فهرس الكتاب

الصفحة 597 من 1009

دوستى با ديگرى پايدار نباشد، مال نو،- مِنَ النَّبَاتِ: گياه نو دميده.

=الطَّرَف-

ج أَطْرَاف و جج أَطَارِيف: مرد بزرگوار و كريم، انتهاى هر چيزى، ناحيه، يك دسته از چيزى؛ «قصَّ عَلَيهِ طَرْفًا مِنْ حَياته» : حوادث زندگى خود را براى او گفت. «مِنْ طَرَفِ فلان» : از سوى فلانى، «كَانَ وَ ايَّاهُ عَلَى طَرفَي نقيضٍ» : هر دو نفر با هم در جهت مخالف يكديگر بودند؛ «الطَّرَفَانِ» : دو طرف قرارداد و يا دو طرف دعوى؛ «اطْرَافُ المَدِينَه» : حومه شهر؛ «مُتَرَامِي الأَطْراف» : دور، وسيع و پُر دامنه؛ «الأطراف المُتَعاقَدِة» : افراديكه در پيمان يا قراردادى با هم شريك باشند؛ «جاذَبَهُ اطْرَافَ الحَديث» : در پيرامون مختلفى با وى سخن گفت.

=الطَّرِف-

آنكه با يك دوست همواره برقرار نمى ماند، كسيكه در كار يا در جائى ثابت نيست، شخص والا تبار.

=الطَّرْفَاء-

(ن) : درخت گز.

=الطُّرْفَة-

گوشه چشم،- ج طُرَف: لطيفه، گفتار نو و دلپسند.

=الطَّرْفَة-

اسم مرّة از طَرَفَ، «فِي طَرْفَةِ عَيْن» در يك چشم به هم زدن، در يك لحظه، نقطه خونى كه در چشم پديد مىيد.

=الطِّرْفَة-

مؤنث الطرف است براى اصيل و نژاد خوب (غير از انسان) .

=طَرَقَ-

-طَرْقًا هُ: با چكش او را زد،- الْبَابَ: درب را زد،- مَوْضُوعًا: به موضوعى رسيدگى كرد،- سَمْعَهُ اوْ مَسَامِعَهُ: خبر به گوش او رسيد،- الرَّجُلُ: براى گرفتن فال ريگ بر زمين انداخت،- طَرْقًا وَ طُرُوقًا الْقَومَ: شبانگاه نزد آن قوم آمد،- النَّجَّادُ الصوفَ: فرش باف پشم را زد،- الشَّي ءَ: بر روى آن چيز زد.

=طَرَّقَ-

تَطْرِيقًا [طرق] الحديدَ: آهن را كشيد و نازك كرد،- لِلْإِبِل: براى شتران راه باز كرد،- المَوْضِعَ: در آن جا راه ايجاد كرد،- طَريقَةً حَسَنَةً: اختراع كرد، ساخت.

=الطُّرْق-

يكبار كوبيدن.

=الطَّرْق-

مترادف (الطُّرق) است.

=الطُّرْقَة-

ج طُرَق: راه، كوچه، روش چيزى، خوى و عادت، طمع، سنگهايى كه روى هم انباشته شده باشند.

=الطَّرْقَة-

مرادف (الطُّرق) است.

=الطِّرْقَة-

ج طِرَق: اسم نوع از (طَرَق) است، راه و روش.

=طَرُوَ-

-طَرَاوَةً و طَرَاءَةً و طَرَاءً و طَرَاةً [طرو] الغصنُ أو اللحمُ: شاخه يا گوشت نرم شد گوشت تازه و نرم شد.

=الطَّرُوب-

آنكه بسيار خورسند و طرب انگيز باشد.

=الطَّرُوح-

ج طُرُح: راه دور، نخلى كه خوشه هاى دراز دارد.

=طَرِيَ-

-طَرَاوَةً و طَرَاءَةً و طَرَاءً و طَرَاةً [طرو] :

الغصنُ أو اللّحم مرادف (طَرُوَ) است.

=الطَّرِي ء-

[طرأ] من النبات: نرم، متضاد خشك و پژمرده.

=الطَّرِيح-

ج طَرْحَى: آنچه كه افتاده باشد؛ «طَريحُ الفِراش» : بيمار بسترى.

=الطَّرِيد-

رانده شده، فرارى، آنكه پس از ديگرى متولّد شود،- مِنَ الايَّام: روز بلند.

=الطَّرِيدَة-

ج طَرَائِد: آنچه از شكار و غيره كه بدنبال آن باشند، آنچه از شتران كه دزديده شوند، پارچه مستطيل از ابريشم و جز آن، پارچه اى را كه خيس كنند و داخل تنور را با آن پاك كنند.

=الطَّرِير-

[طرّ] : «غُلامٌ طَرِيرٌ» : كودك نوخط- جوان خوشگل؛ «سَنانٌ طريرٌ» : نيزه تيز.

=الطَّرِيف-

ج طُرْف و طِرَاف: ميوه كم ياب و دلپسند و مانند آن، لطيفه،- مِنَ المال: تازه به دوران رسيده. والاتَبار، سخن نغز و گفتار دلپسند، سازنده چيزى.

=الطَّرِيفَة-

ج طَرَائِف: مؤنث (الطَّريف) است.

=الطَّرِيق-

ج طُرُق و أَطْرُق و أَطْرِقَة و أَطْرِقَاء، و جج طُرُقَات: راه؛ مذكر و مؤنّث آن يكسان بكار مى رود،- العَامّ اوِ الطَّريقُ العُمُوميَّة: خيابان، راه عمومى؛ «طَريقٌ رئيسي» : خيابان اصلى؛ «طَريقُ الجوّ و طَريقُ الْبَحْر» : راه هوايى و راه دريايى؛ «بِطَريقِ الجوّ» : از راه هوايى؛ «بِطَريق البَحْر» : از راه دريا؛ «قارِعَةُ الطَّريق» : بيشترين مساحت راه كه مردم از آن عبور كنند؛ «مُنعَطَفُ الطَّريق» : سر پيچ راه؛ «في طَريقهِ الى» : در راه خود به سوى؛ «عابِرُ الطَّرِيق» :

عبور كننده ى راه، آينده و رونده و (الطَّرِيق) به معناى وسيله و يا واسطه نيز مى باشد؛ «نَالَ الشَّي ءَ عَنْ طريق فُلان» : بوسيله فلانى به چيزى نايل شد؛ «وَضَلَ الَيْهِ بِطَريق الوِراثَة» آن چيز از راه وراثت بدو رسيد؛ «الطَّريق» در اصطلاح فقيهان بر دو قسم است عمومى كه آنرا «بِالنّافِذ و بِالطَّريقِ العام» : گويند و خاص كه آنرا «بِغَيرِ النّافِذ و بالطَّريقِ الخاص» گويند.

=الطَّرِيقَة-

ج طَرَائِق: روش، اسلوب، چگونگى، كيفيت؛ «طَريقَةُ الاسْتِعمال» :

روش بكار بردن، مذهب، خط مشى چوب چتر- پارچه اى كه به شكل مستطيل بافته شده باشد، نخل بلند، بزرگ قوم كه براى مفرد و جمع يكسان بكار رود؛ «طَرَائقُ الدَّهْر» : گردش و حوادث زمان.

=الطَّسْت-

ج طُسُوت: طَشتِ مسى. (فارسى است) .

=طَسَّمَ-

تَطْسِيمًا [طسم] الموسى: تيغ را بر روى تسمه تيز كرد- اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=الطَّسْمَة-

تسمه چاقو تيزكنى. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=الطِّشّ-

آخرين فرزند شخص يا آخرين كسى كه نوبت بازى وى با دوستانش برسد. (اين كلمه در زبان متداول رايج است) .

=الطَّشْت-

طَشت.

=الطَّعَام-

مص، و- ج أَطْعِمَة و جج أَطْعِمَات:

غذا، آنچه كه خوردنى باشد؛ «اضْرَبَ عَنِ الطَّعام» : از خوردن غذا امتناع نمود،

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت