[نقّ] (ح) : جانوران ريز كه داراى يك بافت مى باشند.
=النَّقِيل-
سيل كه بسوى زمين براه افتد، كفش، راه كوتاه، بيگانه: (اين كلمه براى مذكّر و مؤنث يكسان بكار مى رود) .
=النَّقِيلَة-
ج نَقَائِل و نَقِيل: زن بيگانه، وصله پينه نعل يا كفش.
=نَكَى-
-نِكَايَةً [نكي] العَدُوَّ أَوْ فِى العدوِّ: دشمن را با مجروح كردن و يا كشتن از پاى در آورد،- القرْحَةَ: قرحه را بريد و در آورد.
=النَّكَّات-
آنكه بمردم طعنه بسيار زند، آنكه در گفتار خود نكته سنج باشد.
=النَّكَّاث-
آنكه پارچه بافته شده را هنگام فرسوده شدن پاره كند.
=النُّكَاثَة-
آنچه كه از سر رسن و يا ريسمان پاره شود.
=النَّكَّاز-
ج نَكَاكِيز و نَكَّازات: بر وزن (فَعَّال) صيغه مبالغه است،- نوعى مار كه با دهان نمى گزد و بلكه با بينى مى گزد و داراى سرى كوچك است بطوريكه دم آن از بينى آن شناخته نمى شود و اين نوع مار از بدترين مارهاست.
=النُّكَاس-
برگشتن بيمارى پس از بهبودى.
=النُّكَاف-
(طب) : بيمارى نكاف كه در گلوى شتر پديد مىيد و آنرا مى كشد. و امروزه بر همين بيمارى كه كودكان به آن دچار مى شوند اطلاق مى شود نام ديگر آن (ابو كُعَيبْ) است.
=النَّكَال-
تنبيه و شكنجه كردن، اسم است كه براى عبرت ديگران بكار مى رود.
=النِّكَايَة-
ج نِكَايَات [نكي] : كارى كه ديگرى را عصبانى و خشمگين كند.
=نَكَأَ-
-نَكْأً [نكأ] القُرْحَةَ: پوست قرحه را قبل از آنكه بهبود يابد كند،- الْعَدُوَّ او في العدوِّ: گروهى از دشمن را كشت و گروهى ديگر را مجروح كرد،- فلانًا حَقَّهُ: حق فلانى را تأديه كرد.
=نَكَبَ-
-نَكْبًا و نُكُوبًا عنهُ: از او روى گردانيد،- الدّهرُ فلانًا: زمانه با او نساخت،،- نِكَابَةً و نُكُوبًا فلانٌ على قومهِ: او معتمد قوم خود بود،،- نكبًا الشّي ءَ او بهِ: آن چيز را مطرح كرد،- الإناءَ: آنچه كه در ظرف بود ريخت،- الكنانةَ: آنچه را كه در تيردان بود پراكنده كرد،- تِ الحِجَارةُ رِجْلَهُ: سنگ بپاى او خورد و آنرا زخمى كرد،- نُكُوبًا تِ الرّيحُ: باد جهت خود را تغيير داد.
=نَكِبَ-
-نَكَبًا عن الطريقِ: از راه برگشت و عدول كرد،- الرَّجُلُ: شانه او درد گرفت،،- البعيرُ: شتر بدرد شانه دچار شد.
=نُكِبَ-
مصيبت و اندوه بر او وارد شد.
=نَكّبَ-
تَنْكِيبًا [نكب] عن الطريق: از راه برگشت و دور شد،- الشّي ءَ: آن چيز را دور كرد.
=النَّكْب-
مص،- ج نُكُوب: بلا و مصيبت.
=النَّكَب-
مص، تمايل به چيزى، بيمارى كه در شانه شتر پديد آيد و راه رفتن آنرا دچار سختى كند.
=النَّكِب-
آنكه سنگ بر پايش خورده است.
=النَّكْباء-
ج نُكْب و نَكْبَاوَات: مؤنث (الأَنْكَب) است؛ «ريحٌ نكْبَاءُ» : باد مخالف كه از جهت خود منحرف و باين و آن سو بوزد.
=النُّكْبَة-
ج نُكَب: مقدارى غذاى غير معيّن.
=النَّكْبَة-
ج نَكَبَات: اسم مرّه از (نَكَب) است، بلا و پيشامد ناگوار.
=نَكَتَ-
-نَكْتًا الأَرضَ بقضيبٍ أو بإصبعهِ: در حال تفكّر چوب يا انگشت خود را بر زمين كوبيد و در آن اثر گذاشت،- النّاسُ بِالْحَصَى: مردم ريگ بر زمين پرتاب كردند،- الْفَرَسُ: اسب در آن زمين قرار و آرام نگرفت،،- العَظْمَ: مغز استخوان را بيرون آورد،- فلانًا: او را با سر بر زمين انداخت،- كنانتَهُ: آنچه را كه در تيردان داشت پخش و پراكنده كرد؛ «نكَت نَفَسَ التنْبَك او الغَلَيُون او الْمُنْفَضَة» : خاكستر قليان و مانند آنرا بدور ريخت.
=نَكَّتَ-
تَنْكِيتًا [نكت] الرُّطَبُ: خرما رسيد و رطب شد،- في قولهِ: در گفتار خود نكته سنجى آورد،- عليه: گفتار و كردار او را مورد انتقاد و عيبجوئى قرار داد.
=النُّكْتَة-
ج نُكَت و نِكَات: نقطه سياه در سفيد و يا سفيد در سياه، اثر حاصل از ضربه زدن بر زمين، گرد و خاك و چركى كه بر روى آئينه يا شمشير باشد، مسأله دقيقى كه با توجه و انديشيدن بدست آيد، جمله يا عبارت زيبائى كه در نفس انسان اثر گذارد.
=نَكَثَ-
-نَكْثًا العهدَ أو البيعَ: عهد و پيمان را شكست و معامله را فسخ نمود،- الحَبْلَ اوِ الْكِسَاءَ: تارهاى ريسمان يا پارچه بافته را از هم جدا كرد،،- السِّواكَ: نوك مسواك را براى پاك كردن دندانهاى خود بدست گرفت.
=النِّكْث-
ج أَنْكَاث: آنچه از پارچه هاى بافته شده و يا چادرها كه نخهاى آن را باز كنند و دوباره ببافند.
=نَكَحَ-
-نِكَاحًا و نَكْحًا المرأَةَ: زن را تزويج كرد،- تِ المرأَةُ: زن ازدواج نمود.
=نَكَدَ-
-نَكْدًا فلانًا حاجتَهُ: نيازمندى او را بر طرف نكرد و يا مقدار كمى به او بخشيد،- القومُ الرجُلَ: قوم از آن مرد پرسشهاى بسيار و خواسته هاى زيادى داشتند بطوريكه هر چه داشت از او گرفتند.
=نَكِدَ-
-نَكَدًا العيشُ: زندگى سخت و ناراحت كننده شد،- الرّجُلُ: زندگى بر آن مرد سخت شد،- تِ البِئر: آب چاه كم شد.
=نَكَّدَ-
تَنْكِيدًا [نكد] عيشَهُ: زندگى را بر خود سخت نمود،- فلانًا: زندگى را بر او سخت نمود.
=النُّكْد-
بخشش كم و اندك؛ «ماءُ نُكْدٌ» :
آب كم و اندك.
=النَّكْد-
بخشش ناچيز و اندك؛ «رَجُلٌ نَكْدٌ» ج انْكَاد و مَنَاكِيد: مرد خسيس و بى خير و بركت.