-مَرَسًا الرجُلُ: كارهاى سخت را پيگيرى و چاره جوئى كرد،- تِ الْبَكرةُ:
ريسمان چرخ چاه از مجراى خود بيرون مىمد و بر روى يكى از دو طرف چرخ مىفتاد.
=المَرِس-
ج أَمْرَاس: مرد پيگير و چاره جو در كارها، آزموده جنگى، ريسمان چرخ كه از مجراى خود بيرون آيد.
=المَرْسَى-
ج مَرَاسٍ [رسو] : بندر و لنگرگاه كشتى.
=المِرْسَاة-
ج مَرَاسٍ [رسو] : لنگر كشتى؛ «الْقَى مراسِيَهُ» : اقامت كرد، ماند.
=المِرْسَال-
ج مَرَاسِيل: تير كوچك، فرستاده و پيك؛ «نَاقَةٌ مِرْسالٌ» : ماده شترى كه نرم راه رود.
=المَرَسَة-
ج مَرَس و جج أَمْراس: ريسمان؛ «امْراسُ المركب» : طنابهاى كشتى، و در زبان متداول بمعناى ريسمان باريك است.
=المَرْسَح-
ج مَرَاسِح [رسح] : جايگاه ويژه نمايش و يا رقص و بازى.
=المُرْسَل-
ج مُرْسَلُون [رسل] : فرستاده شده، برانگيخته و پيامبر، قابل توجيه؛ «الكتابُ المُرْسَلُ اليه» : نامه فرستاده شده به او.
=المُرْسَلَات-
[رسل] : بادها و يا فرشتگان و يا اسبان.
=المُرْسَلة-
ج مُرْسَلَات [رسل] : مؤنث (المُرْسَل) است، گردن بند بلند كه بر روى سينه قرار گيرد.
=المَرْسَم-
[رسم] : دست آورده هنرمند.
=المَرْسِن-
ج مَرَاسِن [رسن] من الدابَّة: جاى بستن رسن بر ستور.
=المِرْسَن-
ج مَرَاسِن [رسن] : مرادف (المَرْسِن) است.
=المَرسَنْك-
سرب سوزان كه وزن آن بسيار سنگين است و در زبان متداول با آن ضرب المثل مى زنند و مى گويند؛ «فلان أَثْقَلُ من المَرْسَنك» . فلانى از مرسنگ سنگين تر است- اين كلمه فارسى است.
=المَرْسُوم-
ج مراسيم و مَرَاسِم [رسم] : مفع، نامه، نامه رسمى، دستور كتبى از قوه اجرائيه؛ «مَرْسُوم جُمْهورى» : دستور رياست جمهور.
=مَرَش-
-مَرْشًا وجهَهُ: صورت او را چنگ زد يا گاز گرفت، صورت او را با انگشتان خود بسان نيشگون گرفت،- هُ: با گفتار خود او را آزار داد،- الماءُ: آب جارى شد،- الحائطَ: ديوار را گچ كارى كرد.
=المَرْش-
مص، و در زبان متداول اسم است از مَرَش الحَائطَ،- ج مُرُوش و امْراش:
زمينى كه بر روى آن باران آمده است، زمينى كه آب باران در آن بسرعت روان مى شود.
=المَرْشاء-
مؤنث (الأَمْرَش) است، هر جانور گزنده، زمين پر از انواع گياه.
=المِرَشَّة-
[رشّ] : آب پاش.
=المِرْشَح-
[رشح] : نمد زين، پارچه عرق گير ستور.
=المُرَشَّح-
[رشح] : نامزد نمايندگى مجلس يا هر سمت و منصب ديگرى؛ «مُرَشَّح «الضَّابِط» : درجه اى نظامى است.
=المِرْشَحَة-
[رشح] : مرادف (المِرْشَح) است.
=المُرْشِد-
[رشد] : راهنماى مذهبى، راهنماى نظامى، مرشد و هدايت كننده و آموزش دهنده، اندرزگو.
=المُرْشِدَة-
ج مُرْشِدَات [رشد] : مؤنث (المُرْشِد) است.
=المِرْشَف-
ج مَرَاشِف [رشف] : دستگاه مكيدن يا كشيدن آب.
=المِرْصَاد-
ج مَرَاصيد [رصد] : رصد خانه، راه؛ «وَقَفَ بِالْمِرْصَاد» : براى مراقبت چيزى ايستاد، «وَقَفَ له بِالْمِرصَاد» : مراقب او شد تا بوى آسيب رساند.
=المِرْصَافَة-
[رصف] : پُتك، چكش بزرگ.
=المَرْصَد-
ج مَرَاصِد [رصد] : رصد خانه، مكان مراقبت؛ «المَرْصَدُ الجَوِّي» : ايستگاه هواشناسى؛ «مراصدُ الحَيّات» : كمينگاه مار.
=المُرَصَّع-
[رصع] : مفع، «تاجٌ مُرَصَّعٌ بالجواهِر» : تاج جواهر نشان.
=المِرْصَن-
[رصن] : آهنى كه با آن ستور را داغ كنند.
=المَرْصُود-
[رصد] : مفع؛ «مكانٌ مَرْصُودٌ» :
زمينى كه در آن يكبار باران آمده است.
=المَرْصُوص-
[رصّ] من البنيان: ساختمان محكم و استوار.
=مَرِضَ-
-مَرَضًا و مَرْضًا: بيمار شد.
=مَرَّضَ-
تَمْرِيضًا [مرض] هُ: او را درمان و از وى پرستارى نمود، او را بيمار كرد،- البُرّ: گندم را پخش كرد،- في الأَمْرِ:
تنبلى و ناتوانى كرد و كار را انجام نداد.
=المَرْض-
ج أَمْراض: بيمارى.
=المَرَض-
ج أَمْراض: مرادف (المَرْض) است.
=المَرِض-
ج مِرَاض: بيمار.
=المِرْضَاح-
[رضح] : سنگى كه با آن چيزى را بكوبند و يا خرد كنند.
=المِرْضَاخ-
ج مَرَاضِيخ [رضخ] : مرادف (المِرْضاح) است.
=المِرْضَافة-
[رضف] : ابزارى كه با آن داغ كنند.
=المَرْضَة-
بيمارى؛ «به مَرْضَةٌ شديدةٌ» :
بيمارى سختى دارد.
=المُرِضَّة-
[رضّ] (ط) : خرماى هسته گرفته كه در شير خيسانيده باشند.
=المِرَضَّة-
[رضّ] : مرادف (المُرِضّة) است، ابزار كوبيدن و خرد كردن.
=المِرْضَخَة-
[رضخ] : مرادف (المِرْضَاخ) است.
=المُرْضِع-
[رضع] : زنيكه كودك شيرخواره داشته باشد.
=المُرْضِعَة-
ج مُرْضِعَات و مَرَاضِع [رضع] : زنيكه پستان خود را بدهان كودك گذارد.
=المَرْضُوّ-
[رضو] : «شي ءٌ مَرْضُوٌّ» :
رضايتبخش.
=المَرْضُوض-
[رضّ] : مفع كوفته شده، لِه شده.
=المَرْضُوف-
[رضَف] (ط) : گوشت كه بر روى سنگ داغ بريان شود.
=المَرْضُوفَة-
[رضف] : نوعى غذا كه از