فهرس الكتاب

الصفحة 611 من 1009

=العاتِي-

ج عُتَاة و عُتِيّ [عتو] : فا، متكبّر؛ «لَيْلُ عاتٍ» : شبى تاريك.

=عاثَ-

عَيْثًا و عُيُوثًا و عَيَثَانًا [عيث] الشي ءَ: آن چيز را تباه كرد؛ «عَاثَ الذِّئبُ فِى الْغَنَم» :

گرگ به گله گوسفند زد؛ «عاثَ فِى الْأَرضِ فَسَادًا» : هر جا كه رفت زيان وارد كرد،- في مالِهِ: درمان خود اسراف و آن را تباه كرد.

=عاجَ-

-عَوْجًا و مَعَاجًا [عوج] بالمكان: در آن مكان اقامت نمود،- فُلانًا بِالْمَكان: در آن مكان او را اقامت داد،- السَّائِر: رَونده از رفتن باز ماند،- الى او عَلَى الْمَكان: بدانجا اظهار تمايل و توجه نمود،- الَيْه: به او ميل نمود،- الْبَعيرَ: بر سر شتر مهار افكند،- فُلانٌ عَمَّا عَزم عليهِ: فلانى از آنچه كه تصميم گرفته بود منصرف شد.

=عاجَ-

-عَيْجًا [عيج] بالشي ءِ: آن چيز را آماده و مجهز كرد.

[عوج] : عاج (دندان فيل) .

=العاجَة-

[عوج] : يك قطعه عاج.

=العاجِز-

ج عَوَاجِز: فا، ناتوان؛ «امْرَأَةٌ عَاجِزٌ» : زن ناتوان،- ج عَجَزَة: كسيكه نيروى بدنى او تحليل رفته و قادر به كار نباشد؛ «مَأْوىَ العَجَزَة» : خانه سالمندان و ناتوانان؛ «إِسْعَافُ العَجَزَة» : يارى به سالمندان و ناتوانان.

=عاجَلَ-

مُعَاجَلَةً [عجل] هُ بضربة: در زدن ضربه بر او پيشدستى كرد،- هُ بِذَنْبِهِ: او را به گناهى كه مرتكب شده بود مجازات نمود و به او امان نداد.

=العاجِل-

شتابگر، شتاب كننده بر ضد (آجل) است «عَاجِلًا اوْ آجِلًا» : زود يا دير؛ «فِى الْقَرِيبِ العَاجل» : در آينده نزديك.

=العاجِلة-

مؤنث (العَاجل) است، دنيا.

=العاجِم-

ج عُجَّم: آنكه چيزى را آزمايش و يا امتحان كند.

=العاجِمَة-

مؤنث (الْعَاجِم) است،- ج العَوَاجِم: دندان.

=العاجِن-

ج عُجُن من الرجال: آنكه هنگام برخاستن از زمين به علت ضعف يا كبر سن از دو دست خود كمك گيرد.

=عادَ-

-عَودًا [عود] هُ: او را باز گردانيد،- الشَّيْ ءَ: آن چيز را از گونه اى به گونه اى ديگر درآورد،- فلانًا بالمَعْروف: با او كارى خوب انجام داد،- عَوْدًا و عِيَادًا الشَّيْ ءَ:

مجددًا مورد رسيدگى قرار داد،- الأَمرُ كَذَا:

وضع به همان صورت اوّلى درآمد؛ «عَادَ فُلان شيخًا» : فُلانى پير شد.،- عَوْدًا و عَوْدةً و مَعَادًا لِكذا أَوالى كذا: به سوى آن رفت و يا از آن برگشت،- أَدْراجَهُ: از جائيكه آمده بود برگشت،- تِ المِيَاهُ الَى مَجَارِيها: وضع به حال طبيعى برگشت؛ «لَم يَعُدْ ... » : باقى نماند؛ «لَمْ يَعُدْ يَسْتَطيعُ صَبْرًا» : صبر و شكيبايى او تمام شد؛ «لَمْ يعُد له طَاقَةٌ به» :

ديگر طاقت در او نماند،- عَوْدًا و عِيَادًا و عِيادَةً و عُوَادَةً الْمَريضَ: از بيمار ديدن و عيادت كرد.

نام مردى از عرب قديم، يك قبيله عربى قديمى.

=عادَّ-

عِدَادًا و مَعَادَّةً [عدّ] الشي ءُ القومَ: با هم بطور مساوى مشاركت كردند،- هُ: او را به جنگ خواند.

=عادَى-

عِدَاءً و مُعَادَاةً [عدو] فلانًا: با او دشمنى كرد،- الشَّيْ ءَ: آن را دور كرد،- بين الصَّيْدَين: با يك تير دو نشان زد.

=العادَة-

ج عادَات و عَاد و عِيد و عَوَائِد [عود] :

عادت، اخلاق هميشگى شخص؛ «على عادَتِه» : به عادت هميشگى؛ «حَسبُ الْعَادَة» :

طبق معمول؛ «جَرَتِ الْعَادَةُ بِان» : عادت بر اين بود كه ...

=عادَلَ-

عِدَالًا و مُعَادَلَةً [عدل] هُ: با آن برابر شد،- هُ فِى المَحْمِل: با او سوار هودج شد،- بين الشَّيئَيْن: آن دو چيز را با هم برابر نمود،- فِى الأَمْرِ: آن كار را انجام نداد،- بَيْنَ الأَمْرَيْن: دو امر برايش پديد آمد و ندانست بر كداميك شكيبائى كند.

=العادِل-

ج عُدُول: مُنصف، دادگر، مشرك.

=العادِي-

ج عُدَاة [عدو] : فا، تجاوزگر، دشمن، ستمكار، دزد، شير كه انسان را شكار مى كند؛ «عَادِي العَوادِي» : سختترين كارها كه انسان را از امور خود باز دارد.

=العادِيّ-

ج عادِيَّات [عود] : امر طبيعى و معمول، چيزى قديمى.

=العادِيَة-

ج عَوَادٍ [عدو] : مؤنث (العَادِي) است، گروهى كه آماده براى جنگ مى باشند، اسبهاى غارت كننده، دورى، كارى كه تو را از كار ديگر باز مى دارد، تندى و خشم؛ «عَادِيَةُ السمِّ» : زيان زهر.

=عاذَ-

-عَوْذًا و عِيَاذًا و مَعَاذًا و مَعَاذَةً [عوذ] بفلانٍ من كذا: به او پناهنده شد؛ «اعُوذُ باللّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجيم» : پناه به خدا مى برم از شيطان رجيم،- بالشي ءِ: ملازم آن چيز شد.

=العاذِر-

فا، عذر خواه، اثر زخم.

=العاذِق-

ج عاذِقون و عُذَّاق: فا، كشاورز كه به امور نخل خرما رسيدگى كند.

=العاذِل-

ج عُذَّل و عُذَّال و عَذَلَة و عَاذِلُون:

سرزنش كننده، ملامت كننده.

=العاذِلَة-

ج عَوَاذِل و عَاذِلَات: مؤنث (الْعَاذِل) است.

=العَاذِيَة-

[عذو] من الأَراضي: زمينهاى خوب و پر بركت.

=عارَ-

-عَوْرًا [عور] هُ: او را كور كرد،- الشَّي ءَ: آن چيز را از بين بُرد و ضايع كرد.

=عارَ-

عَيْرًا [عير] : آن مرد آمد و شد كرد،- الْفَرَسُ: اسب راه خود را گرفت و رفت و چيزى جلوى آن را نگرفت،- تِ القَصِيدةُ:

آن شعر ميان مردم متداول شد،- فُلَانًا: از او عيبجويى كرد.

=عارَّ-

مُعَارَّةً و عِرَارًا [عرّ] الظليمُ: شتر مرغ بانك زد.

ج أَعْيَار [عير] : عيب، هر چه كه انسان را از قول و فعل مورد عيبجويى قرار دهد.

=العارّ-

[عرّ] من الجمال: شتر پيس.

=العارَة-

ج عَوَار [عور] : امانت، آنچه به

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت