مالى كرد،- الإِبلَ: شتر را خسته و لاغر كرد،- فلانًا: با زبان نرم و سخن فريبنده او را فريب داد.
ج أَمْساح و مُسُوح: عبا و يا رداى ساخته شده از موى، پيراهن بافته شده از موى، پلاس بافته از موى كه بران نشينند، جاده و خيابان.
مصدر است، سوزش و التهاب زير زانو كه بر اثر لباس خشن پديد آيد.
[سحّ] : «فَرَسٌ مِسَحٌّ» : اسب تيزرو.
=المَسْحَاء-
[مسح] : مؤنث (الأَمْسح) است، زنيكه پستانهايش بسيار كوچك باشد،- ج مِسَاح و مَسَاحٍ: زمين هموار و پر از سنگريزه كه در آن گياهى نباشد، زمين سرخ رنگ.
=المِسْحَاة-
ج مَسَاحٍ [سحو] : بيل، بيلچه.
=المَسْحَب-
[سحب] : «مَسْحَبُ الهَواءِ» :
بادگير، دهليز.
=المَسْحَة-
اسم مرّه از مَسَحَ، اثر اندكى از لمس كردن؛ «عليهِ مَسْحَةٌ من جَمالٍ او هَزَالٍ» :
اثرى از زيبائى يا لاغرى در او پيداست؛ «مَسْحَةُ المرضى» : يكى از مراسم پيش از مرگ در مسيحيان كه كشيش بر جسم بيمار روغن مقدس مى مالد.
=المُسَحَّر-
[سحر] : كسيكه سحر شده باشد، كسيكه ترسيده باشد.
=المَسْحَف-
[سحف] : «مَسْحَفُ الحيَّةِ» : اثرى از خزش مار بر روى زمين.
=المُسْحَفَة-
[سحف] : «أَرْضٌ مُسْحَفَةٌ» :
زمين كم گياه.
=المِسْحَفَة-
[سحف] : ابزارى كه با آن گوشت را از استخوان جدا كنند.
=المِسْحَق-
[سحق] : ابزار كوبيدن و نرم كردن.
=المِسْحَل-
ج مَسَاحِل [سحل] : سوهان، الك و غربيل.
=المِسْحَنَة-
ج مَسَاحِن [سحن] : سنگ شكن.
=المَسْحُور-
[سحر] : مفع، غذاى فاسد يا جائى كه از بسيارى باران ويران شده باشد، آنكه ريه اش درد گيرد.
=المَسْحُورَة-
[سحر] : مؤنث (المَسْحُور) .
است؛ «ارْضُ مَسْحُورَةٌ» : زمينى كه بيحاصل است و سبز نشود؛ «عنزةٌ مَسْحُورَةٌ» : بز كم شيرده.
=المَسْحُوف-
[سحف] : مفع؛ «رَجُلٌ مسحوفٌ» :
مردى كه به بيمارى سل دچار است.
=المَسْحُوق-
ج مَسَاحِيق [سحق] : مفع، پودر، گرد؛ «مَسْحوقُ الْغَسِيل» : پودر صابون كه بيشتر براى رختشوئى استفاده مى شود.
=مَسَخَ-
-مَسْخًا هُ: چهره او را بصورت زشتى در آورد، او را مسخ كرد،- طعمَ اللَّحم: بوى گوشت را از بين برد،- النَّاقة: ماده شتر را لاغر و رنجور كرد،- الكاتبُ: نويسنده در نوشته خود اشتباه بسيار داشت.
=المَسْخَى-
[سخو] : «مَسْخَى النار» : جاى باز شده در زير ديگ براى بهتر سوختن هيزم.
=المَسْخَرَة-
ج مَسَاخِر [سخر] : دلقك و مسخره، حاجى فيروز در ايام عيد.
=المَسْخَط-
ج مَسَاخِط [سخط] : آنچه كه باعث خشم شود.
=المَسْخَطَة-
ج مَسَاخِط [سخط] : مرادف (المَسْخَط) است.
=المُسْخِفَة-
[سخف] : «أَرضٌ مُسْخِفَةٌ» : زمين كم گياه.
=المُسَخَّم-
[سخم] : مفع، كينه توز.
=المِسْخَنَة-
ج مَسَاخِن [سخن] : ديگ، وسيله پختن غذا.
=المَسْخُوط-
[سخط] : مفع، مكروه.
=مَسَدَ-
-مَسْدًا الحبلَ: ريسمان را محكم بافت،- في السّير: از راه رفتن خسته شد.
=مُسِدَ-
البطنُ: شكم نرم و طبيعى شد.
=مَسَّدَ-
تَمْسِيدًا [مسد] الشي ءَ و على الشي ءِ:
دست خود را با شدت بر روى چيزى كشيد.
=المَسَد-
ج مِسَاد و أَمْسَاد: ريسمانى كه از ليف خرما بافته شده باشد، محور آهنين.
=المَسَدّ-
[سدّ] : جاى بستن و سد كردن؛ «سدَّ مَسَدَّهُ» جايگزين او شد.
=المَسْدَاء-
«ساقٌ مَسْداءُ» : ساق پاى صاف و زيبا.
=المِسْدَاة-
[سدي] (حي) : ابزار كشيدن و محكم ساختن تار پارچه هنگام بافندگى.
=المُسَدَّس-
[سدس] (ه) : سطح شش ضلعى، اسلحه كمرى (شش تير يا هفت تير) ، كولت يا پارابلوم.
=المُسَدَّل-
[سدل] : «شَعْرٌ مُسَدَّل» : موى بسيار بلند.
=المَسْدُوح-
[سدح] : كسيكه از پشت بر زمين افتاده باشد.
=المَسْدُود-
[سدّ] : بسته شده، آنچه كه سوراخ آن بسته باشد، آنچه كه با پوشش يا عايق بسته شده باشد.
=المَسْدُوف-
[سدف] : «حِجابٌ مَسْدُوفٌ» :
پرده آويخته.
=المَسْرَى-
[سري] أو اللَّاحب (ف) : نام مشتركى است ميان جاى بالا و پائين.
=المِسْرَاع-
ج مَسَاريع [سرع] : مرادف (المِسْرَع) است و بمعناى شتابان مى باشد.
=المَسْرَب-
ج مَسَارِب [سرب] : گذرگاه؛ «مَسْرَبُ الْماءِ» : مسيل آب.
=المَسْرُبَة-
ج مَسَارِب [سرب] : مرادف (المَسْرَبة) است.
=المَسْرَبَة-
ج مَسَارِب [سرب] : مجراى اشك و مانند آن، چراگاه، موى ميان سينه تا روى شكم.
=المَسَرَّة-
[سرّ] : مص،- ج مَسَارّ: خوشحالى و خورسندى، شادي، پيرامون گلها و شكوفه ها.
=المِسَرَّة-
[سرّ] : ابزارى كه دو نفر با هم بطور پنهانى مذاكره كنند، تلفن.
=المَسْرَجَة-
ج مَسَارِج [سرج] : ميز يا چهار پايه كه بر روى آن چراغ نهند.
=المِسْرَجَة-
ج مَسَارج [سرج] : چراغ، لاله.
=المَسْرَح-
ج مَسَارح [سرح] : چراگاه، جايگاه نمايش داستان و بازى و رقص و يا تئاتر، تماشاخانه.
=المِسْرَح-
ج مَسَارِح [سرح] : شانه و سشوار كه با آن موى را صاف و نرم و گسترده كنند.