مرد پيس، آنكه در سختى و يا هنگام سوار بر زين ثبات و استقامت نداشته باشد؛ «شَيخٌ قَلِعٌ» : پير مردى كه هنگام برخاستن سست و خسته و لرزان باشد.
=القُلْعَة-
آنكه پيس شده باشد، ناتوانى كه اگر مورد حمله قرار گيرد ثبات نداشته باشد،- مال و دارائى ناپايدار، مال عاريتى، آنچه كه از درخت كنده شود، «هُوَ عَلى قُلْعَةِ» : او در حال كوچ كردن است؛ «مَنْزِلُنا منزلُ قُلْعَة» ، خانه ما مِلك نيست.
=القَلْعَة-
ج قِلَاع و قُلُوع: نهالى را كه از بُن درخت نخل جدا كنند، پناهگاه و حصار،- الطَّائِرَة (ا ع) : هواپيماى غول پيكرى كه براى زدن مواضعِ دشمن و حصارها و انبارهاى او به هنگام جنگ از آن استفاده مى كنند.
=القِلْعَة-
ج قِلَع: اسم نوع از (قَلَعَ) است، نيمى از چيزى.
=القُلَعَة-
مرد پيس، جائى كه صاحبش در آن قرار نمى گيرد.
=القَلَعَة-
ج قِلَاع و قَلَع: سنگى كه از كوه جدا و كنده شود،- ج قَلَع: زمين بلند و مرتفع، پناهگاه و حصار، پاره ابرى ضخيم مانند كوه.
=قَلْعَطَ-
قَلْعَطَةً هُ: آنرا بسيار چرك و كثيف كرد، اين كلمه سريانى است.
=القَلْعَطَة-
چرك كردن و پليد نمودن چيزى.
=قَلَفَ-
قَلْفًا الشجرةَ: پوست درخت را كند،- الظِّفْرَ: ناخن را از بيخ كند،- الشَّى ءَ: چيزى را وارونه كرد،- قَلْفًا و قَلْفَةً الدَّنَّ: گل و لاى ظرف مى را پاك كرد،- السَّفِينَةَ: تخته پاره هاى كشتى را با الياف به هم پيوست و در ميان آنها قير پاشيد.
=قَلَّفَ-
تَقْلِيفًا [قلف] السفينةَ: مُرادف (قَلَفَهَا) .
است.
=القِلْف-
پوست درخت، جاى زبر و خشن.
=القِلْفَة-
واحد (القِلْف) است، ناخن كه از بيخ كنده شده باشد.
=القَلِفَة-
من الشفاه: لبهاى كلفت و خشن.
=قَلَقَ-
-قَلْقًا الشي ءَ: آن چيز را به حركت در آورد.
=قَلِقَ-
-قَلَقًا: ناراحت و سرگردان شد.
=القَلِق-
آنكه ناراحت و سرگردان باشد.
=القُلْقَاس-
(ن) : گياهى است كه مركز آن هندوستان است و در خاورميانه نيز كِشت مى شود، برگهاى آن سبز و پهن و مغز آن مانند سيب زمينى است كه آن را مى پزند و مى خورند- اين كلمه يونانى است،- الرُّوميّ اوِ الكَنْكرَ (ن) : نوعى ديگر اين گياه معروف به رومى يا كنگر است كه از آمريكاى شمالى به كشورهاى اروپا و ديگر كشورها در حدود 1600 ميلادى آورده شده است.
=القَلِقَة-
مؤنّث (القَلِق) است.
=قَلْقَلَ-
قَلْقَلَةً [قلقل] : صدا از خود در آورد،- قَلْقَلَةً وَ قِلْقَالًا وَ قَلْقَالًا الشَّى ءَ: آن چيز را تكان داد،- الحزنُ دَمْعَهُ: اندوه اشك او را جارى كرد،- فِى الأَرْضِ: به سياحت و زمين گردى شتافت.
=القِلْقِل-
[قلقل] : گياهى است از جنس قرنيات به شكل انار كه داراى دانه هاى سياه و نرم و گرد به اندازه دانه فلفل است.
=القُلْقُلَان-
[قلقل] (ن) : مُرادف (القِلْقِل) است.
=القَلْقَلَة-
[قلقل] : حروف قلقله اين پنج حرف است (ب ج د ط ق) .
=قَلَمَ-
-قَلْمًا الشي ءَ: آن چيز را قطع كرد يا بُريد،- الظِّفْرِ: قسمت برآمده ناخن را چيد.
=قَلَّمَ-
تَقْلِيمًا [قلم] الشي ءَ: آن چيز را بريد يا قسمتهائى از آن را به تدريج بريد،- الظِّفْرَ:
ناخن را چيد؛ «قَلَّمَ ظِفْرَ فُلانٍ» : فلانى را خوار و ناتوان كرد.
=القَلَم-
ج أَقْلَام و قِلَام: قلم و خامه؛ «قَلَمُ الحِبْرِ» : قلم مركب (جوهر) ؛ «قَلَمُ رَصَاص» :
مداد؛ «قَلَمِ جَافَ» : خود كار، سهم قُمار،- ج اقْلام: بخش ادارى؛ «قَلَمُ التَّحْرير» : دبيرخانه، «قَلَمُ الاسْتِعْلامات» : بخش اطلاعات.
=قَلْنَسَ-
قَلَنْسَةً [قلنس] هُ: او را كلاه بوقى دراز پوشانيد،- الشَّى ءَ: روى آن را پوشانيد،- الرَّجُلُ: دست بر سينه نهاد و تعظيم كرد.
=القَلَنْسُوَة-
ج قَلَانِس و قَلَانِيس و قَلَاسٍ و قَلَاسِيّ [قلنس] : گونه اى كلاه كه در گذشته از آن استفاده مى شده و هم اكنون كاهنان بعضى از معابد بر سر مى نهند و آن را در زبان متداول روز (قلُّوسَة) نامند، اين كلمه لاتينى است.
=القُلَنْسِيَة-
ج قَلَانِس و قَلَانِيس و قَلَاسٍ و قَلَاسِيّ [قلنس] : مُرادف (القَلَنْسُوَة) است.
=القِلْو-
[قلو] : آنچه كه سبك و كم وزن باشد، الاغ جوان و پُرتوان، ماده اى گياهى است كه از سرخ كرده نبات الحمض بدست آيد.
=القُلُوب-
«أَفعال القُلُوبِ» : اين افعال در زبان عربى عبارتند از: (ظَنَّ، رَأى، حَسِبَ، دَرَى، خَالَ، زَعَمَ ... ) كه معمولا دو مفعول به خود مى گيرند و بر آنها (ظَنَّ وَ اخَوَاتُها) اطلاق مى شود.
=القُلُوص-
فاضلاب شهر كه در آن فضولات ريزند و به گونه رودخانه روان باشد،- ج قَلائِص و قلّاص وَ قُلُص و قُلْصَان مِنَ الإبل: شتران بلند پاى، شتران جوان كه در سير دائم باشند، شتر ماده كه در اولين بار سوار آن شوند.
=القُلُوع-
ج قُلْع: كمانى كه هنگام كشيدن برمى گردد،- (ح) : شتر ماده بزرگ اندام.
=قَلِيَ-
-قِلِّى و قَلَاءً و مَقْلِيَةً [قلي] الرجُلَ: آن مرد را خشمگين كرد.
=القِلْي-
[قلي] : چيزى كه از سوخته گياه (الحَمض) بدست آيد.
=القَلِيب-
ج قُلْب و قُلُب و أَقْلِبَة: چاه، چاه قديمى (اين كلمه مذكر است و گاهى مؤنّث مىيد) .
=القَلِيَّة-
ج قَلَايا [قلي] (ط) : غذاى سرخ كرده، خورش كه با گوشت سرخ كرده تهيّه شود.
=القِلِّيَة-
[قلي] : حجره عابد يا راهب، صومعه