فهرس الكتاب

الصفحة 835 من 1009

خواسته ها، چيزهاى مورد لزوم.

=المُسْتَمْطَر-

[مطر] : مفع، جاى باز و باران گير.

=المُسْتَمْطِر-

[مطر] : فا، نيازمند باران.

=المُسْتَمْعِز-

[معز] : كوشا و جِدّى در كار.

=المُسْتَمِيت-

[موت] : فا، جنگجوئى كه از مرگ باكى ندارد، آنكه ديوانه نيست ولى خود را بديوانگى زند.

=المُسْتَنّ-

[سنّ] : «مُسْتَنُّ الطريق» : جائيكه راه هويداست.

=المُسْتَنَام-

[نوم] : جاى مطمئن كه آب در آن متوقف مى شود.

=المُسْتَنْجَع-

[نجع] : جائيكه مردم براى بدست آوردن علوفه و گياه بدان روند.

=المُسْتَند-

[سند] : سند، قباله، آنچه كه بدان استناد شود.

=المُسْتَنْفَر-

[نفر] : مفع، سر گشته، بيمناك.

=المُسْتَنْفِر-

[نفر] : بيزار، بسيار متنفر.

=المُسْتَنْقَع-

ج مُسْتَنْقَعَات- [نقع] : جائي كه در آن آب جمع مى شود، آبگير كه در آن شستشو كنند؛ «حُمَّى المستنقعات» :

بيمارى مالاريا.

=المُسْتَهَاض-

[هيض] : ستورى كه استخوانش شكسته بوده و قبل از بهبودى كامل بر روى آن بار نهند يا از آن سوارى گيرند و دوباره موضع شكسته بشكند، بيمارى كه بهبودى يافته ولى بعلت كار سخت و يا با خوردن و نوشيدن غذاى نامناسب دوباره بيمار شود.

=المُسْتَهَام-

[هيم] : «مُسْتَهَامُ الفؤادِ» :

كسيكه دل و عقل او در اثر عشق از دست رفته باشد، بيدل؛ «قَلبٌ مُسْتَهَام» : دل شيفته و سرگشته از عشق.

=المُسْتَهْتَر-

[هتر] : كسيكه كارهاى زشت او بسيار باشد،- بالشّي ءِ: كسيكه بسيار بچيزى شيفته و دل بسته باشد.

=المُسْتَهْتِك-

[هتك] : مرد بى پروا، كسيكه از رسوائى باكى نداشته باشد.

=المُسْتَهِجّ-

[هجّ] : كسيكه در هر حال چه حق و چه باطل سخن مى گويد.

=المُسْتَهْدَج-

[هدج] : مفع، شتاب و عجله.

=المُسْتَهْدِج-

[هدج] : فا، شتاب كننده.

=المُسْتَهلّ-

[هلّ] : مفع، مطلع قصيده و شعر؛ «ما احْسَنَ مستهلَّ قصيدتِهِ» : مطلع شعر او چه زيباست.

=المُسْتَهْلِك-

ج مُسْتَهْلِكُون [هلك] : فا، مصرف كننده كالا و نيازمنديها.

=المُسْتَوى-

[سوي] : سطح، تراز، يكسان بودن در رتبه و يا استحقاق با ديگرى.

=المُسْتَوْبِد-

[وبد] : بد حال، كسيكه در وضع بدى قرار داشته باشد.

=المُسْتَوْدَع-

[ودع] : انبار، جاى نگهدارى و حفاظت از چيزى.

=المَسْتُور-

ج مَسْتُورُون و مَسَاتِير [ستر] : مفع، پاكدامن، با عفت، و در زبان متداول بمعناى كسى است كه بيش از نياز خود چيزى ندارد.

=المسْتُورَات-

[ستر] : «مَسْتُورات الزهْرِ» : نهان زادان گياه؛ «مستوراتُ البزُور» : گياهانى كه تخم آن در پوششى قرار دارد و نام ديگر آن (وِعَائِيَّاتِ البزُور) است.

=المُسْتَوْزِي-

[وزي] : فا، عاليرتبه، خودكامه و مستبد.

=المُسْتَوْصَف-

[وصف] : درمانگاه و كلينيك.

=المُسْتَوْصِلَة-

[وصل] من النساء: زني كه خواهان رسيدن موى سر خود به موى سر زن ديگرى مى باشد.

=المُسْتَوْعَل-

ج مُسْتَوْعَلَات [وعل] : پناهگاه بز كوهى در قلّه هاى كوه.

=المُسْتَوْقَد-

[وقد] : آتشدان، منقل.

=المُسْتَوْلِغ-

[ولغ] من الناس: كسيكه از مذمت و بدگوئى باكى ندارد.

=المِسَجَّة-

[سجّ] : ماله بنائي.

=المَسْجَد-

ج مَسَاجد [سجد] : جاى نيايش، پيشانى كه در اثر سجده نشان برمى دارد.

=المَسْجِد-

ج مَسَاجِد [سجد] : مسجد، سجده گاه، هر جاى عبادت و نيايش.

=المَسْجِدَانِ-

مسجد مكه و مسجد مدينه.

=المِسْجَدَة-

[سجد] : جانماز، سجاده.

=المِسْجَر-

[سجر] : آنچه كه با آن آتش تنور را به هم زنند.

=المُسَجَّر-

[سجر] : جائيكه آب در آن فرو رفته باشد؛ «شَعْرٌ مُسَجَّرُ» : گيسوى افشان.

=المَسْجَع-

[سجع] : هدف، مقصد.

=المُسْجَل-

[سجل] : مفع، چيز مباح و حلال و آزاد.

=المُسَجَّل-

[سجل] : نامه ثبت شده، نگارش شده، مضمون (كتاب، نامه) .

=المُسَجِّل-

[سجل] : نويسنده؛ «آلة مُسَجِّلَة» :

دستگاه ضبط صوت.

=المَسْجُور-

[سجر] : مفع، ساكن، آرام، پر، تهى، شيرى كه بيش از اندازه با آن آب آميخته باشند؛ «اللُّؤلؤ المَسْجُور» : مرواريد به رشته كشيده، مرواريد درخشان.

=المَسْجُورَة-

[سجر] : مؤنث (المسجُور) است؛ «لُؤْلُؤَةُ مَسْجُورَةٌ» : مرواريد آبدار.

=المَسْجُوم-

[سجم] : «مكانٌ مَسْجُومٌ» : جائيكه در آن باران آمده است.

=مَسَحَ-

-مَسْحًا الشي ءَ: چيزى را برطرف و پاك كرد؛ «مَسَحَ اللّهُ ما بِكَ من عِلَّةٍ» :

خداوند بيمارى تو را برطرف كند،- هُ بالدهن: با دست بر روى آن روغن ماليد،- ذوائبَ المرأةِ: گيسوى زن را شانه زد،- الإِبلَ: شتر را خسته و لاغر كرد،- فلانًا:

او را زد،- سيفَهُ: شمشير را از غلاف كشيد،- هُ بالسّيف: با شمشير آن را جدا كرد،- عُنُقَهُ: گردن او را زد،- مَسْحًا و تمساحًا:

دروغ گفت،- مسحًا و مساحة الأرض: زمين را اندازه گيرى كرد،-- مُسُوحًا في الأرض:

رفت، سياحت كرد.

=مَسِحَ-

-مَسَحًا: زير كاسه زانوى او بعلت زبرى و كلفتى جامه عرق سوز شد.

=مُسِحَ-

بالعِتْق أو الكَرَم: اثر بخشش و آزاد كردن در او مى باشد.

=مَسَّحَ-

تَمْسِيحًا [مسح] الشي ءَ: اثر را از روى چيزى برطرف كرد،- هُ بالدهن: او را روغن

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت