فهرس الكتاب

الصفحة 573 من 1009

=الصِّفَاق-

ج صُفُق: پوست زير شكم انسان. پوست زير پوست، چرمى كه با آن كلاه خود چوبى را مى پوشانند.

=الصَّفَّاق-

اسم مبالغه از (الصّافِق) است، كسيكه بسيار مسافرت و تجارت كند.

=صَفَتَ-

-صَفْتًا حَقَّهُ: حق او را نداد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=الصِّفَة-

[وصف] : مص، صفت، صفت براى موصوف مانند «العلْمُ وَ الْجمال» ، نشانه اى كه موصوف را با آن مى شناسند.

=الصُّفَّة-

ج صُفَف و صُفَّات و صِفَاف [صفّ] :

آنچه از دانه ها كه در كف دست قرار گيرد، سكوى بلند و باريك، خانه تابستانى كه سقف آن با شاخه هاى نخل و مانند آن پوشانيده شده باشد، «صُفَّةُ المَسْجِد» : سايه بان درب مسجد؛ «صُفَّةُ السَّرْج او الَّرحْلِ» : آنچه كه بر روى مقدمه و مؤخر زين مى كشند «صُفَّةُ مِنَ الدَّهْر» :

مدتى از زمان.

=صَفَحَ-

-صَفْحًا الشي ءَ: آن چيز را پهن (عريض) كرد،- ورقَ المُصْحَفِ: صفحات كتاب را يكى پس از ديگرى نشان داد،- فِى الأَمرِ: در آن كار تأمل و رسيدگى نمود،- النّاسَ: چهره هاى مردم را ديد، با مردم رو به رو شد و به امور آنها رسيدگى نمود،- هُ بالسَّيْفِ: با پهناى شمشير او را زد،- عَنْهُ: از او روى گردانيد، گناه او را بخشيد، او را بخشيد و ترك كرد،- السَّائِلَ عَنْ حاجَتِه: به تقاضاى او ترتيب اثر نداد.

=صَفَّحَ-

تَصْفِيحًا [صفح] : روى آن روكش آهنى قرار داد،- الشَّي ءَ: آنرا پهن و بلند كرد،- المَكانَ: زمين را با سنگ فرش كرد،- بيَدَيْهِ: با دستهاى خود كف زد.

=الصُّفْح-

صُفْحُ السيفِ: پهناى شمشير؛ «صُفْحَا الكفّين» : روىِ دو كف دست.

=الصَّفْح-

مص، و- ج صِفَاح: جهت و جانب،- مِنَ الْإنْسانِ: پهلوى انسان،- مِنَ الوَجْه:

چهره،- مِنَ السَّيف: پهناى شمشير؛ «ضَرَبَ عَنْهُ صَفْحًا» : از او روى گردانيد.

=الصَّفَح-

مرادف (الصِّفَاح) است.

=الصَّفْحَة-

ج صَفَحَات من الشي ءِ: يك سوى و يا طرف چيزى،- مِنَ الْكِتَاب: يك صفحه از ورقِ كتاب؛ «صَفْحَةُ الرَّجُل» : پهناى سينه مرد.

=صَفَدَ-

-صَفْدًا و صُفُودًا هُ: او را به زنجير آهنى و جز آن بست.

=صَفَّدَ-

تَصْفِيدًا [صفد] هُ: مرادف (صَفَدَهُ) است.

=الصَّفَد-

ج أَصْفَاد: بند و ريسمان، كرم و عطا و بخشش.

=صَفَرَ-

-صَفِيرًا: با دو لبان خود سوت زد و در زبان متداول مى گويند (صَوْفَرَ) ،- بِالْفَرَسِ عِنْدَ وُروُدِه: اسب را با سوت زدن براى آب خوردن فرا خواند.

=صَفِرَ-

-صَفَرًا و صُفُورًا و صُفُورَةً الإناءُ: ظرف خالى شد «دَخَلْنَا الدّارَ فَوَجَدْنَاهَا تصفَر» :

داخل خانه شديم و كسى در آن نبود.

=صُفِرَ-

صَفْرًا: به بيمارى زرد آب در شكم دچار شد.

=صَفَّرَ-

تَصْفِيرًا [صفر] لفلانٍ: با سوت او را صدا زد. با سوت مداوم اظهار عدم رضايت يا رضايت از كار فلانى نمود،- لِلدَّابَّة:

براى حيوان با دو لب خود سوت كشيد.

=،- بِالدَّابَةِ: حيوان را براى آب خوردن صدا زد،- الشي ءَ: آن را زرد نمود،- الثَّوبَ:

پيراهن را به رنگ زرد درآورد،- البَيْتَ:

خانه را تخليه نمود.

=الصُّفْر-

مس زرد، زر، دينار، تهى؛ «رَجُل صُفْرُ اليَد» : مرد تهى دست. مستمند.

=الصَّفْر-

خالى، تُهى؛ «هُوَ صَفْرُ الْيَد» :

يعنى چيزى در دست ندارد.

=الصِّفْر-

الصفْر،- (ع ح) : نقطه كه علامت رقم پوچ است و در زبان متداول به آن (سِفر) گويند.

=الصَّفَر-

گرسنگى،- (طب) : بيمارى يَرقان.

=صَفَر-

ماه دوّم از سال قمرى بين محرم و ربيع الأوّل كه معمولا 29 روز است. اين كلمه گاهى ممنوع از صرف است.

=الصَّفِر-

ج أَصْفَار: خالى، تهى.

=الصَّفْراء-

مؤنث (الأصْفَر) است، طلا، زرد آب،- (ح) : ملخ بعد از تخم گذارى.

=الصَّفَرَان-

-دو ماه محرّم و صفر از سال قمرى است.

=الصَّفْرَاويّ-

صفراوى، آنكه دهانش تلخ است، «الضِّحْكَةُ الصَّفْراوِيَّة» : خنده تحقير و كوچك كردن ديگران.

=الصُّفْرَة-

رنگ زرد مانند زر، سياهى.

=الصَّفْرة-

اسم مرة از (صَفَرَ) است، گرسنگى و خالى بودن شكم.

=الصِّفْرِد-

(ح) : نام پرنده ايست كه ضرب المثل ترس است.

=الصَّفْصَاف-

(ن) : درخت بيد؛ «صَفْصَافُ السَّلّالين» : چوب بيد كه از آن سبد سازند.

و «الصَّفْصَافُ المُسْتَحِي» : شاخه هاى زينتى بيد.

=صَفْصَفَ-

صَفْصَفَةً الأَمتعةَ: متاعها را در صفوف منظم مرتب كرد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=الصَّفْصَف-

زمين هموار؛ «قاعٌ صَفصَفٌ» :

زمين هموار و استوار.

=صَفَعَ-

-صَفْعًا هُ: پس گردنى به او زد، با كف دست او را زد.

=الصَّفْعَة-

اسم مرّه از (صَفَعَ) است.

=صَفَّفَ-

تَصْفْيِفًا [صفف] الشّي ءَ:

آن چيز را مرتب كرد،- القَوْمَ:

مردم را به صف براى جنگ و غيره درآورد.

=،- اللَّحْمَ: گوشت را به قطعات كشيده درآورد،- السَّرْجَ: براى زين لبه آويخت،- تِ الإِبلُ قوائِمَها: شتران به صف درآمدند،- الطّائِرُ جناحَيْه: پرنده بالهاى خود را پهن كرد و آنها را بدون حركت قرار داد.

=صَفَقَ-

-صَفْقًا هُ: او را طورى زد كه صداى زدن آن شنيده مى شد،- هُ بِالسَّيفِ: با شمشير او را زد،- لَهُ بِالبَيْع وَ صَفَقَ عَلَى يَدِهِ و صَفَقَ يَدَهُ بِالبَيْعَة: دو دست خود را به علامت فروش قطعى به يكديگر زد،- الطّائرُ بِجَناحَيْهِ: پرنده بالهاى خود را

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت