فهرس الكتاب

الصفحة 566 من 1009

=الصِّبْيَانيّ-

[صبو] : بچگى، نادان، امرى كوچك و پوچ.

=الصِّبْيَانِيَّات-

نادانيها، كارهاى بىرزش.

=الصَّبِيب-

[صبب] : مقدار آبى كه در يك ثانيه از رودخانه جارى مى شود، عرق بدن، چوب رنگ (بَقّم) ، عسل خوب، يخ، خون، رنگى است سرخ، لبه شمشير،- (ن) : رنگ گياهى است زرد؛ «دَم صَبِيبُ» : خون پاك و خالص.

=الصُّبَيَّة-

[صبو] تصغير «الصَّبية) است جمع صبيّ.

=الصَّبِيَّة-

ج صَبَايَا [صبو] : دختر نوجوان، زن جوان، ضد زن پير و سالخورده.

=الصَّبِيح-

ج صِبَاح- آنكه داراى چهره اى نورانى است.

=الصَّبِيحَة-

الصبَاح، و- ج صِبَاح: مؤنث (الصَّبِيح) است.

=الصَّبِير-

ج صُبَرَاء: شكيبا، كفيل، كوه، سفره غذا.

=الصُّبَّيْر-

(ن) : نام گياهى است از نوع (الصَّباريات) مركز آن مكزيك است و داراى گلهاى زرد و ميوه لذيذ مى باشد و در مناطق گرمسيرى موجود است.

=الصَّبِيرَة-

ج صُبَرَاء: سفره غذا.

=الصَّبِيغ-

المصبوغ: چيز رنگ شده، چيز رنگى.

=صَحَّ-

-صُحًّا و صِحَّةً و صَحَاحًا [صحّ] : از بيمارى بهبود يافت،- الشَّي ءُ: از هر عيبى پاك و خالص شد،- الْخَبَرُ: خبر به اثبات رسيد و مطابق با حقيقت شد؛ «صَحَّ لِي عَلى فُلانٍ كَذا» : فلان چيز از او بر من ثابت شد.

=صَحَا-

-صَحْوًا و صُحُوًّا [صحو] : بهوش آمد، بيدار شد،- السّكرانُ: اثر مستى- از او بِدَر شد،- الرَّجُلُ: حالت كودكى و بچگى را ترك كرد،- الْيَوْمُ: امروز هوا صاف و بدون ابر شد.

=الصَّحَابَة-

ياران پيامبر بزرگ اسلام (ص) .

=الصَّحَابيّ-

يار پيامبر، منسوب به (الصَّحَابَة) است.

=الصَّحَاح-

[صحّ] من الأَخبار: روايت و خبر صحيح.

=الصِّحَاف-

گودالهاى كوچكى كه در آن آب باشد.

=الصَّحَّاف-

آنكه در خواندن روزنامه و مجلّه اشتباه مى كند، فروشنده روزنامه، روزنامه نگار.

=الصِّحَافَة-

روزنامه نگارى، «عَالَمُ الصِّحافَةَ» : روزنامه نگاران.

=الصِّحَافِيّ-

روزنامه نگار.

=صَحِبَ-

-صُحْبَةً و صَحَابَةً و صِحَابَةً هُ: با او دوستى و همنشينى و معاشرت كرد.

=الصُّحْبَة-

با هَمى، همراه بودن؛ «بِصُحْبَةِ فُلان» : با همراهى فلانى.

=الصِّحَّة-

[صحّ] : مص، تندرستى، آنچه كه از نظر قانون مورد قبول باشد، ثابت كردن،- و در زبان متداول بر مصالح عمومى بهداشتى اطلاق مى شود.

=صَحَّحَ-

تَصْحِيحًا [صحّ] المريضَ: بيمارى مريض را برطرف كرد،- الكِتَابَ: كتاب را تصحيح كرد.

=صَحَرَ-

-صَحْرًا تِ الشمسُ فلانًا: آفتاب مغز سَر او را ناراحت كرد،- اللَّبَنَ: شير را جوشانيد،- صَحِيرًا و صُحَارًا الحِمَارُ: خر عَرعَر كرد،- صَحَرًا: بِرَنگ تيره و قرمز درآمد.

=الصحَر-

رنگ چهره كسى كه آفتاب خورده باشد.

=الصَّحْراء-

ج صَحَارَى و صَحَارٍ و صَحَارِيّ و صَحْراوَات: بيابان خشك و بىب و علف،- عِنْدَ الْعَامَّة: قطعه زمينى كه در آن خيار و هندوانه و خَربُزه و مانند آنها كِشت شود؛ «صَحْرَة البطّيح» : باغ خَربُزِه.

=الصَّحْرَاوِيَّة-

(ن) : نوعى درخت از گونه (خَلَنْجيّات) است. مركز آن در نيمكره شمالى زمين است و براى تزئين بكار برده مى شود.

=الصُّحْرَة-

مرادف (الصَّحَر) است.

=الصَّحْرَة-

شبنم- اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=الصَّحْصَاح-

ج صَحَاصِح [صحصح] : زمين صاف و هموار و بىب و علف، خرافات و پندارها.

=صَحْصَحَ-

صَحْصَحَةً [صحصح] الأَمرُ: آن امر آشكار شد.

=الصَّحْصَح-

ج صَحَاصِح [صحصح] : به معناى (الصَّحْصَاح) است.

=الصَّحْصَحَان-

ج صَحَاصِح [صحصح] : به معناى (الصَّحْصَح) است.

=صَحَّفَ-

تَصْحِيفًا [صحف] الكلمةَ: در خواندن روزنامه اشتباه و عبارات آنرا تحريف كرد.

=الصَّحْفَة-

ج صِحَاف: قدح يا كاسه ى بزرگى كه 5 نفر را سير كند.

=الصَّحَفِيّ-

آنكه دانش از كتاب فرا گيرد نه از استاد، آنكه در خواندن اشتباه كند، روزنامه نگار.

=صَحِلَ-

-صَحَلًا صوتُهُ: صدايش گرفت و خَشِن شد.

=الصَّحِل-

كسيكه صدايش خشن و كلفت و گرفته شده باشد.

=صَحَنَ-

-صَحْنًا هُ: او را زد،- هُ بِرِجْلِهِ: با پاى بر او زد،- ه دِينارًا: به او يك دينار داد.

=،- الرجُلَ: چيزى در ظرف به او داد،- بينهم: ميان آنها را اصلاح نمود.

=الصَّحْن-

مص، و- ج صُحُون: پشقاب كوچك، قدح بزرگ، درون سُم حيوان؛ «فَرَس واسِعُ الصَّحْنِ» : اسبى كه درون سُمِ آن بزرگ باشد،- مِنَ الارض: زمين هموار؛ «صَحْنُ الدّار» : حياط خانه، «صَحْنَا الْأُذُنين» : فضاى داخل گوشها، ميان گوشها.

=الصَّحْنَى-

ماهى ريز و شور.

=الصَّحْنَاء-

مرادف (الصَّحْنَى) است.

=الصَّحْنَاءَة-

مرادف (الصَّحْنَى) است.

=الصحْنَاة-

مرادف (الصَّحْنَى) است.

=الصَّحْنَان-

(مو) : يك جفت سنج كه آنها را بروى هم نوازند و در زبان متداول به آنها (فِقَّيْشَات) يا (طُقَّيْشات) گويند.

=الصَّحْو-

[صحو] : مص، به معناى روشن و

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت