فهرس الكتاب

الصفحة 687 من 1009

اندوه و حسرت او را كشت (اين كلمه در زبان متداول رايج است) .

=الفَقْع-

ج أَفْقُع و فُقُوع و فِقَعَة: قارچ زمينى سفيد و نرم؛ «فَقْعُ الذّئب» (ن) : رسته اى از قارچهاى درشت و سفيد كه گونه هاى بسيار دارد.

=الفِقْع-

ج أَفْقُع و فُقُوع و فِقَعَة: قارچ سفيد رنگ و نرم.

=الفَقْعَاء-

مؤنّث (الأَفْقَع) است.

=فَقْفَقَ-

فَقْفَقَةً [فقفق] الرجُلُ في كلامهِ: آن مرد از بيخ حلق سخن گفت، تِ القِدْرُ:

ديگ بر اثر جوشيدن حبابهائى از روى آن برخاست بطوريكه صداى آن شنيده مى شد.

=الفَقْفَقَة-

[فقفق] : «فَقْفَقَةُ الماءِ» : صداى قطره هاى آب كه روان باشد.

=فَقَمَ-

-فَقْمًا الرجُلَ أو الكلبَ: آرواره مرد يا پوزه سگ را گرفت.

=فَقِمَ-

-فَقَمًا و فَقْمًا الرجُلُ: دندانهاى بالاى آن مرد به سوى بيرونِ دهان شد و بر روى فك پائين قرار نگرفت، آن مرد مستى و سبكسرى كرد،- فَقَمًا و فَقْمًا و فُقُومًا الأمرُ آن كار دامنه دار شد و يكسان نماند فَقْمًا الإِناءُ: ظرف پُر شد.

=فَقُمَ-

-فَقَامَةً الأَمرُ: آن كار پُردامنه و نامرتّب شد،- الشَّي ءُ: آن چيز فراخ شد.

=الفُقْم-

مرادف (الفَقْم) است.

=الفَقْم-

نوكِ بينى سگ، پوزه سگ، آرواره انسان.

=الفَقْمَاء-

مؤنّث (الأَفْقَمْ) است.

=الفُقْمَة-

ج فُقْمَات و فُقَم (ح) : نهنگ يا خوكِ دريائى كه در اقيانوسها و درياهاى شمال يافت مى شود.

=الفُقَّمَة-

ج فُقَّمَات و فُقَم (ح) : مرادف (الفُقْمَة) است.

=فَقَهَ-

-فَقْهًا الرجُلَ: در دانش بر او برترى يافت.

=فَقِهَ-

-فَقَهًا: دانا و فقيه شد،- فَقَهًا و فِقْهًا الشَّي ءَ او الكَلام: آن چيز يا سخن را دانست و فرا گرفت؛ «فَقِهَ عَنْهُ الكَلامَ» : از او سخن آموخت.

=فَقُهَ-

-فَقَاهَةً: دانا و فقيه شد.

=فَقَّهَ-

تَفْقِيهًا [فقه] فلانًا: او را دانا و فهميده كرد.

=الفِقْه-

دانستن چيزى و فهمِ آن، مهارت و هوشيارى، دانش احكام شرعى از ادلّه تفصيلى؛ «فِقْهُ اللّغة» : آموزش علمى زبان و دانستن آن از راه تحليل مُتون نقدى، زبان شناسى.

=الفَقُه-

ج فُقَهَاء: آنكه بسيار فهميده و دانشمند و باهوش باشد، فقيه و دانشمند.

=الفَقِه-

ج فُقَهَاء- مرادف (الفَقُه) است.

=الفَقِهَة-

ج فَقَائِه: مؤنّث (الفَقِه) است.

=الفَقُّوس-

(ن) : نوعي خربزه.

=الفَقُّوسَة-

(ن) : يك دانه خربزه.

=الفَقِيد-

آنكه گمشده و از دست رفته باشد.

=الفَقِير-

ج فُقَراء: نيازمند،- ج فُقُر: مرادف (الفَقِر) است: به معناى كسيكه از درد استخوان كمر نالد، گودالى كه در آن نهال نخل غرس كنند، نام ديگر آن البِيش است، دهانه قنات كه از آن آب خارج شود.

=الفَقِيرَة-

ج فَقِيرَات و فَقَائِر و فُقَرَاء: مؤنّث (الفقير) است.

=الفَقِيصَة-

من البَيْض و نحوه: تخم مرغ كه با دست شكسته شود، تخم مرغ شكسته شده.

=الفَقِيع-

مرد سرخ پوست،- (ح) : كبوتر.

=الفِقَّيْع-

ميوه انجير قبل از آنكه برسد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=الفَقِيعَة-

(ح) : واحد (الفَقِيع) : براى كبوتر است.

=الفِقَّيْعَة-

مفرد (الفِقَّيع) است. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=الفَقِيه-

ج فُقَهاء: مرادف (الفَقُه) است.

=الفَقِيهةَ-

مؤنّث (الفقيه) است.

=فَكَّ-

-فَكًّا [فكّ] الشي ءَ: چيزى را از چيزى جدا كرد،- العُقْدَةَ: گره را باز كرد،- العَظْمَ: استخوان را جا به جا كرد،- الخَتْمَ: مهر را شكست و باز كرد،- اللغَزَ: معمّا را حل كرد،- عَدَدًا او عبارةً جبرية: عدد يا عبارت جبرى را ضريبدار كرد،- المعادلة: ريشه يا معادله جبرى را پيدا كرد،- فَكًّا و فِكَاكًا و فَكَاكًا الأَسِيرَ: اسير را نجات داد و رها كرد،- يدَهُ: مُشتِ خود را باز كرد،- ادغامَ الحرفِ: حرف مضاعف را ادغام نكرد مانند (لا تَمْدُدْ) در (لا تَمُدَّ) ،- فَكًّا و فُكُوكًا الرَّهنَ: سندِ گروگان را آزاد كرد،-- فَكًّا و فَكَّةً: بسيار نادان شد،-- فَكًّا و فَكَكًا العظمُ: استخوان جا به جا شد،-- فَكًّا و فكّة: بسيار نادان شد.

=الفَكّ-

[فكّ] : مص، ج فُكُوك: فكّ دهان (فك بالا و پائين) .

=الفَكَّاءَ-

[فكّ] : مؤنّث (الأَفَكّ) است.

=الفَكَاك-

[فكّ] : مرادف (الفِكاك) است.

=الفِكَاك-

[فكّ] : آنچه كه با آن موردِ رهن را آزاد كنند.

=الفَكَّاك-

[فكّ] : بر وزن (فعّال) صيغه مبالغه است.

=الفُكَاهَة-

اسمى است كه از (التفكيه) :

مِزاح و شوخى و جز آن گرفته شده است.

=الفَكَّة-

[فكّ] : اسم مرّة از (فكَّ) است.

=فِكتُورِيا مَلَكِيَّة-

(ن) : نوعى گياه زمينى است كه در آمريكاى استوائى بسيار است برگ اين درخت گاهى به 2 متر مى رسد و در مناطق گرمسيرى كاشته مى شود.

=فَكَرَ-

-فِكْرًا و فَكْرًا في الأَمرِ: درباره آن امر تأمّل كرد و انديشيد.

=فَكَّرَ-

تَفْكيرًا [فكر] في الأَمر: مرادف (فَكَرَ) است.

=الفَكْر-

مص؛ «مالِى فِى الأَمْرِ فَكْرٌ» : به اين كار نيازى ندارم.

=الفِكْر-

ج أَفْكَار: فكر و انديشيدن، آنچه از مسائل و معانى كه در دل خطور كند؛ «شارِدُ الفِكْر» : آنكه غفلت ورزد و اشتباه كند.

=الفِكْرَى-

معادل (الفِكْرَة) است.

=الفِكْرَة-

ج فِكَر: به كار بستن انديشه در

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت