ساروج سفيد كرد.
واژه اى در (الصِّهْريج) است.
=الصِّهْرِيج-
ج صَهَارِيج: حوض آب يا نفت، تانكر آب، تانكر نفت.
=صَهَلَ-
-صَهِيلًا و صَاهِلَةً و صُهَالًا الفرسُ:
اسب شيهه كشيد.
=الصَّهْوَة-
ج صِهَاء و صَهَوَات [صهو] : زين اسب؛ (اسْتَوىَ عَلَى صَهْوَةِ العِزّ) : در جايگاه بزرگى قرار گرفت،- ج صِهَاء و صَهَوات و صُهى: بُرجِ ديده بانى بالاى قلّه كوه.
=الصَّهُور-
ج صُهُر: آب كننده، ذوب كننده، كبابى، كباب پز.
=الصَّهير-
ذوب شده، گداخته.
=الصَّهيل-
شيهه اسب.
=الصَّوَاب-
[صوب] : درست، حقيقت، شايسته؛ «هُوَ عَلَى صَوَابٍ» : او بر حق است و درست مى گويد. و در زبان متداول به معناى خرد بكار مى رود.
=الصُّوَّابَة-
[صوب] : خردمندان و نيكان قوم.
=الصُّوَّاخ-
[صوخ] : «بلدٌ صُوَّاخٌ» : شهرستان پُر رفت و آمد.
=الصُّوَار-
ج أَصْوِرَة [صور] : گلّه گاو، مقدار كمى مشك، جعبه مشك، بوى خوش.
=الصِّوَار-
مرادف (الصُّوار) است.
=الصَّوَارِد-
[صرد] : بادهاى سرد.
=الصَّوَّاغ-
[صوغ] : دروغگو و دروغ پرداز.
=الصَّوَّاف-
[صوف] : پشم فروش.
=الصُّوَالَة-
[صول] : خاكروبه اطراف خرمن، كاه كه از گندم پاك كرده جدا شود.
=الصَّوَّام-
[صوم] : آنكه بسيار روزه مى گيرد.
=الصُّوَان-
ج أَصْوِنَة [صون] : صندوق لباس يا كتاب، قفسه كتاب، گنجه لباس.
=الصَّوَان-
ج أَصْوِنة [صون] : مرادف (الصّوان) است.
=الصِّوَان-
ج أَصْوِنَة [صون] : مُرادف (الصُّوان) است.
=الصَّوَّانة-
ج صَوَّان [صون] : سنگ چَخماغ- زناد- پشت و عقب.
=الصَّوَانِيّ-
ظرفهائى كه در چين ساخته مى شود، ظرف چينى.
=صَوَّبَ-
تَصْوِيبًا [صوب] السهمَ: تير را به هدف زد،- رأيَهُ: حكم بنفع او صادر كرد،- فُلانًا: به او گفت نيكو كردى،- الفرسَ:
اسب را تيز رها كرد،- الإِنَاءَ: ظرف را سرازير كرد تا آنچه در آن است بريزد،- الماءَ: آب را ريخت،- رأسَهُ: سر خود را بزير افكند.،- المكانُ و غيرُهُ: زمين سراشيبى شد.
=الصَّوْب-
[صوب] : مص، دُرُست و صحيح، عطاء و بخشش مثل ريزش باران، ابرى پر باران، جهت و سمت؛ «مِنْ كُلِّ حَدْبٍ وَ صَوب» : يعنى از همه طرف، از همه جهت؛ «صوبَ كذا» : يعنى بطرف معينى.
=صَوْبَنَ-
صَوْبَنَةً هُ: آن چيز را با صابون شست و پاكيزه كرد.
=صَوَّتَ-
تَصْوِيتًا [صوت] : آواز داد،- الطَّسْتَ: طشت را به صدا درآورد،- في الانتخابات: در انتخابات رأى داد.
=الصَّوْت-
ج أَصْوات [صوت] : آواز صدا، هر نوع آهنگ، قرائت رأْى در انتخابات، رأى گيرى، نيكنامى؛ «انْتَشَرَ صَوْتُهُ بَيْنَ النّاسِ» : نام نيك او زبان زدِ مردم شد.
=الصُّوَّة-
ج صُوَّى و جج أَصْوَاء [صوّ] : انعكاس صوت، سنگى كه براى راهنمايى مردم در ميان راه نصب كنند،- البحريّة: نشانه اى دريائى كه براى راهنمايى بر روى آب قرار دهند.
=الصُّوجَة-
(ن) : گياهى است از جنس قرنيات بشكل لوبياى سفيد كه مركز اصلى آن ژاپن و هندوستان است.
=صَوَّحَ-
تَصْوِيحًا [صوح] البقل: دانه ها خشك شد،- تهُ الشّمسُ او الرّيحُ: آفتاب و باد آنرا خشك كرد.
=الصُّوحَان-
[صوح] : خشك.
=الصُّوديُوم-
(ك) : ماده اى شيميايى است به رنگ سفيد نقره اى و نرم، سديم از تركيبات آن نمك خوراكى مى باشد.
=صَوَر-
يَصْوَرُ صَوَرًا [صور] : كج شد، خم شد.
=صَوَّرَ-
تَصْوِيرًا [صور] هُ: آن را تصوير كرد و براى آن شكل و صورتى نقاشى نمود.
=صُوِّرَ-
[صور] لي: به خيالم آمد، گمان كردم.
=الصُّور-
[صور] (مو) : شاخى كه در آن دمند،- (مو) : بوق.
=الصَّوْر-
ج صِيران [صور] : طرف گردن، كنار رودخانه،- ج صِيران وَ اصْوار: نخل خرماى كوچك.
=الصَّوَر-
[صور] : مص، كجى، خميدگى؛ «فِى عُنُقِهِ صَوَر» : يعنى در گردن او كجى است.
=الصُّورَة-
ج صُوَر و صِوَر و صُور [صور] : نقش، چهره، عكس كه به شكل تصوير درآيد، «صَورَةٌ طِبْقُ الأَصْل» : رونوشت با اصل برابر است؛ «صُوَرةٌ مُصَغَّرة» : تصويرى كوچك با رنگهاى متنوع و زيبا؛ «صُوَرةٌ شَمْسِيَّة» :
تصوير شمسى كه با دوربين عكاسى گرفته شود؛ «صَورَةٌ زيتيَّة» : تصوير قلمى كه بر روى پارچه يا تخته تهيه كنند، «صُوَرةٌ العَقْل كَذا» : يعنى شكل و هيئت آن؛ «بِصُورَةِ عَامَّة» : بطور كلى، و بمعناى نوع و صفت نيز مىيد.
=الصَّوْرَة-
[صور] : كجى و خميدگى، خارش بسيار در سر.
=الصُّوص-
[صوص] : «صُوصُ البابِ» : پاشنه درب، جوجه هنگام بيرون آمدن از تخم.
=الصُّوع-
-ج أَصْوَاع و أَصْوُع و أَصْوُع و صُوعَ و صِيعان [صوع] : پيمانه.
=الصَّوْغ-
[صوغ] : مص، يقال «هو صَوْغُ أَخيهِ» :
او در يك زمان با برادرش يا بعد از برادرش متولد شد و ميان آنها نوزاد ديگر نبوده است.
=الصَّوْغة-
[صوغ] : اسم مَرة از (صاغَ) است؛ «هُوَ صوغَة اخيه» : او در يك زمان با