «جَريدةُ الضَّبطِ» : اين واژه در اصطلاح دادگاههاست كه منشى دادگاه جريان محاكمه را در آن ثبت كند.
=الجَرِيرَة-
[جرّ] : گناه، جنايت؛ «فَعَلْتُ ذلكَ مِنْ جَرِيرَتك» : آن كار را به خاطر تو انجام دادم.
=الجُرَيْس-
(ن) : گياهى است زيبا از رسته گُلِ استكانيها اين گياه داراى شكوفه هايى سفيد يا بنفشه اى مى باشد.
=الجَرِيش-
دانه نيمكوب، بلغور.
=الجَرِيض-
مترادف (الجَرَض) است،- ج جَرْضَى: غمگين؛ «أَفْلَتَ فُلانٌ جَرِيضًا» : غم و غصه فلانى را مشرف بر مرگ كرد.
=الجَرِيم-
م جَرِيمة ج جِرَام: گناهكار، بزرگ اندام.
=الجَرِيمة-
ج جَرَائِم: گناه، جُرم، جريمه.
=الجَرِين-
ج جُرُن: خرمن گاه، جاى خشك كردن خُرما و مانند آن.
=جَزَّ-
-جَزًّا الصوفَ أو العشبَ أو النخلَ: پشم يا گياه و مانند آن را بُريد،- جُزُوزًا التمرُ: آن خُرما خشك شد،- الغَنَمُ أو البُرُّ أو النخلةُ:
هنگام چيدن يا بُريدن پشم گوسفند يا ميوه درخت خُرما رسيد.
=جَزَى-
-جَزَاءً [جزي] الرجلَ بكذا و على كذا:
آن مَرد را پاداش داد،- فُلانًا حَقَّهُ: حق فلانى را داد،- الشي ءُ فُلانًا: آن چيز براى فلانى كافى شد،- الأَمرُ منهُ أو عَنْه: آن كار