فهرس الكتاب

الصفحة 563 من 1009

=الصَّارُورِيّ-

[صرّ] : مرادف (الصَّارُور) است.

=الصَّاري-

ج صُرَّاء و صَرَارِيّ و صَرَارِيُّون [صري] : كشتيبان، دكل كشتى.

=الصاصَل-

أو لَبنُ الطيرِ (ن) : گياه شير مرغ، گياهى است از رسته زنبقيها كه در اروپا و مناطق معتدل آسيا و كرانه هاى درياى مديترانه و آفريقاى جنوبى كشت مى شود.

گلهاى آن زيبا و سفيد رنگ است و براى زينت از آن استفاده مى شود.

=صاعَ-

-صَوْعًا [صوع] الحَبَّ: دانه ها را با پيمانه (صاع) وزن كرد.

=الصَّاع-

ج أَصْوَاع و أَصْوُع و أَصْؤُع و صُوع و صِيعَان: پيمانه، جاى كشت يك صاع از دانه ها.

=صاعَبَ-

مُصَاعَبَةً [صعب] هُ: بر او سخت گرفت. اين كلمه متضاد (سَاهَلَهُ) مى باشد.

=الصَّاعِد-

فا؛ «بَلَغَ كَذَا فَصَاعِدًا» : به بالاتر از آن رسيد. نصب كلمه (صَاعِدًا) بعلت حال بودن آنست؛ «مِنَ الآن فَصَاعِدًا» : از هم اكنون.

=صاعَرَ-

مُصَاعَرَةً [صعر] خَدَّهُ: روى خود را با تكبر از ديدگاه مردم كج كرد. و گاهى بطور طبيعى مى باشد.

=الصَّاعِقَة-

مص، و- ج صَوَاعِق: صاعقه، آتشى كه از آسمان با صداى مهيب فرود مىيد، مرگ، هر بلاى كشنده، بانگ عذاب و بلا.

=صاغَ-

-صَوْغًا [صوغ] الشي ءَ: آن چيز را بگونه اى خوب درآورد،- الْكَلِمَةَ: كلمه را از كلمه ديگرى ساخت،- صِيغَةً وَ صِيَاغَةً و صَيْغُوغَةً الشي ءَ: آن چيز را ساخت،- اللّهُ فُلانًا صِيغَةً حَسَنَةً: خداوند او را بگونه اى زيبا آفريد؛ «صِيغَ على صيغتهِ» : همانند او خلق و آفريده شده است.

=الصَّاغِر-

ج صَغَرَة و صاغِرُون: فا، مرد خوار و زبون، آنكه به خوارى تن در دهد.

=الصَّاغِيَة-

[صغو] : «صاغِيَةُ الرجُلِ» :

خويشان مرد كه به او گرايش دارند.

=صافَ-

-صَوْفًا و صُؤُوفًا [صوف] الكبشُ: گوسفند پر پشم شد.

=صافَ-

-صَيْفًا [صيف] المكانَ و بالمكان: در آنجا در فصل تابستان اقامت كرد.

=صافَّ-

مُصَافَّةً [صفّ] القومُ في القتال: آن گروه براى جنگ صف كشيدند،- فلانٌ فلانًا: فلانى صفّه خود را روبروى صفه فلان قرار داد.

=الصَّاف-

[صوف] : پر پشم، پشم دار، پشم فروش.

=الصَّاف-

[صيف] : روز گرم.

=صافَى-

مُصَافَاةً [صفو] فلانًا: با فلانى در دوستى خود اخلاص ورزيد.

=الصَّافَّات-

[صفف] : ملائكه، فرشتگان.

=الصَّافَّة-

ج صَافَّات صَوَافَّ [صفف] من الإبل:

شترانى كه در يك صف ايستاده باشند.

=صافَحَ-

صِفَاحًا و مُصَافَحَةً [صفح] هُ: دست خود را در دست او گذارد همانگونه كه بهنگام ديدار و سلام معمول است، با او مصافحه كرد،- المَريضُ عند العامّة: خطر از بيمار گذشت. اين تعبير در زبان روز متداول است.

=الصَّافِر-

فا، دزد،- (ح) : پرنده اى كه از ترس بهنگام شب آواز مى دهد تا بخواب نرود و شكار نشود؛ «هُوَ اجْبَنُ مِنْ صَافِرٍ» : او از مرغ صافر ترسوتر است، هر پرنده اى كه از خود نغمه داشته باشد، هر پرنده اى كه شكار نشود.

=صافَعَ-

مُصَافَعَةً [صفع] هُ: به يكديگر سيلى زدند.

=صافَقَ-

مُصَافَقَةً [صفق] الرجُلُ بين جنبيهِ: آن مرد منقلب و از پهلو به پهلو شد،- بَيْنَ ثَوبَيْنِ: دو جامه بر روى هم پوشيد.

=صافَنَ-

مُصَافَنَةً [صفن] القومَ: در برابر آن قوم ايستاد،- الْمَاءَ بَيْنَهُم: آب را ميان آن قوم براى آشاميدن بطور مساوى تقسيم كرد و اين هنگامى است كه در مسافرت با كمبود آب روبرو شوند.

=الصَّافِن-

ج صافِنَات و صَوَافِن و صُفُون: رگ پائين ساق پا كه از آن خون گيرند،- مِنَ الْخَيْلِ: اسبى كه بر روى سه پاى خود ايستاده باشد.

=الصّافِي-

[صفو] : فا، پاك و پاكيزه؛ «يَومٌ صَافٍ» : روز صاف كه در آن ابر يا تيره گى نباشد؛ «كَلَأٌ صَافٍ» : علف و گياه كه از هرزه پاك شده باشد؛ «الرِّبْحُ الصَّافِي» :

بهره بدست آمده از فروش پس از كسر مخارج.

=الصَّافِيَة-

ج صَوَافٍ: مؤنث (الصّافى) است، زمينى كه صاحبان آن رفته و يا مرده باشند و بدون وارث باشد.

=صاقَبَ-

مُصَاقَبَةً [صقب] هُ: به يكديگر نزديك شدند.

=الصَّاقِل-

ج صَقَلَة: فا.

=الصَّاقُور-

تيشه سنگ شكن، كلنگ.

=صالَ-

-صَوْلًا و صَوْلَةً [صول] عليهِ: بر او حمله كرد،- صَوْلًا و صِيَالًا و صَالًا و صُؤُولًا و صَيَلَانًا و مَصَالَةً عَلَيْهِ: بر او حمله كرد و او را مغلوب نمود.

=الصَّالَب-

استخوان كمر از دوش تا سرين.

=الصَّالِب-

فا، مرادف (الصَّالَب) است، رعد؛ «حُمَّى صَالِبٌ» : تب سخت همراه با لرز.

=صالَحَ-

صِلَاحًا و مُصَالَحَةً [صلح] هُ: با او آشتى كرد، متضاد اين كلمه (خَاصَمَهُ) مى باشد.

=الصَّالِح-

ج صَالِحُون و صُلَّاح: شخص نيكوكار. متضاد اين كلمه (الفاسد) است، كسيكه كارها و وظايف خود را درست انجام دهد؛ «هُوَ صَالِحُ لِكَذَا» : او شايستگى كار را دارد.؛ «لِصالِح فلانٍ» : به سود فلانى.

=الصَّالِحَة-

مؤنث (الصَّالِح) است.

=الصَّالِد-

[صلد] : فا، آتش زنه كه آتش ندهد.

=الصَّالِدَة-

ج صَوالِد: مؤنث (الصَّالِد) است.

=الصَّالْصَة-

(ط) : رب گوجه فرنگى و يا ليموترش و يا ادويه- اين كلمه ايتاليايى است.

=صامَ-

-صَوْمًا و صِيَامًا [صوم] : از غذا خوردن و نوشيدن و گفتار و غيره خوددارى نمود

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت