[مطر] : «سحابٌ مِمْطَارٌ» : ابرى كه بسيار ببارد.
=المِمْطَر-
[مطر] : لباس بارانى.
=المِمْطَرَة-
[مطر] : مرادف (المِمْطَر) است.
=المِمْطَل-
[مطل] : چكش آهنگر، دزد.
=المِمْعَج-
[معج] : «فرسٌ مِمْعَجٌ» : اسب تيز تك و روان.
=المُمَعَّز-
«رجُلٌ مُمَعَّزٌ» : مرد محكم و سفت اندام.
=المِمْعَك-
[معك] : آنكه بدهى خود را با تأخير بپردازد.
=المَمْعُود-
[معد] : آنكه از درد معده رنج برد.
=المَمْعُون-
[معن] : «كَلأٌ مَمْعُونٌ» : گياهى كه گرد آن آب روان باشد.
=المُمْغِر-
[مغر] : «ناقةٌ مُمْغِرٌ» : ماده شترى كه شير آن از دردى كه دارد سرخ رنگ است.
=المَمْغَرَة-
[مغر] : زمينى كه از آن گِل سرخ بيرون آورند.
=المَمْغُوص-
[مغص] : آنكه بدرد قولنج دچار شده باشد.
=المَمْغُولَة-
[مغل] : «دابَّةٌ مَمْغُولَةٌ» : ستورى كه گياه را با خاك خورده و دل درد گرفته باشد.
=المُمْكِن-
[مكن] : فا، قابل احتمال، شدني؛ «من المُمْكِن أن» : ممكن است كه «غيرُ مُمْكِنٍ» : نشدني.
=المُمَلّ-
[ملّ] من الطرق: راه هموار و لگد كوب شده.
=المِمْلَاق-
[ملق] : بسيار مستمند و بينوا، بسيار چاپلوس و متملّق.
=المَمْلَحَة-
[ملح] : نمكزار.
=المِمْلحَة-
[ملح] : نمكدان.
=المِمْلَسَة-
[ملس] : ماله بزرگ كه با آن زمين را هموار كنند.
=المِمْلَق-
[ملق] : چوب پهنى كه بوسيله گاو بر روى زمين بكشند تا با آن زمين را هموار كنند.
=المِمْلَقَة-
[ملق] : مرادف (المِمْلَق) است.
=المَمْلُكَة-
ج مَمَالِك [ملك] : مرادف (الْمَمْلَكَة) است.
=المَمْلَكَة-
ج مَمَالِك [ملك] : عزت و توانائى سلطان و خدمتگزاران او، آنچه از كشور و مردم آن كه تحت امر پادشاه باشند.
=المَمْلُوء-
[ملأ] : «إناءٌ مَمْلُوءٌ» : ظرف پر از آب.
=المَمْلوك-
ج مَمَالِيك [ملك] : مفع، غلام، برده.
=المَمْلُول-
[ملّ] : آنچه كه در خاكستر داغ پخته شده باشد؛ «الشي ءُ المَمْلُول» : آنچه كه باعث خستگى و ناراحتى باشد.
=المُمْنِح-
[منح] : «ناقةٌ مُمْنِحٌ» : ماده شترى كه وضع حمل آن نزديك شده باشد.
=المَمْنُوّ-
[منو] بكذا: آنچه كه مورد آزمايش قرار گرفته باشد.
=المَمْنُون-
[منّ] : مفع، نيرومند، ناتوان، بريده شده، بيشترين چيزى كه مرد داشته باشد؛ «أنا مَمْنون لكَ» : من خوبيهاى تو را فراموش نمى كنم.
=المُمَهَّد-
[مهد] : مفع؛ «ماءٌ مُمَهَّدٌ» : آب ولرم كه نه سرد و نه گرم باشد.
=المَمُوث-
(ح) : فيل باستانى با هيكل درشت و موى بسيار و دو ناب بزرگ سر كج كه در دوران يخبندان در اروپا مى زيسته است.
=المُمَوْدِرَة-
«بَيْضَةٌ مُمَوْدِرَة» : تخم مرغ فاسد و گنديده. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=المَمُوم-
[موم] : مبتلا به بيمارى دردهاى باطنى.
=لمُمَوَّهَة-
[موه] : مفع، چشمى كه در آن ناخنك در آمده باشد.
=المُمِيت-
[موت] : كُشنده و نابود كننده،- ج مَمَاوِيت من النّوق او النّساء: ماده شتر يا زنى كه فرزند خود را از دست داده باشد.
=المُمِيتَة-
[موت] : مؤنث (المُميت) است،- من النوق او النساء ج مَمَاوِيت: بمعناى المُميت است؛ «خطيئةٌ مُمِيتةٌ» : گناهى بزرگ كه همه چيز را از دست انسان مى گيرد.
=المُمَيِّزة-
[ميز] : علامت و نشان.
=مَنْ-
اسمى است كه سه حالت دارد:
(1) اسم شرط جازم مانند «مَنْ يَعْمَلْ خيرًا يُجْزَ بِه» (2) اسم استفهام مانند «مَنْ أتى» :
چه كسى آمد. (3) اسم موصول است كه بيشتر براى عاقل بكار مى رود مانند «يَسْجَدُ لِلّهِ مَن في السّموات و مَنْ في الأرض» و «جَاءَ مَنْ عَلَّمَنِي» : كسيكه مرا آموزش داد آمد.
=مِنْ-
حرف جرّ است و از معانى آن: (1) ابتدا و آغاز در زمان يا مكان است مانند «مَرِضَ مِنْ يوم الجمعة» از روز جمعه بيمار شد؛ «سار مِنْ بَيْروت» : از بيروت خارج شد.
(2) تبعيض است مانند «مِنْهُم مَنْ احْسَنَ و منهم مَنْ اساءَ» و از آنها كسانى بودند كه نيكى كردند و كسانى بودند كه بدى كردند.
(3) تعليل است مانند «مِمَّا خَطِيئاتهم أَغْرِقوا» : بعلت گناهان خود غرق شدند.
(4) بدل است مانند «أَ تَرْضُونَ بِالْحَيَاةِ الدُّنيا من الآخرة» آيا بزندگى در دنيا بجاى آخرت بسنده مى كنيد. (5) گاهى مرادف با باء مىيد مانند «يَنْظُرُون من طَرْف خَفِي» با گوشه چشم نگاه مى كنند. (6) فصل است مانند «و اللّه يعلم المُفْسِدَ من المصلح» خداوند بد كاره را از نيكو كار تشخيص مى دهد.
(7) و گاهى زائد مىيد و سه شرط دارد اول آنكه قبل از آن نفى يا نهي يا استفهام بيايد و دوم آنكه مجرور آن نكره باشد. و سوم آنكه مجرور فاعل يا مفعول به يا مبتدا باشد مانند «ما جاءَنى من رَجُل» هيچ مردى نزد من نيامد. و معانى ديگرى نيز دارد كه از قرينه استنباط مى شود.
=مَنَّ-
-مَنًّا و مِنِّيْنَى [منّ] عليهِ بكذا: بدون رنج به او انعام و بخشش نمود،- مَنًّا و مِنَّةً عليه بما صَنَعَ: نكوئيهائى را كه براى او انجام داده بود بر او بر شمرد،- مَنًّا الرَّجُلَ: او را ضعيف كرد و توان او را گرفت،- الحَبْلَ: