فهرس الكتاب

الصفحة 139 من 1009

=الإلكْترون-

أو الكُهَيْرِب (ف) : الكِترون، عنصرى است بسيار ريز كه داراى برق منفى است. اين واژه يونانى است.

=الإلِكْترونيّ-

منسوب به (الإلِكْتروُن) است، «العَقلُ الإلِكْترونيّ» : دستگاه كامپيوترى حساب است كه با سرعت بسيار چيزى را حساب مى كند.

=الأَلْكَع-

م لَكْعَاء، ج لُكْعٌ [لكع] : مرد پست و كينه توز.

=الأَلْكَن-

م لَكْنَاء، ج لُكْن [لكن] : آنكه در زبانش لكنت باشد و به زحمت سخن گويد.

=أَلِمَ-

-أَلَمًا: دردمند شد.

=أَلَّمَ-

تَألِيمًا [ألم] هُ: او را دردمند كرد.

=أَلَمَّ-

إِلْمَامًا [لمّ] بهِ مرضٌ: بيمار شد،- بِالْمَعْنى: معناى چيزى را شناخت،- بالأَمْرِ: در آن كار تدبير و چاره جوئى نكرد،- بِالطَّعَام: در خوردن غذا زياده روى نكرد،- بِالذَّنْبِ: گناه كرد،- فلانًا: فلانى را به گناهان كوچك وادار كرد،- بِالقومِ و عَلى القَومِ: بر آن قوم درآمد و زمان كوتاهى نزد آنان ماند،- الشي ءُ: آن چيز نزديك شد،- الغلامُ: آن نوجوان به سن بلوغ و رشد رسيد،- تِ النَّخْلةُ: نخل خرما رطب برآورد.

=الأَلَم-

ج آلَام: درد سخت.

=الأَلِم-

دردمند.

=أَلْمَى-

إِلْمَاءً [لمي] اللصُّ بكذا: دزد چيزى را پنهانى دزديد و با خود برد.

=الأَلْمَى-

م لَمْيَاء، ج لُمْيٌ [لمي] : آنكه لبهايش به رنگ تيره يا سياه باشد، «رُمْحٌ الْمَى» :

نيزه ى بسيار تيره و سخت، «ظِلُّ الْمَى» :

سايه ى بسيار سياه؛ «شجَرٌ الْمَى» : درخت پر شاخه و برگ و سايه دار.

=الأَلْماس-

(ك) : الماس، برليان- اين واژه يوناني است-

أَلْمَأَ-

إلْمَاءً [لمأ] اللصُّ على الشي ء و بالشي ء:

دزد آن چيز را پنهانى با خود برد.

=أَلْمَحَ-

إِلْمَاحًا [لمح] الى فلانٍ: فلانى را زير چشمى نگاه كرد،- الشي ءَ: آن چيز را با نگاهى كوتاه نگريست، آن چيز را درخشان كرد،- الرَّجُلَ: آن مرد را بگونه اى نشان داد كه ديگران به او نگاه كنند.

=أَلْمَسَ-

إِلْمَاسًا [لمس] فلانًا: او را به آنچه كه ميخواست يارى كرد.

=أَلْمَظَ-

إِلْمَاظًا [لمظ] هُ: آب بر لبان او رسانيد، او را طعنه ى سستى زد،- البعيرُ بذَنَبِهِ: شتر دم خود را ميان دو پايش گرفت،- هُ على فلانٍ: او را بر فلانى خشمناك كرد،- الرَّجُلُ القَوْسَ: زه كمان را بست،- الفَرَسُ: لب زيرين آن اسب سفيد شد.

=الأَلْمَظ-

[لمظ] من الخيل: اسبى كه لب زيرين آن سفيد باشد.

=أَلْمَعَ-

إِلْمَاعًا [لمع] الفرسُ و نحوُها: پستان اسب و مانند آن بعلت آبستنى نمايان و نوك آن سياه شد،- تِ الشَّاةُ بِذَنَبها: گوسفند براى نشان دادن آبستنى خود دنبه ى خود را بالا برد،- تِ الأُنْثى: بچه در شكم مادر تكان خورد،- الى فلان بِثَوبِهِ: با جامه خود به فلانى اشاره كرد،- الطّائِرُ بجناحَيْهِ: پرنده بالهاى خود را تكان داد و به هم زد،- تِ البِلَادُ: در كشور گياه و علف بسيار روئيده شد،- فلانٌ بِالشي ءِ و عَلَيه: فلاني آن چيز را دزديد و با خود برد.

=الأَلْمَع-

[لمع] : هُشيار و بيدار.

=الأَلْمَعِيّ-

[لمع] : مترادف (الأَلْمَع) است.

=الأَلْمَعِيَّة-

[لمع] : هشيارى و تيزهوشى.

=الأَلَنْجَج-

عود خوشبو.

=الأَلَنْجُوج-

مترادف (الأَلَنْجَجُ) است.

=أَلَهَ-

-أُلُوهَةً و إِلَاهَةً و أُلُوهِيَّةً: بندگى و عبادت كرد.

=أَلَّهَ-

تَأْلِيهًا هُ: او را خداى خود خواند، او را بمقام خدائى رسانيد، او را عبادت كرد، او را بنده ى خود گرفت.

=الإلَه-

ج آلِهَة: معبود مطلق، مورد پرستش.

=اللّه-

[أله] : اسم ذات واجب الوجود است؛ «اللَّهُمَّ» : خدايا در اينجا ميم مشدّد عوض از حرف نداى محذوف است زيرا گفته نميشود «يا اللَّهُمَّ» ، «اللَّهُمَّ إلّا» : اگر نه؛ «اللَّهُمَّ اذَا» : مترادف (إلَّا اذا) و بمعناى مگر اينكه است.

=أَلْهَى-

إلْهَاءً [لهو] هُ اللعبُ عن كذا: بازى او را سرگرم كرد و از چيزى بازداشت،- فلانٌ الشّي ءَ: آن چيز را از ناتوانى رها كرد،- الرَّحَى و في الرَّحَى و لِلرَّحَى: گندم در دهانه ى آسيا افكند،- الرَّجُلُ: آن مرد بسيار بخشيد و عطا كرد.

=الْهَاجَّ-

الْهيجَاجًا [لهج] الشي ءُ: آن چيز در هم آميخته شد،- تْ عينُهُ: چشمان او خواب آلوده شد،- اللَّبنُ: شير نيم بسته شد.

=الإلْهَام-

[لهم] : مص، الهام، آنچه كه خداوند متعال بر دل بندگانش مىندازد كه كارى را انجام دهد يا ندهد.

=الأُلْهَانِيَّة-

[أله] : صفت ذاتى خداوند كه بنده را به حق پيوند مى دهد.

=أَلْهَبَ-

إلْهَابًا [لهب] النارَ: آتش را بر افروخت تا شعله ور شد،- الفَرَسُ: اسب با شتاب در دويدن كوشيد و گرد و خاك برانگيخت،- البرقُ: برق پياپى و بدون فاصله درخشيد،- في الكَلَامِ: سخن را با شتاب و قاطعانه گفت.

=أَلْهَجَ-

إِلْهَاجًا [لهج] فلانًا بالشي ء: فلانى را به آن چيز حريص و مشتاق كرد،- الفَصِيلَ:

در دهان بچه ى شتر چوبهائى نهاد و آنرا بست تا نتواند شير خورد،- الرّجُلُ: شتر بچگان آن مرد به مكيدن شير از پستان مادرشان حريص و آزمند شدند،- الشي ءَ:

به آن چيز علاقمند و شيفته شد.

=أَلْهَدَ-

إلْهَادًا [لهد] هُ: بر او ستم كرد،- الى الأَرْض: گرانبار و بسوى زمين خميده شد،- بهِ: او را سرزنش كرد و كوچك شمرد،- بِفُلانٍ: يكى از آن دو مرد را گرفت و ديگرى را رها كرد تا او را بكشد.

=أَلْهَفَ-

إلْهَافًا [لهف] : حريص و آزمند شد.

=أَلْهَمَ-

إِلْهَامًا [لهم] اللّهُ فلانًا خيرًا: خداوند در قلب او نيكى افكند و او را موفق

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت