خواسته ها، چيزهاى مورد لزوم.
[مطر] : مفع، جاى باز و باران گير.
[مطر] : فا، نيازمند باران.
=المُسْتَمْعِز-
[معز] : كوشا و جِدّى در كار.
=المُسْتَمِيت-
[موت] : فا، جنگجوئى كه از مرگ باكى ندارد، آنكه ديوانه نيست ولى خود را بديوانگى زند.
=المُسْتَنّ-
[سنّ] : «مُسْتَنُّ الطريق» : جائيكه راه هويداست.
=المُسْتَنَام-
[نوم] : جاى مطمئن كه آب در آن متوقف مى شود.
=المُسْتَنْجَع-
[نجع] : جائيكه مردم براى بدست آوردن علوفه و گياه بدان روند.
=المُسْتَند-
[سند] : سند، قباله، آنچه كه بدان استناد شود.
=المُسْتَنْفَر-
[نفر] : مفع، سر گشته، بيمناك.
=المُسْتَنْفِر-
[نفر] : بيزار، بسيار متنفر.
=المُسْتَنْقَع-
ج مُسْتَنْقَعَات- [نقع] : جائي كه در آن آب جمع مى شود، آبگير كه در آن شستشو كنند؛ «حُمَّى المستنقعات» :
بيمارى مالاريا.
=المُسْتَهَاض-
[هيض] : ستورى كه استخوانش شكسته بوده و قبل از بهبودى كامل بر روى آن بار نهند يا از آن سوارى گيرند و دوباره موضع شكسته بشكند، بيمارى كه بهبودى يافته ولى بعلت كار سخت و يا با خوردن و نوشيدن غذاى نامناسب دوباره بيمار شود.
=المُسْتَهَام-
[هيم] : «مُسْتَهَامُ الفؤادِ» :
كسيكه دل و عقل او در اثر عشق از دست رفته باشد، بيدل؛ «قَلبٌ مُسْتَهَام» : دل شيفته و سرگشته از عشق.
=المُسْتَهْتَر-
[هتر] : كسيكه كارهاى زشت او بسيار باشد،- بالشّي ءِ: كسيكه بسيار بچيزى شيفته و دل بسته باشد.
=المُسْتَهْتِك-
[هتك] : مرد بى پروا، كسيكه از رسوائى باكى نداشته باشد.
=المُسْتَهِجّ-
[هجّ] : كسيكه در هر حال چه حق و چه باطل سخن مى گويد.
=المُسْتَهْدَج-
[هدج] : مفع، شتاب و عجله.
=المُسْتَهْدِج-
[هدج] : فا، شتاب كننده.
=المُسْتَهلّ-
[هلّ] : مفع، مطلع قصيده و شعر؛ «ما احْسَنَ مستهلَّ قصيدتِهِ» : مطلع شعر او چه زيباست.
=المُسْتَهْلِك-
ج مُسْتَهْلِكُون [هلك] : فا، مصرف كننده كالا و نيازمنديها.
=المُسْتَوى-
[سوي] : سطح، تراز، يكسان بودن در رتبه و يا استحقاق با ديگرى.
=المُسْتَوْبِد-
[وبد] : بد حال، كسيكه در وضع بدى قرار داشته باشد.
=المُسْتَوْدَع-
[ودع] : انبار، جاى نگهدارى و حفاظت از چيزى.
=المَسْتُور-
ج مَسْتُورُون و مَسَاتِير [ستر] : مفع، پاكدامن، با عفت، و در زبان متداول بمعناى كسى است كه بيش از نياز خود چيزى ندارد.
=المسْتُورَات-
[ستر] : «مَسْتُورات الزهْرِ» : نهان زادان گياه؛ «مستوراتُ البزُور» : گياهانى كه تخم آن در پوششى قرار دارد و نام ديگر آن (وِعَائِيَّاتِ البزُور) است.
=المُسْتَوْزِي-
[وزي] : فا، عاليرتبه، خودكامه و مستبد.
=المُسْتَوْصَف-
[وصف] : درمانگاه و كلينيك.
=المُسْتَوْصِلَة-
[وصل] من النساء: زني كه خواهان رسيدن موى سر خود به موى سر زن ديگرى مى باشد.
=المُسْتَوْعَل-
ج مُسْتَوْعَلَات [وعل] : پناهگاه بز كوهى در قلّه هاى كوه.
=المُسْتَوْقَد-
[وقد] : آتشدان، منقل.
=المُسْتَوْلِغ-
[ولغ] من الناس: كسيكه از مذمت و بدگوئى باكى ندارد.
=المِسَجَّة-
[سجّ] : ماله بنائي.
=المَسْجَد-
ج مَسَاجد [سجد] : جاى نيايش، پيشانى كه در اثر سجده نشان برمى دارد.
=المَسْجِد-
ج مَسَاجِد [سجد] : مسجد، سجده گاه، هر جاى عبادت و نيايش.
=المَسْجِدَانِ-
مسجد مكه و مسجد مدينه.
=المِسْجَدَة-
[سجد] : جانماز، سجاده.
=المِسْجَر-
[سجر] : آنچه كه با آن آتش تنور را به هم زنند.
=المُسَجَّر-
[سجر] : جائيكه آب در آن فرو رفته باشد؛ «شَعْرٌ مُسَجَّرُ» : گيسوى افشان.
=المَسْجَع-
[سجع] : هدف، مقصد.
=المُسْجَل-
[سجل] : مفع، چيز مباح و حلال و آزاد.
=المُسَجَّل-
[سجل] : نامه ثبت شده، نگارش شده، مضمون (كتاب، نامه) .
=المُسَجِّل-
[سجل] : نويسنده؛ «آلة مُسَجِّلَة» :
دستگاه ضبط صوت.
=المَسْجُور-
[سجر] : مفع، ساكن، آرام، پر، تهى، شيرى كه بيش از اندازه با آن آب آميخته باشند؛ «اللُّؤلؤ المَسْجُور» : مرواريد به رشته كشيده، مرواريد درخشان.
=المَسْجُورَة-
[سجر] : مؤنث (المسجُور) است؛ «لُؤْلُؤَةُ مَسْجُورَةٌ» : مرواريد آبدار.
=المَسْجُوم-
[سجم] : «مكانٌ مَسْجُومٌ» : جائيكه در آن باران آمده است.
=مَسَحَ-
-مَسْحًا الشي ءَ: چيزى را برطرف و پاك كرد؛ «مَسَحَ اللّهُ ما بِكَ من عِلَّةٍ» :
خداوند بيمارى تو را برطرف كند،- هُ بالدهن: با دست بر روى آن روغن ماليد،- ذوائبَ المرأةِ: گيسوى زن را شانه زد،- الإِبلَ: شتر را خسته و لاغر كرد،- فلانًا:
او را زد،- سيفَهُ: شمشير را از غلاف كشيد،- هُ بالسّيف: با شمشير آن را جدا كرد،- عُنُقَهُ: گردن او را زد،- مَسْحًا و تمساحًا:
دروغ گفت،- مسحًا و مساحة الأرض: زمين را اندازه گيرى كرد،-- مُسُوحًا في الأرض:
رفت، سياحت كرد.
=مَسِحَ-
-مَسَحًا: زير كاسه زانوى او بعلت زبرى و كلفتى جامه عرق سوز شد.
=مُسِحَ-
بالعِتْق أو الكَرَم: اثر بخشش و آزاد كردن در او مى باشد.
=مَسَّحَ-
تَمْسِيحًا [مسح] الشي ءَ: اثر را از روى چيزى برطرف كرد،- هُ بالدهن: او را روغن