اندوه و حسرت او را كشت (اين كلمه در زبان متداول رايج است) .
ج أَفْقُع و فُقُوع و فِقَعَة: قارچ زمينى سفيد و نرم؛ «فَقْعُ الذّئب» (ن) : رسته اى از قارچهاى درشت و سفيد كه گونه هاى بسيار دارد.
ج أَفْقُع و فُقُوع و فِقَعَة: قارچ سفيد رنگ و نرم.
=الفَقْعَاء-
مؤنّث (الأَفْقَع) است.
=فَقْفَقَ-
فَقْفَقَةً [فقفق] الرجُلُ في كلامهِ: آن مرد از بيخ حلق سخن گفت، تِ القِدْرُ:
ديگ بر اثر جوشيدن حبابهائى از روى آن برخاست بطوريكه صداى آن شنيده مى شد.
=الفَقْفَقَة-
[فقفق] : «فَقْفَقَةُ الماءِ» : صداى قطره هاى آب كه روان باشد.
=فَقَمَ-
-فَقْمًا الرجُلَ أو الكلبَ: آرواره مرد يا پوزه سگ را گرفت.
=فَقِمَ-
-فَقَمًا و فَقْمًا الرجُلُ: دندانهاى بالاى آن مرد به سوى بيرونِ دهان شد و بر روى فك پائين قرار نگرفت، آن مرد مستى و سبكسرى كرد،- فَقَمًا و فَقْمًا و فُقُومًا الأمرُ آن كار دامنه دار شد و يكسان نماند فَقْمًا الإِناءُ: ظرف پُر شد.
=فَقُمَ-
-فَقَامَةً الأَمرُ: آن كار پُردامنه و نامرتّب شد،- الشَّي ءُ: آن چيز فراخ شد.
=الفُقْم-
مرادف (الفَقْم) است.
=الفَقْم-
نوكِ بينى سگ، پوزه سگ، آرواره انسان.
=الفَقْمَاء-
مؤنّث (الأَفْقَمْ) است.
=الفُقْمَة-
ج فُقْمَات و فُقَم (ح) : نهنگ يا خوكِ دريائى كه در اقيانوسها و درياهاى شمال يافت مى شود.
=الفُقَّمَة-
ج فُقَّمَات و فُقَم (ح) : مرادف (الفُقْمَة) است.
=فَقَهَ-
-فَقْهًا الرجُلَ: در دانش بر او برترى يافت.
=فَقِهَ-
-فَقَهًا: دانا و فقيه شد،- فَقَهًا و فِقْهًا الشَّي ءَ او الكَلام: آن چيز يا سخن را دانست و فرا گرفت؛ «فَقِهَ عَنْهُ الكَلامَ» : از او سخن آموخت.
=فَقُهَ-
-فَقَاهَةً: دانا و فقيه شد.
=فَقَّهَ-
تَفْقِيهًا [فقه] فلانًا: او را دانا و فهميده كرد.
=الفِقْه-
دانستن چيزى و فهمِ آن، مهارت و هوشيارى، دانش احكام شرعى از ادلّه تفصيلى؛ «فِقْهُ اللّغة» : آموزش علمى زبان و دانستن آن از راه تحليل مُتون نقدى، زبان شناسى.
=الفَقُه-
ج فُقَهَاء: آنكه بسيار فهميده و دانشمند و باهوش باشد، فقيه و دانشمند.
=الفَقِه-
ج فُقَهَاء- مرادف (الفَقُه) است.
=الفَقِهَة-
ج فَقَائِه: مؤنّث (الفَقِه) است.
=الفَقُّوس-
(ن) : نوعي خربزه.
=الفَقُّوسَة-
(ن) : يك دانه خربزه.
=الفَقِيد-
آنكه گمشده و از دست رفته باشد.
=الفَقِير-
ج فُقَراء: نيازمند،- ج فُقُر: مرادف (الفَقِر) است: به معناى كسيكه از درد استخوان كمر نالد، گودالى كه در آن نهال نخل غرس كنند، نام ديگر آن البِيش است، دهانه قنات كه از آن آب خارج شود.
=الفَقِيرَة-
ج فَقِيرَات و فَقَائِر و فُقَرَاء: مؤنّث (الفقير) است.
=الفَقِيصَة-
من البَيْض و نحوه: تخم مرغ كه با دست شكسته شود، تخم مرغ شكسته شده.
=الفَقِيع-
مرد سرخ پوست،- (ح) : كبوتر.
=الفِقَّيْع-
ميوه انجير قبل از آنكه برسد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الفَقِيعَة-
(ح) : واحد (الفَقِيع) : براى كبوتر است.
=الفِقَّيْعَة-
مفرد (الفِقَّيع) است. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الفَقِيه-
ج فُقَهاء: مرادف (الفَقُه) است.
=الفَقِيهةَ-
مؤنّث (الفقيه) است.
=فَكَّ-
-فَكًّا [فكّ] الشي ءَ: چيزى را از چيزى جدا كرد،- العُقْدَةَ: گره را باز كرد،- العَظْمَ: استخوان را جا به جا كرد،- الخَتْمَ: مهر را شكست و باز كرد،- اللغَزَ: معمّا را حل كرد،- عَدَدًا او عبارةً جبرية: عدد يا عبارت جبرى را ضريبدار كرد،- المعادلة: ريشه يا معادله جبرى را پيدا كرد،- فَكًّا و فِكَاكًا و فَكَاكًا الأَسِيرَ: اسير را نجات داد و رها كرد،- يدَهُ: مُشتِ خود را باز كرد،- ادغامَ الحرفِ: حرف مضاعف را ادغام نكرد مانند (لا تَمْدُدْ) در (لا تَمُدَّ) ،- فَكًّا و فُكُوكًا الرَّهنَ: سندِ گروگان را آزاد كرد،-- فَكًّا و فَكَّةً: بسيار نادان شد،-- فَكًّا و فَكَكًا العظمُ: استخوان جا به جا شد،-- فَكًّا و فكّة: بسيار نادان شد.
=الفَكّ-
[فكّ] : مص، ج فُكُوك: فكّ دهان (فك بالا و پائين) .
=الفَكَّاءَ-
[فكّ] : مؤنّث (الأَفَكّ) است.
=الفَكَاك-
[فكّ] : مرادف (الفِكاك) است.
=الفِكَاك-
[فكّ] : آنچه كه با آن موردِ رهن را آزاد كنند.
=الفَكَّاك-
[فكّ] : بر وزن (فعّال) صيغه مبالغه است.
=الفُكَاهَة-
اسمى است كه از (التفكيه) :
مِزاح و شوخى و جز آن گرفته شده است.
=الفَكَّة-
[فكّ] : اسم مرّة از (فكَّ) است.
=فِكتُورِيا مَلَكِيَّة-
(ن) : نوعى گياه زمينى است كه در آمريكاى استوائى بسيار است برگ اين درخت گاهى به 2 متر مى رسد و در مناطق گرمسيرى كاشته مى شود.
=فَكَرَ-
-فِكْرًا و فَكْرًا في الأَمرِ: درباره آن امر تأمّل كرد و انديشيد.
=فَكَّرَ-
تَفْكيرًا [فكر] في الأَمر: مرادف (فَكَرَ) است.
=الفَكْر-
مص؛ «مالِى فِى الأَمْرِ فَكْرٌ» : به اين كار نيازى ندارم.
=الفِكْر-
ج أَفْكَار: فكر و انديشيدن، آنچه از مسائل و معانى كه در دل خطور كند؛ «شارِدُ الفِكْر» : آنكه غفلت ورزد و اشتباه كند.
=الفِكْرَى-
معادل (الفِكْرَة) است.
=الفِكْرَة-
ج فِكَر: به كار بستن انديشه در