تَحْمِيشًا هُ: مترادف (حَمَشَهُ) است،- الشي ءَ: آن چيز را جمع كرد،- الشحْمَ:
پيه را با آتش گداخت و نزديك بود آنرا بسوزاند.
=حَمَّصَ-
تَحْمِيصًا الحَبَّ: دانه را بو داد.
=الحِمّص-
(ن) : نخود.
=الحِمِّص-
(ن) : مترادف (الحِمَّص) است.
=الحِمَّصَة-
(ن) : واحد (الحِمَّص) است.
=الحِمِّصَة-
(ن) : واحد (الحِمِّص) است.
=حَمَضَ-
-حَمْضًا: ترش شد،- عنه: از او بيزار شد،- به: آن چيز را خواست،- حَمضًا و حُمُوضًا الجَمَلُ: شتر گياه شور خورد.
=حَمِضَ-
-حَمَضًا: آن چيز ترش شد.
=حَمُضَ-
-حُمُوضَةً: آن چيز ترش شد.
=حَمَّضَ-
تَحْمِيضًا الشي ءُ: آن چيز ترش شد.
=،- الجملُ: شتر گياه حمض (شور) خورد،- الإبِلَ: شتران را گياه حمض خورانيد،- الشي ءَ: آن چيز را ترش كرد،- الفِيلمَ:
فيلم را ظاهر كرد،- الشي ءَ عنه: آن چيز را از وى بازداشت.
=الحَمْض-
ج حُمُوض: گياه شور و تلخ،- (ك) : اسيد؛ «الحَمْض النتْرِيك» : اسيد نتريك كه در تركيب ديناميت بكار مى رود؛ «الحَمْضُ الكُلُورِيدريك» : گاز كلر؛ «الحَمْضُ الستريك» : اين اسيد در ليمو و برخى از ميوه ها موجود است؛ «الحَمْضُ الخَلِّيك او الأَسِتيك» : سركه؛ «حَمْضُ الكبريت» : اسيد كبريت.
=الحَمْضَة-
واحد (الحَمْض) است، شهوت به خوردن غذا.
=الحَمْضِيَّات-
مركبات و ميوه هاى ترش مانند ليموى ترش و جز آن.
=الحَمْضِيَّة-
ج حَمْضِيَّات: ميوه درخت ليموى ترش.
=حَمِقَ-
-حُمْقًا و حُمُقًا و حَمَاقَةً: رأى و انديشه ى او كم يا تباه شد،- حَمَقًا عندَ العَامّة: عصبانى و خشمگين شد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=حَمُقَ-
-حُمْقًا و حُمُقًا و حَمَاقَةً: رأى و انديشه ى او كم يا تباه شد.
=حَمَّقَ-
تَحْمِيقًا هُ: او را به حماقت نسبت داد.
=الحُمْق-
مص، كم عقلى يا تباهى عقل، مي زيرا پس از نوشيدن حماقت مىورد.
=الحَمِق-
مترادف (الأحْمق) ، آنكه موى ريش كمى دارد.
=الحَمْقَاء-
مؤنث (الأَحْمَق) است؛ «البَقْلَةُ الحَمْقَاء و بَقَلَةُ الْحَمقاء» (ن) : گياه خرفه.
=الحَمَقِيق-
(طب) : مترادف (الحُمَاق) است بمعناى آبله ى گاوى.
=حَمَلَ-
-حَمْلًا و حُمْلَانًا الشي ءَ على ظهره: آن چيز را بر پشت خود برداشت،- تِ المرأَةُ:
آن زن آبستن شد،- تِ الشجرةُ: درخت ميوه دار شد،- العِلْمَ: دانش را نقل و روايت كرد،- القرآنَ: قرآن را حفظ كرد،- هُ الحِمْلَ: در برداشتن بار به وى كمك كرد،- الغَضَبَ: خشم را آشكار كرد،- هُ على الأَمر: او را بر آن كار برانگيخت،- الشي ءَ على الآخَر: آن چيز را به چيز ديگر پيوست كرد،- الحقدَ على فلان: كينه ى فلان را در دل گرفت،- على نَفْسِهِ في السَّير: خود را در راه به مشقت انداخت،- على العدوّ:
بر دشمن حمله كرد،- النَّهْرُ: رودخانه بر اثر بسيارى باران طغيان كرد،- الصيدُ: شكار در حاليكه زخمى شده بود گريخت و سپس بر زمين افتاد،- هُ على مَحْمَل كذا: براى او درباره ى چيزى تفسير و تأويل كرد،- هُ مَحْمَلَ الجِدِّ: با دقت به او نگريست، او را با اهميت تلقى كرد،- حَمَالةً بهِ: او را تكفل كرد،- حَمْلَةً في الحرب عليهم: در جنگ بر آنها حمله كرد.
=حَمَّلَ-
تَحْمِيلًا و حِمَّالًا هُ الشي ءَ: او را به برداشتن آن چيز وادار كرد.
=الحَمْل-
ج حِمَالٌ و أحْمَالٌ و حُمُولٌ: ميوه ى درخت، بچه كه در شكم آبستن باشد.
=الحِمْل-
ج أَحْمَالٌ و حُمُولَةٌ: آنچه كه حمل شود، بار،- ج حُمُول: هودج يا شترى كه بر پشت آن هودج باشد.
=الحَمَل-
(ح) : گوسفند، بره، ميش كه هشت ماهه يا نه ماهه باشد، ج حُمْلَان و أَحْمَال، ابر پر باران،- (فك) : نام برجى از برجهاى آسمانى است كه بهار با آن آغاز شود؛ «لِسَانُ الحَمَل» (ن) : نام گياهى است.
=الحِمْلَاج-
دمه ى زرگر.
=الحُمْلَاق-
[حملق] : «حُمْلَاقُ العينِ» : درون پلكهاى چشم.
=الحِمْلَاق-
«حِمْلَاقُ العينِ» : درون پلكهاى چشم.
=الحُمْلَان-
بار ستور كه به كسى هديه دهند، اجرت باربرى.
=الحُمْلَة-
انتقال از جائى به جاى ديگر.
=الحَمْلَة-
آنچه كه يكباره برداشته شود، حمله در جنگ؛ «حَمْلَة اسْتِكْشافيَّة» :
حمله ى هوائى بر سرزمين دشمن براى بدست آوردن معلومات و اطلاعات جنگى؛ «حَمْلَةً انتخابيَّة» : تبليغات انتخابى براى نمايندگى مجلس؛ «حَمْلةٌ صَحَافِيَّة» : حمله و اعتراض روزنامه در انتقاد از وضع خاصى.
=الحِمْلَة-
مترادف (الحُمْلة) است.
=الحَمَلَة-
جمع (الحامل) است؛ «حَمَلَةُ القُرآن» حافظان و راويان قرآن؛ «حَمَلَةُ الأَقْلام» : نويسندگان، روزنامه نگاران.
=حَمْلَقَ-
حَمْلَقَةً [حملق] : چشمهاى خود را باز كرد و تيز نگريست.
=الحُمْلُوق-
«حُمْلُوقُ العينِ» : درون پلكهاى چشم.
=حَمَّمَ-
تَحْمِيمًا [حمّ] فلانًا: فلانى را با آب گرم شست و شوى داد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الحُمَم-
هر چه كه با آتش سوخته شود، و از اين گونه است آتشهاى گداخته كه از كوههاى آتش فشان بر آيد، خاكستر، ذغال.
=الحُمَمَة-
[حمّ] : واحد (الحُمَم) است.
=الحَمْوُ-
[حمو] : مترادف (الحَمُو) است، مثناى اين كلمه (حَمَوانِ، ج أَحْمَاء) است