[صبو] : بچگى، نادان، امرى كوچك و پوچ.
=الصِّبْيَانِيَّات-
نادانيها، كارهاى بىرزش.
=الصَّبِيب-
[صبب] : مقدار آبى كه در يك ثانيه از رودخانه جارى مى شود، عرق بدن، چوب رنگ (بَقّم) ، عسل خوب، يخ، خون، رنگى است سرخ، لبه شمشير،- (ن) : رنگ گياهى است زرد؛ «دَم صَبِيبُ» : خون پاك و خالص.
=الصُّبَيَّة-
[صبو] تصغير «الصَّبية) است جمع صبيّ.
=الصَّبِيَّة-
ج صَبَايَا [صبو] : دختر نوجوان، زن جوان، ضد زن پير و سالخورده.
=الصَّبِيح-
ج صِبَاح- آنكه داراى چهره اى نورانى است.
=الصَّبِيحَة-
الصبَاح، و- ج صِبَاح: مؤنث (الصَّبِيح) است.
=الصَّبِير-
ج صُبَرَاء: شكيبا، كفيل، كوه، سفره غذا.
=الصُّبَّيْر-
(ن) : نام گياهى است از نوع (الصَّباريات) مركز آن مكزيك است و داراى گلهاى زرد و ميوه لذيذ مى باشد و در مناطق گرمسيرى موجود است.
=الصَّبِيرَة-
ج صُبَرَاء: سفره غذا.
=الصَّبِيغ-
المصبوغ: چيز رنگ شده، چيز رنگى.
=صَحَّ-
-صُحًّا و صِحَّةً و صَحَاحًا [صحّ] : از بيمارى بهبود يافت،- الشَّي ءُ: از هر عيبى پاك و خالص شد،- الْخَبَرُ: خبر به اثبات رسيد و مطابق با حقيقت شد؛ «صَحَّ لِي عَلى فُلانٍ كَذا» : فلان چيز از او بر من ثابت شد.
=صَحَا-
-صَحْوًا و صُحُوًّا [صحو] : بهوش آمد، بيدار شد،- السّكرانُ: اثر مستى- از او بِدَر شد،- الرَّجُلُ: حالت كودكى و بچگى را ترك كرد،- الْيَوْمُ: امروز هوا صاف و بدون ابر شد.
=الصَّحَابَة-
ياران پيامبر بزرگ اسلام (ص) .
=الصَّحَابيّ-
يار پيامبر، منسوب به (الصَّحَابَة) است.
=الصَّحَاح-
[صحّ] من الأَخبار: روايت و خبر صحيح.
=الصِّحَاف-
گودالهاى كوچكى كه در آن آب باشد.
=الصَّحَّاف-
آنكه در خواندن روزنامه و مجلّه اشتباه مى كند، فروشنده روزنامه، روزنامه نگار.
=الصِّحَافَة-
روزنامه نگارى، «عَالَمُ الصِّحافَةَ» : روزنامه نگاران.
=الصِّحَافِيّ-
روزنامه نگار.
=صَحِبَ-
-صُحْبَةً و صَحَابَةً و صِحَابَةً هُ: با او دوستى و همنشينى و معاشرت كرد.
=الصُّحْبَة-
با هَمى، همراه بودن؛ «بِصُحْبَةِ فُلان» : با همراهى فلانى.
=الصِّحَّة-
[صحّ] : مص، تندرستى، آنچه كه از نظر قانون مورد قبول باشد، ثابت كردن،- و در زبان متداول بر مصالح عمومى بهداشتى اطلاق مى شود.
=صَحَّحَ-
تَصْحِيحًا [صحّ] المريضَ: بيمارى مريض را برطرف كرد،- الكِتَابَ: كتاب را تصحيح كرد.
=صَحَرَ-
-صَحْرًا تِ الشمسُ فلانًا: آفتاب مغز سَر او را ناراحت كرد،- اللَّبَنَ: شير را جوشانيد،- صَحِيرًا و صُحَارًا الحِمَارُ: خر عَرعَر كرد،- صَحَرًا: بِرَنگ تيره و قرمز درآمد.
=الصحَر-
رنگ چهره كسى كه آفتاب خورده باشد.
=الصَّحْراء-
ج صَحَارَى و صَحَارٍ و صَحَارِيّ و صَحْراوَات: بيابان خشك و بىب و علف،- عِنْدَ الْعَامَّة: قطعه زمينى كه در آن خيار و هندوانه و خَربُزه و مانند آنها كِشت شود؛ «صَحْرَة البطّيح» : باغ خَربُزِه.
=الصَّحْرَاوِيَّة-
(ن) : نوعى درخت از گونه (خَلَنْجيّات) است. مركز آن در نيمكره شمالى زمين است و براى تزئين بكار برده مى شود.
=الصُّحْرَة-
مرادف (الصَّحَر) است.
=الصَّحْرَة-
شبنم- اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الصَّحْصَاح-
ج صَحَاصِح [صحصح] : زمين صاف و هموار و بىب و علف، خرافات و پندارها.
=صَحْصَحَ-
صَحْصَحَةً [صحصح] الأَمرُ: آن امر آشكار شد.
=الصَّحْصَح-
ج صَحَاصِح [صحصح] : به معناى (الصَّحْصَاح) است.
=الصَّحْصَحَان-
ج صَحَاصِح [صحصح] : به معناى (الصَّحْصَح) است.
=صَحَّفَ-
تَصْحِيفًا [صحف] الكلمةَ: در خواندن روزنامه اشتباه و عبارات آنرا تحريف كرد.
=الصَّحْفَة-
ج صِحَاف: قدح يا كاسه ى بزرگى كه 5 نفر را سير كند.
=الصَّحَفِيّ-
آنكه دانش از كتاب فرا گيرد نه از استاد، آنكه در خواندن اشتباه كند، روزنامه نگار.
=صَحِلَ-
-صَحَلًا صوتُهُ: صدايش گرفت و خَشِن شد.
=الصَّحِل-
كسيكه صدايش خشن و كلفت و گرفته شده باشد.
=صَحَنَ-
-صَحْنًا هُ: او را زد،- هُ بِرِجْلِهِ: با پاى بر او زد،- ه دِينارًا: به او يك دينار داد.
=،- الرجُلَ: چيزى در ظرف به او داد،- بينهم: ميان آنها را اصلاح نمود.
=الصَّحْن-
مص، و- ج صُحُون: پشقاب كوچك، قدح بزرگ، درون سُم حيوان؛ «فَرَس واسِعُ الصَّحْنِ» : اسبى كه درون سُمِ آن بزرگ باشد،- مِنَ الارض: زمين هموار؛ «صَحْنُ الدّار» : حياط خانه، «صَحْنَا الْأُذُنين» : فضاى داخل گوشها، ميان گوشها.
=الصَّحْنَى-
ماهى ريز و شور.
=الصَّحْنَاء-
مرادف (الصَّحْنَى) است.
=الصَّحْنَاءَة-
مرادف (الصَّحْنَى) است.
=الصحْنَاة-
مرادف (الصَّحْنَى) است.
=الصَّحْنَان-
(مو) : يك جفت سنج كه آنها را بروى هم نوازند و در زبان متداول به آنها (فِقَّيْشَات) يا (طُقَّيْشات) گويند.
=الصَّحْو-
[صحو] : مص، به معناى روشن و