از آب عبور كرده و يا چيزهاى سنگين را عبور دهند، شب گردانى كه شبانگاه در شهر مَردم را پاسدارى كنند.
[طوف] : آب و يا سيل سخت و غرق كننده، سختى تاريكى شب، مرگ ناگهانى و فراگير،- مِن كُلِّ شَيْ ءٍ: آنچه كه بسيار باشد.
=طَوَّقَ-
تَطْوِيقًا [طوق] هُ: او را احاطه و محاصره كرد،- هُ بِذِرَاعَيْهِ: او را به سينه خود چسبانيد، با او معانقه كرد،- هُ الطَّوْقَ: بر گردن او طوق پوشانيد،- عُنْقَهُ بِجَمِيلِهِ: كار خوبى به او واگذار كرد،- هُ الشي ءَ: او را به چيزى تكليف كرد.
=الطَّوْق-
[طوق] : توانائى بر چيزى،- ج اطْوَاق: طوق زينتى كه بر گردن مىويزند، گردن، گردنبند، آنچه كه گرداگرد چيزى باشد،- عِنْدَ مُنَضِّدِى الحروف: اين تعبير در اصطلاح حروفچينان چاپ بمعناى چهار چوب آهنى است كه صفحه ى حروف آماده چاپ را در آن مهار كنند.
=طَوَّلَ-
تَطْوِيلًا [طول] هُ: آن را بلند گون كرد،- لَهُ: به او فرصت و مهلت داد،- بالَهُ عَلَيْهِ:
بر آن چيز شكيبائى كرد،- لِلدَّابَّةِ: در چراگاه ريسمان از گردن ستور برداشت.
=الطُّول-
مص،- ج أَطْوَال: بلند، دراز؛ «فى طُولِ البلادِ وَ عَرْضِهَا» : در تمام شهرها، در همه جاى كشور، اين كلمه متضاد القِصَر است «طُولُ مَكانٍ ما فِي الأَرْضِ» : (فك) :
نصف النهار مبدأ طول جغرافيائى منطقه اى كه به هاجره گرينويچ اندازه گيرى مى شود چه از شرق و يا چه از غرب؛ «الطُّولُ السَّماوِيّ لِكوكَب ما» (فك) :
زاويه ايست كه ميان دو سطح دايره اى بزرگ بر يك كره آسمانى با دو خط عمودى بر سطح فلك البروج پديد آيد كه اولى از ستاره هاى آسمان و دومى از نقطه اصل كه همان نقطه اعتدال ربيعى است مى گذرد؛ «خَطُّ الطُّولِ» : بلندى و درازى هر جائى از زمين؛ «طُولُ الأَناةِ» : شكيبائى و خويشتن دارى «عَلَى طُول» : هميشه، تا پايان.
=الطَّوْل-
[طول] : توانائى، توانگرى، فضيلت، بخشندگى.
=الطَّوَل-
[طول] : روزگار گذشته.
=الطُّوَّل-
[طول] (ح) : گونه اى پرنده آبى كه دو پاى بلند دارد.
=الطُّومَار-
ج طَوَامِير [طمر] : مرادف (الطّامُور) است.
=الطُّون-
(ح) : تُن ماهى.
=طَوِيَ-
-طَوَّى [طوي] : گرسنه شد.
=الطَّوِيّ-
[طوي] : مرد گرسنه.
=الطَّوِيّ-
ج أَطْوَاء [طوي] : مقدارى گندم جمع آورى شده، پاسى از شب، چاه كه فرو رفته باشد.
=الطَّوِيَة-
[طوي] : مؤنث (الطَّوِي) است.
=الطَّوِيَّة-
ج طَوَايَا [طوي] : نيت و باطن، «فُلانٌ حَسَنُ الطَّوِيَّة» : فلانى مرد خوش نيت است و يا باطن خوبى دارد؛ «سَلِيمُ الطوِيَّة» :
او مردى پاكدل و خوش نيت است، چاه كه دهانه آن كج شده و فرو رفته باشد.
=الطُّوَيْر-
[طير] : پرنده كوچك، اسم مصغر از (الطَّيْر) است.
=الطُّوَيْس-
[طوس] : طاوس كوچك، اسم مصغر (الطّاووس) است.
=الطَّوِيل-
ج طِوال و طِيَال [طول] : بلند قامت؛ «طَويلُ الأَجَل» : آنكه عمر زياد مى كند؛ «طَويلُ الأَناةِ و طَويلُ الرَّوح» : صبور و شكيبا؛ «طَويلُ اللِّسَان» : كم عقل و پر رو «طويلًا» مدتى دراز، بُرهه اى از زمان.
=الطَّوِيلَة-
ج طَوِيلات [طول] : مؤنث (الطّويل) است.
=الطَّيّ-
[طوي] : مص، «طَيُّ الشي ءِ: پيوست چيزى، بانضمام آن «طَيَّهُ و فِى طَيّه» :
پيوست آن؛ «تَحْتَ (في) طَىّ الكِتمان» :
پنهانى، محرمانه.
=الطَّيَّا-
[طوي] : زن گرسنه. اين كلمه مؤنث (الطّيّان) است.
=الطَّيَّار-
[طير] : پخش شده، زبانه ترازو،- مِنَ الْخَيل: اسب تيزرو، ج طيّارون: خلبان هواپيما.
=الطَّيَّارة-
[طير] : هواپيما، بادبادك كاغذى ويژه بازى كودكان.
=الطَّيَّاش-
[طيش] : كم عقل و بى مبالات.
=الطِّيَال-
[طول] : بلندى و درازى مُرادف (الطوَل) است.
=الطَّيَّان-
[طوي] : مرد گرسنه.
=الطَّيَّان-
[طين] : گِل كار، بنّاء.
=الطِّيَانَة-
[طين] : گل كارى، بنّائى.
=طَيَّبَ-
تَطْيِيبًا [طيب] الشي ءَ: آن چيز را خوشبو كرد،- خاطِرَهُ: به او آرامش بخشيد،- اللّهُ ثَراهُ: اين تعبير را به كسى كه از دنيا رفته و نام نيكش باقى مانده است گويند.
=الطِّيب-
[طيب] : مص، بهترين هر چيزى؛ «أَتمنّى لكَ طِيبَ الإقامَةِ» : اميدوارم به تو خوش بگذرد؛ «طِيبُ العِرْقِ» : نژاد اصيل،- ج أَطْيَاب و طُيُوب: هر چيزى كه داراى بوى خوش باشد.
=الطَّيِّب-
[طيب] : خوشبو، پاك، حلال؛ «كلمةٌ طيِّبةٌ» : گفتارى سودمند «بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ» : شهر امن و پُر بركت.؛ «طَيِّبُ الْخُلق» : خوش اخلاق؛ «طَيِّبُ الرّائِحَة» :
خوشبو؛ «طَيِّبُ العِرْق» : آن كه از نژادى پاك و كريم است؛ «طَيِّبُ النَّفْس» : مرد خوش نَفْسَ و تندرست، خوش اخلاق.
=الطِّيبَة-
[طيب] : مص، حلال؛ «عَنْ طِيَبة خاطِر» : با رضايت نفس؛ «طِيبَةُ الخَمْر» :
مِى ناب؛ «فَعَلْتُ ذلك بِطيبةٍ» : با رضايت خود آن كار را انجام دادم.
=الطَّيِّبَة-
ج طَيِّبَات و طُوبَى [طيب] : مؤنّث (الطَيِّب) است.
=الطَّيَّة-
ج طَيَّات [طوي] : تاى جامه؛ «طَيَّة البَطْلُون» : تاىِ شلوار؛ «حَمَل بَيْنَ طَيّاته» :
شامل و متضمّن شد.
=الطِّيَّة-
[طوي] : چگونگى اشتمال، ناحيه و جهت؛ «لقيتُهُ بِطيّاتِ العِراق» : او را در نواحى عراق ديدم، نيت و ضمير، نياز و حاجت.