در زيبائى طبيعت انديشيد؛ «تَأَمَّلَ في حَقِيقَةِ او مَسْأَلةِ» : براى پى بردن به حقيقت يا حلّ مسأله اى انديشه بكار برد.
انديشيدن و فكر كردن در امور و حقايق، پرستش و نيايش عقلى بدرگاه خداوند. نماز اشراق.
=تَأَمَّمَ-
تَأَمُّمًا [أمّ] هُ: به سوى او شتافت،- به: به او اقتدا كرد،- المرأةَ: آن زن را مادر گرفت.
=التَّأمِيم-
[أمّ] : ملى كردن املاك بخش خصوصى و اموال شركتهاى توليدى و صنعتى زير نظر دولت.
=التَّأْمِين-
[أمن] : مص، بيمه، بيمه شدن، بيمه درآوردن كه در برابر پرداخت مبلغى در برابر حوادث و پيشامدها انجام مى شود.
بيمه گونه هاى متعددى دارد از قبيل: بيمه عمر، بيمه ى اتومبيل، بيمه ى شخص ثالث، بيمه ى آتش سوزى و جز آنها.
=تَأَنَّى-
تَأَنِّيًا [أني] الرجلَ: از آن مرد پيشى نگرفت،- في الأَمْرِ و بهِ: در آن كار تأمل و درنگ كرد.
=تَأَنَّثَ-
تَأَنُّثًا [أنث] : مؤنث شد،- الرّجلُ: آن مرد در نرمى استخوان و باريكى سخن همانند مؤنث شد،- لهُ: در برابر او نرمى و سستى كرد.
=تَأَنَّسَ-
تَأَنُّسًا [أنس] : اين واژه ضد (تَوَحَّشَ) است، انسان شد،- بِهِ: با او انس گرفت و هم صحبت شد،- السّبعُ: آن جانور وحشى از دور احساس به شكار كرد.
=تَأَنَّقَ-
تَأَنُّقًا [أنق] : در جستجوى آن چيز پسنديده شد،- في الكلامِ او العملِ: در سخن و گفتار و كردار اتقان و حكمت كرد،- المكانَ: آن جاى را پسنديد و از آن دورى نكرد.
=التَّأْنِيب-
ملامت و نكوهش سخت.
=تَأَهَّبَ-
تَأَهُّبًا [أهب] للامرِ: براى آن كار آماده شد.
=تَأَهَّلَ-
تَأَهُّلًا [أهل] : ازدواج كرد، متأهّل شد،- لِلأَمْرِ: شايسته ى آن كار شد.
=تَأَوَّبَ-
تَأَوُّبًا [أوب] : برگشت،- المَاءَ:
شبانگاه به سوى آب رفت.
=تَأَوَّى-
تَأَوِّيًا [أوي] تِ الطيورُ: پرندگان جمع شدند.
=تَأَوَّدَ-
تَأَوُّدًا [أود] : كج و خميده شد،- هُ الأَمرُ: آن كار بر او شاق و سنگين شد.
=تَأَوَّهَ-
تَأَوُّهًا [أوه] : آه كشيد و دردمند شد.
=تَأَيَّدَ-
تَأَيُّدًا [أيد] : نيرومند شد.
=تَبَّ-
-تَبًّا الشي ءَ: آن چيز را بريد،- تَبًّا و تَبَبًا و تَبَابًا: هلاك شد،- تْ يداهُ: دو دست او زيان ديدند،- فلانًا: او را نابود كرد.
=التَّبّ-
مص؛ «تبًّا لهُ» با نصب بر مصدر و اضمار فعل: خداوند او را زيانكار و نابود كند.
=تَبَاءَسَ-
تَبَاؤُسًا [بأس] : آن مرد به تنگدستى و فقر تظاهر كرد.
=التَّبَاب-
زيان، نابودى، هلاك، نقص.
=تَبَاثَّ-
تَبَاثًّا [بثّ] القومُ الأَسرارَ: آن قوم رازها را بر يكديگر آشكار كردند.
=تَبَاجَحَ-
تَبَاجُحًا [بجح] : فخر فروشى و مباهات كرد؛ «النِّسَاءُ يَتَبَاجَحْنَ فيما بَيْنَهُنَّ» :
زنان نسبت به يكديگر فخر فروشى مى كنند.
=تَبَاحَثَ-
تَبَاحُثًا [بحث] القومُ: آن قوم با هم مباحثه و مجادله و گفتگو كردند.
=تَبَاخَسَ-
تَبَاخُسًا [بخس] القومُ: آن قوم مغبون شدند، در خريد و فروش يكديگر را فريب دادند و گول زدند.
=تَبَادَّ-
تَبَادًّا [بدّ] القومُ: آن قوم با هم مبارزه كردند، آن قوم دو نفر به دو نفر رفتند.
=تَبَادَى-
تَبادِيًا [بدو] : خود را به شكل مردم بيابان درآورد.
=تَبَادَرَ-
تَبَادُرًا [بدر] : شتافت؛ «تَبادَرَ الْقومُ» : آن قوم شتافتند،- الى الذّهن: به خاطر آمد، بياد آمد.
=تَبَادَلَ-
تَبَادُلًا [بدل] : با يكديگر چيزى را مبادله كردند.
=التَّبَادُل-
مشاركت، داد و ستد؛ «تبادُل السّلام» به يكديگر درود گفتن؛ «تبادُل الخواطر» با هم انديشيدن.
=تَبَادَهَ-
تَبادُهًا [بده] القومُ الشعْرَ أو الخُطَبَ: بطور ارتجالى شعر گفتند يا سخنرانى كردند.
=تَبَارَى-
تَبَارِيًا [بري] الرجُلانِ: آن دو مرد با هم مسابقه دادند و معارضه نمودند.
=تَبَارَأَ-
تَبَارُؤًا [برأ] الزوجان: زن و شوهر از هم جدا شدند.
=تَبَارَدَ-
تَبَارُدًا [برد] : سرما را تحمّل كرد.
=تَبَارَزَ-
تَبَارُزًا [برز] الرجُلانِ: آن دو مرد با هم مبارزه و زد و خورد كردند.
=تَبَارَكَ-
تَبَارُكًا [برك] اللّهُ: خداوند برتر و مقدس است،- بهِ: به آن فال نيك زد.
=التَّبَارِيج-
[برج] : «تَبَارِيجُ النباتِ» :
شكوفه هاى درخت.
=تَبَاشَرَ-
تَبَاشُرًا [بشر] القومُ بالأمر: آن قوم درباره امر به يكديگر بشارت دادند.
=التَّبَاشِير-
[بشر] : بشارت، مژده؛ «تَبَاشِيرُ الشي ءِ» : آغاز آن چيز؛ «تباشير الصُّبح» : آغاز بامداد.
=تَبَاصَرَ-
تَبَاصُرًا [بصر] القومُ: در نگاه كردن به دور با هم مسابقه دادند، برخى از آنها برخى ديگر را ديدند.
=تَبَاطَأَ-
تَبَاطُؤًا [بطأ] في كذا: در آن كار سستى و كندى كرد.
=التَّبَاع-
[تبع] : مص؛ «تِبَاعًا» : يكى پس از ديگرى، پياپى.
=تَبَاعَدَ-
تَبَاعُدًا [بعد] القومُ: از يكديگر دورى جستند.
=التَّبَاعُد-
[بعد] : مص، دورى، نفرت.
=تَبَاغَى-
تَبَاغِيًا [بغي] القومُ: آن قوم نسبت به يكديگر ستم كردند.
=تَبَاغَضَ-
تَبَاغُضًا [بغض] القومُ: آن قوم با يكديگر كينه ورزيدند.
=تَبَاكَى-
تَبَاكِيًا [بكي] : خود را به گريه درآورد.
=التَّبَّال-
دارنده ى توابل (ادويه ى خوشبو و خوشمزه كننده ىِ غذا) ، توابل فروش.
=تَبَالَطَ-
تَبَالُطًا [بلط] القومُ: آن قوم با شمشيرها بجان يكديگر افتادند و جنگيدند.
=تَبَالَغ-
تَبَالُغًا [بلغ] الرجلُ في كلامِهِ: در سخن