ج جُهَات [وجه] : مترادف (الجِهَة) است.
ج جَهَات [وجه] : مترادف (الجِهَة) است.
ج جِهَات [وجه] : كنار، سوى، جانب، ناحيه.
=جَهَدَ-
-جَهْدًا في الأمر: در آن كار كوشيد و خسته شد،- الدابَّةَ: بر روى ستور بيش از طاقتِ آن بار حمل كرد،- اللَّبَنَ: كره شير را گرفت،- الطَّعَامَ: به غذا اشتها پيدا كرد،- هُ المَرضُ: بيمارى او را لاغر كرد،- بالرَّجُلِ: آن مَرد را آزمايش كرد.
=جَهِدَ-
-جَهَدًا عيشُهُ: زندگى او سخت و بد و نا آرام شد.
=جُهِدَ-
به منتهاى كوشش خود رسيد، اندوهناك شد، لاغر شد.
=الجُهْد-
نيرو و توانايى؛ «بَذَلَ جُهْدَهُ» :
نيروى خود را بكار بُرد.
=الجَهْد-
مترادف (الجُهْد) است؛ «جَهْدٌ جاهِدٌ» : كوشش و تلاش كامل؛ «بِجَهْدٍ جَهيدٍ» : با سختى و مشقت بسيار.
=الجَهْدَان-
آنكه به سختى و مشقت دچار شده باشد.
=جَهَرَ-
-جَهْرًا و جِهَارًا الأَمْرُ: آن امر آشكار و نمايان شد،- الأمْرَ: آن امر را آشكار كرد،- الصوتَ: صدا را بلند كرد،- بالقول: با صداى بلند سخن گفت،- الشي ءَ: آن چيز را كشف كرد،- هُ: به او نگاه كرد،- الشي ءُ فُلانًا: آن چيز فلانى را خيره كرد،- الرَّجُلَ: آن مَرد را آشكارا ديد، او را بزرگ داشت، در چشم او بزرگ شد،- القومَ: آن قوم را بسيار ديد،- الأرضَ: زمين را بدون شناسايى پيمود.
=جَهِرَ-
-جَهَرًا تِ العينُ: چشم از آفتاب خيره شد و چيزى را نديد.
=جَهُرَ-
-جَهَارَةً الصوتُ: آن صدا بلند شد و اوج گرفت،- الرَّجُلُ: آن مَرد بزرگ و آراسته شد.
=الجُهْر-
هيئت مَرد، شكوه و زيبائى مرد.
=الجَهْر-
مص، آشكار و نمايان؛ «لقيتهُ جَهْرًا» :
او را آشكار ديدم؛ «كَلَّمتُهُ جَهْرًا وَ بِالجَهْر» : با او بطور آشكار سخن گفتم، تپه پهن و عريض، پاره اى از زمان.
=الجَهِر-
من الأصوات: صداى بلند.
=جَهَزَ-
-جَهْزًا على الجريح: بر زخمى سخت گرفت و او را با شتاب كُشت.
=جَهَّزَ-
تَجْهِيزًا هُ: آن چيز را آماده كرد،- العروسَ: جهاز عروس را آماده كرد،- المَيّتَ: وسائل مُرده را آماده كرد.
=جَهَشَ-
-جَهْشًا و جُهُوشًا و جَهَشَانًا إليه: به او پناه بُرد و همانند كودك نزد مادرش گريه كرد.
=الجَهْشَة-
اشك چشم، گروهى از مردم.
=جَهَضَ-
-جَهْضًا هُ: بر او چيره شد،- هُ عَن كذا: وى را از آن چيز بازداشت و دور كرد.
=الجِهْض-
بچه سِقط شده.
=جَهِلَ-
-جَهْلًا و جَهَالَةً: نادان شد، اين واژه ضد (عَلِمَ) است، نادان و ستمكار و بد اخلاق شد،- الحقَّ: حق را پايمال كرد،- عليهِ: خود را در برابر او به نادانى زد.
=جَهَّلَ-
تَجْهِيلًا هُ: او را به نادانى نسبت داد.
=الجَهْل-
مص؛ «عَن جَهْل» : بدون اطّلاع و دانستن.
=الجَهْلَة-
مترادف (الجَهل) است.
=جَهَمَ-
-جَهْمًا هُ: با قيافه عبوس و گرفته با او روبه رو شد.
=جَهِمَ-
-جَهْمًا: مترادف (جَهَمَ) است.
=جَهُمَ-
-جَهَامَةً و جُهُومَةً: ترش روى و عبوس شد.
=الجَهْم-
آنكه عبوس و ترش روى باشد.
=الجُهْمَة-
تاريكى پايان شب.
=الجَهْمَة-
مترادف (الجُهْمَة) است.
=جَهَنَّم-
جهنم، دوزخ. اين واژه غير منصرف است و عبرانى است.
=الجَهُور-
ج جُهُر؛ «جَهْورُ الصوتِ» : آنكه داراى صدائى رسا و بلند است.
=الجُهُورة-
مترادف (الجَهَارة) است.
=الجَهْوَرِيّ-
بلند و رسا؛ «صوتٌ جَهْوَرِيّ» : صداى رسا و بلند؛ «رَجُلٌ جَهْوَريٌّ» : آنكه داراى صداى بلند است.
=الجَهُول-
ج جُهَلَاء: نادانِ مطلق.
=الجَهِير-
بلند، مرتفع؛ «كلامٌ جَهِيرٌ» : سخن با صداى بلند، شايسته نيكى و خوبى، زيبا.
=الجَهِيرَة-
مؤنث (الجَهير) است؛ «امرأَةٌ جَهيرةٌ» : زنى كه داراى صداى بلند است؛ «عفيفُ السَّريرة و الجَهيرَة» : او ظاهر و باطنى پاك دارد.
=الجَهِيز-
من الخيل: اسب سبكبال؛ «موتٌ جَهِيزٌ» : مرگ ناگهانى.
=الجَهِيض-
مترادف (الجِهْض) است.
=الجَوّ-
ج جِوَاء و أَجْوَاء [جوو] : جَوّ، فضا كه ميان آسمان و زمين است، سرزمين فراخ، درّه فراخ، محيط زيست؛ «جَوًّا» : مسافرت با هواپيما؛ «جَوُّ البيتِ» : داخل خانه؛ «جَوُّ كُلِّ شي ءٍ» : ميان و داخل هر چيزى.
=الجَوَى-
[جوي] : مص، شور و توانفرسائى از اندوه يا عشق،- (طب) : درد سينه، آنكه به درد سينه دچار باشد، درازى بيمارى.
=الجِوَاء-
[جوي] : دره فراخ، باطن زمين.
=الجَوَائِز-
[جوز] : اين واژه جمع (جائِز) و (جائِزة) است؛ «جَوَائِزُ الأَشعارِ أَو الأَمثالِ» :
شعرها و مَثَل هايى كه از شهرى به شهر ديگر در زبانها افتد.
=الجَوَاب-
ج أَجْوِبة و جَوَابَات [جوب] : پاسخ پُرسش، پاسخ نامه، پاسخ اعتراض.
=الجَوَّاب-
[جوب] : اين واژه مبالغه (الجائب) است، آنكه بسيار سفر كند؛ «جَوَّابُ آفاقِ» :
بسيار سفر كننده بر روى زمين.
=الجَوَّابَة-
مترادف (الجَوَّاب) است. اين تاء براى مبالغه است نه براى تأنيث.
=الجَوَاحِر-
[جحر] : جانوران عقب افتاده و بازمانده از ساير حيوانات و جانوران.
=الجُوَاد-
[جود] : تشنگى، سختى تشنگى.
=الجَوَاد-
ج أَجْوَاد و أَجَاوِد و أَجَاويد و جُود و جُودَة و جُودَاء [جود] : آنكه سخاوتمند و دستباز باشد اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود؛ «رَجُلٌ جَوَادٌ» : مَرد سخاوتمند؛ «امَرأَةٌ