گفت،- الشّي ءَ: آنرا كشيد.
[طعم] : آنكه بسيار ميهمانى دهد.
=المِطْعَان-
ج مَطَاعِين [طعن] : مرادف (المِطْعَن) است.
=المُطْعَم-
[طعم] : مفع، مرد روزى يافته.
=المَطْعَم-
ج مَطَاعِم [طعم] : رستوران، جاى غذا خوردن.
=المِطْعَم-
[طعم] : پُرخور.
=المُطَعَّم-
[طعم] : شاخه هاى درختان پيوند شده، كسيكه واكسن بيمارى مسرى زده باشد.
=المِطْعَمَة-
[طعم] : مؤنث (المِطْعَم) است.
=المِطْعَن-
ج مَطَاعِن [طعن] : كسيكه بر دشمن طعنه بسيار زند؛ «المَطَاعِن» :
ناسزاها.
=المَطْعَنَة-
[طعن] : طعنه زدن با نيزه ها.
=المَطْعُوم-
[طعم] : مفع، آنچه كه خورده يا چشيده مى شود،- و در زبان متداول شاخه پيوند شده درخت است و نيز بر كسيكه واكسن آبله مى زند اطلاق مى شود.
=المُطْفَأ-
[طفأ] : آتشى كه شعله آن خاموش شده باشد، ناروشن، تار.
=المُطْفِئ-
[طفأ] : فا؛ «مُطْفِئُ الجَمْرِ» :
چهارمين يا پنجمين روز از سرماى پير زن؛ «مُطْفِئُ الرَّضْفِ» : بلا و سختى.
=المِطفَأَة-
ج مَطَافِئ [طفأ] : ابزار خاموش كننده، «رجالُ الإِطفاءِ» : آتش نشانى.
=المُطْفِئَة-
[طفأ] : «مُطْفِئَةُ الرَّضْفِ» :
چربى كه هر گاه بر روى سنگ تافته نهند آتش آن سرد شود.
=المِطْفَحَة-
كفگير.
=المُطْفِل-
ج مَطَافِل [طفل] : زن يا ماده حيوان بچه دار.
=المَطْقَة-
[مطق] : شيرينى.
=مَطَلَ-
-مَطْلًا هُ حَقَّهُ و بحقَّهِ: پرداخت حق او را بتأخير انداخت،- الحبلَ: ريسمان را كشيد،- الحديدَ: آهن را دراز كرد، آهن را پهن و بشكل ورق در آورد.
=المُطَلّ-
[طلّ] : جاى بلند كه از بالاى آن، پائين را بنگرند.
=المِطْلاق-
[طلق] : مرد بسيار طلاق دهنده.
=المَطْلَب-
ج مَطَالِب [طلب] : طلب، مقصد، خواهش، موضوع علمى، موضوع فنى و هنرى.
=المُطْلَة-
آب باقيمانده ته حوض، مقدار كمى مى كه از مشك شراب ريزند.
=المَطَلَة-
آب باقيمانده ته حوض.
=المَطْلَع-
[طلع] : مص،- ج مَطَالِع: جاى بر آمدن ستاره ها، نرده و پلكان، آنچه كه بر آن آگاهى يابند، پيش درآمد موزيك، و در اصطلاح كبوتر بازان يك نوع بازى است كه آنرا (المُعَنّى) نامند؛ «مَطْلَعُ الأمرِ» :
مركز و مصدر امر؛ «مَطْلَعُ القصيدةٍ» : اولين بيت از قصيده شعرى.
=المَطْلِع-
[طلع] : مص،- ج مَطَالِعِ (فك) : در علم ستاره شناسى بمعناى محل بر آمدن ستاره هاست، نردبان و پله، آنچه كه بر آن در آيند.
=المُطَلِّع-
[طلع] : فا، نيرومند و بزرگوار.
=المُطَّلَع-
[طلع] : مفع، جهت و جانب كار، جاى كسب اطلاع از بلندى به گودى، چشم انداز.
=المُطَّلِع-
[طلع] على الشي ءِ: آگاه، هر كسى كه از موضوعى اطلاع دارد؛ «الأوساط المُطَّلِعة» : محافل اطلاعاتى.
=المُطْلَق-
[طلق] : آزاد و مطلق،- من الخيل:
اسبى كه يكى از چهار دست و پايش سفيد نباشد؛ «مُطْلَقًا» : بطور عموم و بدون استثنا؛ «الدّولُ ذاتُ الحُكْمِ المُطْلَق» : دولتهائى كه از نظر قوه اجرائي بيشترين اختيارات را دارند؛ «السُّلْطات المطلقة» : اختياراتى كه از سوى مجلس بدولت واگذار مى شود.
=المُطَلِّل-
[طلّ] : مِه، شبنم.
=المَطْلُوب-
ج مَطَالِيب [طلب] : آنچه كه خواسته شود،- من فُلانٍ: خواسته از ديگرى.
=المَطْلُول-
[طلّ] : مفع، خون كه به هدر رفته باشد،- من الأَمَاكن: جائيكه شبنم بر آن نشسته باشد.
=المِطْلِيق-
[طلق] : مرادف (المِطْلاق) است.
=المِطْمَار-
[طمر] : مرادف (المِطْمَر) است.
=المِطْمَاع-
[طمع] : طمعكار.
=المُطْمَئِنّ-
[طمن] : آرام و مطمئن،- الى:
مطمئن به،- مِنَ الأَرض: دره گود و مطمئن.
=المَطْمَح-
ج مَطَامِح [طمح] : آنچه كه بدان چشم دوخته شود و دل آنرا بخواهد.
=المِطْمَر-
[طمر] (ب) : نخ و يا ريسمان بنا.
=مَطْمَطَ-
مَطْمَطَةً [مطمط] : آهسته سخن گفت و يا نوشت.
=المَطْمَع-
ج مَطَامِع [طمع] : آنچه كه بدان طمع ورزند.
=المَطْمَعَة-
[طمع] : طمع انگيز، علت طمع.
=المَطْمُورَة-
ج مَطَامِير [طمر] : زندان، انبار زير زمينى براى نگهدارى گندم و دانه ها.
=المِطْنَاب-
[طنب] : «جيشٌ مِطْنَابٌ» :
لشكرى انبوه.
=المُطْنِب-
[طنب] : آنكه هر كسى را مدح كند، مديحه سراى همه.
=المُطْنِف-
[طنف] : كسيكه داراى جاى بلند و سردرى است، كسيكه روى سردرى باشد.
=المَطْهَر-
[طهر] : عالم برزخ مسيحيان است.
=المُطَهِّر-
[طهر] : فا،- ج مُطَهِّرات: داروى پاك كننده، ضد عفونى كننده، كشنده ميكروب زخم و مانند آن.
=المَطْهَرَة-
ج مَطَاهِر [طهر] : ظرفى كه با آب آن خود را مى شويند، محل شست و شو و طهارت.
=المِطْهَرَة-
ج مَطَاهِر [طهر] : مرادف (المَطْهَرَة) است.
=المُطَهِّرَة-
[طهر] : مؤنث (المُطَهِّر) است، دستگاه ضد عفونى كردن لباسهاى بيمار.
=المُطَهَّم-
[طهم] : چاق، لاغر اندام، اندام زيبا و كامل؛ «جَوَادٌ مُطَهَّمُ» : اسب بسيار زيبا.