برنده در مسابقه.
إِجْرَاسًا [جرس] الحادي: سرود گوى شتران آواز كرد،- الجَرَسَ: زنگ را بصدا در آورد،- الطّائرُ: صداى بال پرنده هنگام گذشتن شنيده شد،- الحَلْيُ: زيور آلات زن مانند زنگ آواز داد.
=أَجْرَضَ-
إِجْرَاضًا [جرض] هُ بريقه: ناشتائى او را كم كرد.
=أَجْرَعَ-
إِجْرَاعًا [جرع] تِ الناقةُ: شير ماده شتر كم شد. مثل اينكه در پستانش بجز چند جرعه شير نمانده است.
=أَجْرَفَ-
إِجْرَافًا [جرف] المكانُ: سيل سخت و سنگين در آن مكان آمد.
=أَجْرَمَ-
إِجْرَامًا [جرم] إِليه و عليه: گناه كرد.
=الأَجْرُودِيّ-
[جرد] : آنكه بدنش بى مو باشد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=أَجَزَّ-
إِجْزَازًا [جزّ] الغنمُ أو البُرُّ أو النخلةُ: هنگام چيدن پشم گوسفندان يا درو كشت گندم يا بريدن خرما رسيد،- القومُ: پشم گوسفندان آن قوم چيده شد، كشت ايشان درو شد،- التّمرُ: خرما خشك شد.
=أَجْزَى-
إِجْزَاءً [جزي] الأمرُ منه أو عنه: بجاى او قيام كرد و كار را جايگزين ديگرى نمود و از آن بى نياز شد؛ «يُجْزِي هذا مِن او عَنْ ذَاكَ» :
اين جاى آنرا مى گيرد.
=الأَجْزَى-
[جزي] : آنكه كفايت بيشترى دارد؛ «اللّحُم السَّمين اجْزَى مِن الْمهَزُولِ» :
گوشت پرچربى جاى گوشت لاغر را مى گيرد.
=أَجْزَاءُ-
[جزأ] الوَحَدَاتِ كالمِتْر و اليَرْد و اللِيتر الخ: واحدهاى معينى از اندازه و مقياس و پيمانه مانند سانتيمتر و متر و يارد و ليتر.
=الأَجْزَائِيّ-
[جزأ] : دارو فروش.
=الأجْزَائِية-
[جزأ] : داروخانه.
=الأَجْزَاخَانة-
داروخانه.
=أَجْزَأ-
إِجْزَاءً [جزأ] عنه: او را از آن چيز بى نياز كرد.
=أَجْزَرَ-
إِجْزَارًا [جزر] فلانًا: به او گوسفندى داد تا آنرا ذبح كند.
=أَجْزَعَ-
إِجْزَاعًا [جزع] منه جِزْعةً: بازمانده آنرا باقى گذاشت.
=أَجْزَلَ-
إِجْزَالًا [جزل] العطاءَ و في العطاء و من العطاء لفلان و عليه: عطا و بخشش را بفلانى بسيار كرد.
=الأَجْسَم-
[جسم] : درشتتر، چاق تر، ضخيم تر.
=أَجَشَّ-
إِجْشَاشًا [جشّ] الشي ءَ: آن چيز را كوبيد و شكست،- البُرَّ: دانه را آرد زبر كرد.
=الأَجَشّ-
م جَشَّاء، ج جُشّ [جشّ] : آنكه صداى درشت دارد.
=أَجْشَمَ-
إِجْشَامًا [جشم] هُ الامرَ: او را بر آن كار تكليف كرد.
=الأَجْعَب-
م جَعْبَاء، ج جُعْب [جعب] : مرد شكم گنده، مرد سست كار.
=أَجْعَلَ-
إِجْعَالًا [جعل] لهُ: او را مزد كارى كه مى كند داد،- هُ جُعْلًا: مزد او را داد،- الماءُ: آب پر از حشرات و پليديها شد.
=أَجْفَى-
إِجْفَاءً [جفو] فلانًا: فلانى را دور كرد.
=أَجْفَلَ-
إِجْفَالًا [جفل] البعيرُ: شتر با شتاب فرار كرد،- تِ النَّعَامةُ: شتر مرغ گريخت،- القومُ: آن قوم با شتاب گريختند،- تِ الرّيح: باد با سرعت وزيد.
=أَجِلَ-
-أَجَلًا: دير كرد.
=أَجَّلَ-
تَأْجِيلًا الشي ءَ: براى آن چيز ضرب الاجل تعيين كرد، آن چيز را به تأخير انداخت؛ «أَجَّلُوا الاجْتِماعَ» : جلسه را بتأخير انداختند.
=أَجَلَّ-
إِجْلَالًا [جلّ] هُ: او را بزرگداشت،- هُ عن الْعَيبِ: او را از عيب و نقص منزه ساخت،- عمرٌو زَيْدًا: عمرو به زيد بسيار بخشيد.
=الأَجْل-
مصدر (اجَلَ) است. اين كلمه را نخست براى تعليل شر و گناه بكار بردند ولى سپس در معناى وسيعترى براى بيان علت هر چيزى بكار برند: «من اجْلِك» : بخاطر تو؛ «لِأَجْلِك» : براى تو؛ «لِأَجْلِ انْ» :
براى اينكه.
=أَجَلْ-
حرف جواب است بمعناى (نَعَمْ) ، بله، آرى.
=الأَجَل-
ج آجَال: پايان عمر؛ «الى اجَلٍ غَير مُسمّى» : بدون تعيين وقت، هنگام مرگ.
=الأَجَلّ-
م جُلَّى [جلّ] : بزرگتر، بالاتر، والاتر.
=أَجْلَى-
إِجْلَاءً [جلو] عن بلده: از شهر خود خارج شد،- هُ عن بَلَدِه: او را از شهرش بيرون كرد،- الرَّجُلُ مَنزِلَهُ: آن مرد خانه خود را از ترس رها كرد.
=الأَجْلَى-
م جَلْوَاء [جلو] : آنكه موى جلوى پيشانيش ريخته شده باشد، زيبا، حوب روى؛ «ابْنُ اجَلى» : بامداد روشن.
=أَجْلَبَ-
إِجْلَابًا [جلب] لأَهله: براى خانواده خود كسب روزى كرد،- القَومَ: آن قوم را جمع آورى نمود،- القَومُ: آن قوم سر و صدا راه انداختند، از هر سو روانه جنگ شدند،- على الفَرس: بر اسب بانگ زد تا سبقت بگيرد،- الدّمُ: خون خشك شد.
=الأَجْلَح-
م جَلْحَاء، ج جُلْح و أَجْلَاح و جُلْحَان [جلح] : آنكه موى سرش از دو طرف پيشانى ريخته شده باشد.
=أَجْلَدَ-
إِجْلَادًا [جلد] المكانُ: در آن مكان تگرك آمد،- هُ اليه: او را به وى نيازمند و ناچار گردانيد.
=أَجْلَسَ-
إِجْلَاسًا [جلس] هُ: او را نشانيد.
=الأَجْلَع-
م جَلْعَاء، ج جُلْع [جلع] : مرادف (الجَلِع) است.
=الأَجْلَه-
م جَلْهَاء، ج جُلْه [جله] : آنكه موى جلوى پيشانيش ريخته شده باشد.
=أَجَمَّ-
إِجْمَامًا [جمّ] الماءَ: از آب استفاده نكرد تا جمع شود،- الفَرسَ: اسب را رها كرد و سوار آن نشد،- الفُؤَادَ: قلب را آسايش داد،- الفِراقُ: هنگام جدائى رسيد،- الأَمرُ: آن كار فرا رسيد.
=الأَجَمّ-
م جَمَّاء، ج جُمّ [جمّ] : گوسفند بى شاخ، رزمنده بدون نيزه؛ «الحِصْنُ الأجَمّ» :