بر شانه آويزند، فصيح اين واژه (القِمَطْر) است.
كفالت، ديه يا غرامت، تاوان.
ج حَمَائِل: باربرى؛ «حِمَالَةُ البَنْطُلُون» : گيره يا بند شلوار.
=الحُمَام-
[حمّ] : مهتر بزرگوار، (طب) :
بيمارى تب چار پايان بويژه اسبها.
=الحَمَام-
ج حَمَائِم و حَمَامَات [حمّ] (ح) : كبوتر؛ «حَمَامُ الزَّاجِل و الزجَّال» : كبوتر نامه بر يا نامه رسان؛ «سَاقُ الحَمَام» : نام گياهى است؛ «رِعْيُ الحَمَام» (ن) : نام گياهى است؛ «بيْضُ الحَمَام» : رنگى است موجدار بين رنگ سرخ و كبود مانند گردن كبوتر.
=الحِمَام-
[حمّ] : مرگ.
=الحَمَّام-
ج حَمَّامَات [حمّ] : گرمابه؛- «حَمَّامُ شَمْسٍ» : حمّام آفتاب كه بدن را در معرض شعاع خورشيد قرار دهند؛- «الحَمَّامَات البحريّة» : پلاژهاى دريائى كه در ساحل دريا قرار دارد.
=الحُمَامَى-
[حمّ] : سرخى پوست،- (طب) :
گونه اى بيمارى پوستى است كه باعث سرخى پوست بدن مى شود،- (ن) : نام گياهى است.
=الحَمَامَة-
ج حَمَائِم و حَمَامَات [حمّ] (ح) : واحد (الحَمَام) بمعناى يك كبوتر است. تاء در اين كلمه علامت مؤنث نيست و بلكه تاء وحدت است.
=الحَمَّامِيّ-
[حمّ] : گرمابه دار، دارنده ى گرمابه.
=الحِمَايَة-
[حمي] : حمايت، محافظت، جانب، نظامى است استعمارى كه دولتى تحت حمايت دولتى ديگر قرار مى گيرد.
=حَمَأَ-
-حَمْأً [حمأ] البئرَ: چاه را از گلِ سياه زدود و پاك كرد.
=حَمِئَ-
حَمْأَ و حَمَأً [حمأ] الماءُ: آب گل آلود شد.
=الحَمْ ء-
مثنَّاه حَمْآن ج أَحْمَاء [حمأ] : مترادف (الحَمُو) است.
=الحَمَأ-
[حمأ] : گِل سياه رنگ، مترادف (الحَمُو) است.
=الحَمِي ء-
[حمأ] : آنچه كه با گِل سياه آميخته شده باشد.
=الحَمْأة-
[حمأ] : گِل سياه.
=الحُمَة-
ج حُمَات و حُمًى [حمي] : زهر، نيش عقرب و مانند آن،- (طب) : عوامل بيمارى است كه از ميكربها كوچكتر است و باعث بيماريهاى خطرناك مى شود؛ «حُمَةُ البردِ» : سختى سرما.
=الحُمَّة-
ج حُمَم و حِمَام [حمّ] : تب، سياهى، آنچه كه مقدّر شده باشد؛ «حُمَّةُ الفراقِ» :
سختى دورى، رنگى ميان سرخى و سياهى.
=الحَمَّة-
[حمّ] : چشمه ى آب گرم كه بيماران براى درمان، در آن روند.
=الحِمَّة-
[حمّ] : عرق، مرگ.
=حَمْحَمَ-
حَمْحَمَةً [حمحم] البِرْذَونُ أو الفرسُ:
اسب يا استر بهنگام خواستن علوفه بانگ زد.
=الحُمْحُم-
(ن) : مترادف (الْحِمحِم) است بمعناى گياه گاوزبان،- (ح) : مترادف (الْحِمْحِم) است بمعناى پرنده.
=الحِمْحِم-
(ن) : گياه گُل گاوزبان كه در ساختن بعضى از داروها بكار مى رود،- (ح) : پرنده ايست.
=حَمِدَ-
-حَمْدًا و مَحْمَدًا و مَحْمِدًا و مَحْمَدَةً و مَحْمِدَةً هُ: او را ستايش كرد،- الشي ءَ: آن چيز را خوب و ستوده يافت،- هُ على امرٍ: به او پاداش نيكوئى داد.
=حَمَّدَ-
تَحْمِيدًا اللّهَ: حمد و سپاس مر خدايرا گفت؛- «الحَمْدُ لِلّه» : گفت.
=الحَمْد-
مص، ضدّ (الذَّمّ) است، ستوده؛ «رجُلٌ حمدٌ و امرأةٌ حَمْدَةٌ» : مرد ستوده يا زن ستوده؛ «الحَمدُ لِلّهِ» : سپاس و ستايش براى خداست، از خوش بختى.
=الحُمَدَة-
مترادف (الحَمَّاد) است.
=حَمَّرَ-
تَحْمِيرًا الشي ءَ: آن چيز را سرخ كرد،- هُ: به او (يا حِمَار) گفت.
=الحُمَر-
گونه اى قير است كه از زمين استخراج مى شود، تمرهندى،- (ح) :
پرنده ايست به رنگ سرخ.
=الحُمَّر-
(ح) : مترادف (الحُمَر) است.
=الحَمْرَاء-
مؤنث (الأحْمر) است، سختى گرما، سال سخت و قحطى، مترادف (الحمائِر) است.
=الحُمْرَة-
رنگ سرخ، سرخاب،- (طب) :
گونه اى بيمارى وبائى است كه باعث تب و دانه هاى سرخ بر پوست بدن مى شود و در زبان متداول به آن (الحُمَيرَة) گويند.
=الحُمَرَة-
(ح) : واحد (الحُمَر) است.
=الحُمَّرَة-
(ح) : واحد (الحُمَّر) است.
=حَمَزَ-
-حَمْزًا الشفرةَ: تيغ را تيز كرد،- الخَردلُ اللّسانَ: خردل زبان گز شد.
=حَمَسَ-
-حَمْسًا هُ: او را خشمگين كرد،- اللّحْمَ: گوشت را بريان كرد،- حَمْسًا:
آن مرد دلير شد.
=حَمِسَ-
-حَمَسًا: آن مرد در امر دين يا جنگ سخت و متعصب شد،- الوَغَى:
جنگ بالا گرفت،- الأمرُ: آن كار سخت شد.
=حَمُسَ-
-حَمَاسَةً: دلير و دلاور شد.
=حَمَّسَ-
تَحْمِيسًا هُ: او را خشمگين كرد، او را بر انگيخت،- الدواءَ و نحوَهُ: دارو را كمى روى آتش نهاد.
=الحُمْس-
اماكن سفت و سخت.
=الحَمِس-
دلير،- عند العَامة: و در زبان متداول به معناى كسى است كه مردم را يارى كند.
=الحَمْسَاء-
مؤنث (الأَحْمَس) است؛ «سَنَةٌ حَمْسَاء» : سال سخت.
=حَمَشَ-
-حَمْشًا هُ: او را خشمگين ساخت و برانگيخت،- القومَ: آن قوم را با خشم راند،- الشي ءَ: آن چيز را جمع كرد،- تِ الساقُ:
ساق پاى باريك شد، و در زبان متداول بمعناى سخت خارانيد مى باشد.
=حَمِشَ-
-حَمَشًا و حَمْشًا الرجُلُ: دو ساق پاى او باريك و لاغر شد.