[صعق] : كسيكه ناگهان بميرد، كسيكه صاعقه بر او وارد شده باشد، حيرت زده، بيهوش.
=المَصَفّ-
ج مَصَافّ [صفّ] : صف و رديف، صف جنگ، دستگاه حروف چينى چاپ؛ «مَصَفُّ الكلامِ» : سياق عبارت و كلام.
=المِصْفَاة-
ج مَصَافٍ [صفو] : صافى و پالانه.
=المُصْفَح-
[صفح] : پهن، برگردانيده شده و كج شده،- مِنَ الرُّؤُس: سرى كه بر روى گردن فشار آورده باشد،- مِن الوجُوه: چهره زيبا،- من الأنوف: بينى صاف و متناسب،- مِن الناس: مرد دو رو، منافق،- مِن الْقُلوب: دلى كه در آن ايمان و نفاق باشد.
=المُصَفَّح-
[صفح] : پهن، چيزى كه روكش شده باشد؛ «انفٌ مُصَفَّحٌ» : بينى صاف و متناسب كه استخوان آن راست باشد.
=المُصَفَّحَة-
ج مُصَفَّحَات [صفح] (اع) :
ماشين جنگى بنام زره پوش، شمشير.
=المُصَفِّحَة-
ج مُصَفِّحَات [صفح] : شمشير.
=المُصَفَّر-
[صفر] : مفع، گرسنه.
=المَصْفُور-
[صفر] : گرسنه، كسيكه صفرا بر او غلبه كرده باشد.
=مِصْقَار-
[صفر] : «أبو مِصْقار» (ح) : نوعي ماهى كه در زبان متداول به آن (مِسْقار) گويند.
=المِصْقَع-
ج مَصَاقِع [صقع] : كسى كه صداى رسا دارد، بليغ و خوش سخن، سخنورى كه پياپى نطق كند؛ «خطيبٌ مِصْقَعٌ» : سخنران بى وقفه.
=المِصْقَل-
[صقل] من الخطباء: بليغ و خوش بيان.
=المِصْقَلَة-
[صقل] : ابزار سائيدن و صيقل زدن.
=المَصْقُول-
[صقل] : مفع؛ «شي ءُ مَصْقُول» :
صيقلى شده و نرم گشته.
=المَصْكُوكات-
[صكّ] : آنچه از پول زر و سيم كه ضرب شود و بهتر است گفته شود (مَسْكوكات) .
=مَصَلَ-
-مَصْلًا اللبنَ: ماست را در پارچه اى ريخت تا آب آنرا بگيرد،- مالَهُ:
دارائى خود را در چيزى كه برايش نفع ندارد صرف كرد،- الجَرْحُ: كمى آب از روى زخم در آمد،- مَصْلًا و مُصُولًا الجبنُ و نحوُهُ: پنير و مانند آن چكه كرد.
=المَصْل-
مص،- من اللّبن و نحوه: آب ماست و مانند آن، و در زمينه پزشكى بر انواعى از داروهاى مايع كه براى تزريق در بدن از آن استفاده مى شود اطلاق مى گردد.
=المِصْلَى-
ج مَصَالٍ [صلي] : مرادف (المِصْلاة) است.
=المُصَلّى-
[صلو] : محل نماز خواندن، مصلّى.
=المِصْلَاة-
ج مَصَالٍ [صلي] : دامى كه جهت شكار كردن نصب مى شود؛ «انّ للشّيطان فخاخًا و مَصَاليَ» : شيطان دامهاى بسيارى دارد.
=المِصْلَاد-
[صلد] : «عودٌ مِصْلَادٌ» : چوب سفت و محكم.
=المُصَلَّب-
[صلب] : «بعيرُ مُصَلَّبٌ» : شترى كه علامت صليب داشته باشد؛ «شي ءٌ مُصَلَّبٌ عليهِ» چيزى كه بر آن شكل صليب نقش بسته باشد؛ «ثوبٌ مُصَلَّبٌ» : جامه اى كه بر آن نقش صليب باشد؛ «سَنانٌ مُصَلَّبٌ» : تير سه شعبه؛ «مُصَلَّبُ الطّريق» : در زبان متداول بمعناى سه راهى مى باشد.
=المِصَلَّة-
[صلّ] : ظرفى كه در آن چيزى را صاف كنند.
المُصْلِح
[صلح] : فا، كسيكه مردم را با هم صلح دهد، آنكه مقررات و قوانين را تعديل و اصلاح كند.
=المَصْلَحَة-
ج مَصَالِح [صلح] : آنچه كه باعث صلاح و مصلحت است، كارهاى خير و سودمند كه شخص براى خود يا بستگانش انجام دهد، سازمان و اداره مانند (مَصْلَحَةُ الكَهْرباءِ) : اداره برق.
=المَصْلُوب-
[صلب] : آنكه بدار آويخته شده باشد، چوبه دار كه حضرت عيسى را بر آن دار زدند،- عليه: كسيكه تب سخت بر او ادامه يابد.
=المَصْلِيّ-
[صلي] من اللحوم: گوشت بريان شده، پخته شده.
=المُصْمَت-
[صمت] : مفع، چيزى كه ميان تهى باشد؛ «بابٌ مُصْمَتٌ» : درب بسته و ناجور؛ «حائطٌ مُصْمَتٌ» : ديوار بى روزنه؛ «فَرَسٌ مُصْمَتٌ» : اسب يك رنگ؛ «اناءٌ مُصْمَتٌ» : ظرف شكسته و يا ترك برداشته؛ «الْفٌ مُصْمَتٌ» : هزار تاى كامل.
=المُصَمَّت-
[صمت] : مفع، «الْفٌ مُصَمَّتٌ» :
هزار تاى كامل.
=مَصْمَصَ-
مَصَمَصةً [مصمص] الماءَ: آب را با نوك زبان در دهان چرخانيد.
=المُصَمْصِم-
[صمصم] : بخيلى كه ثروت خود را خرج نكند- اين كلمه در زبان متداول معمول است.
=المُصَمِّم-
[صمّ] : فا، در كارها قاطع و تصميم گيرنده؛ «السّيفُ المُصَمِّم» : شمشير در هم شكننده يا برنده.
=المَصْنَع-
ج مَصَانِع: كارخانه، جائيكه در آن آب باران جمع شود مانند حوض؛ (المَصَانِع» روستاها و قلعه ها و كاخها.
=المَصْنَعَة-
[صنع] : جائيكه براى پرورش زنبور عسل دور از خانه ها آماده كنند، دعوت بميهماني؛ «كُنّا في مصنعةٍ فلانٍ» : در ميهماني فلان شركت كرديم، مرادف (المَصْنُعَة) است.
=المَصْنُعَة-
ج مَصَانِع: جائيكه در آن آب باران جمع شود مانند حوض.
=المُصَنَّف-
ج مُصَنَّفات [صنف] : كتاب تأليف شده.
=المُصَنِّف-
[صنف] : مؤلف كتاب، نويسنده كتاب.
=المَصْنُوع-
[صنع] : صنعتى، جعلى و تقليدى،- ج مصنوعات: آنچه كه ساخته شده باشد.
=المُصَهَّب-
[صهب] : گوشت نيم پز، گوشتى كه با چربى آميخته شده باشد.
=المِصْوَب-
[صوب] : ملاقه و يا چمچه.