روى گردان شد. اين واژه ضد (واصَلَهُ و آنَسَهُ) است،- جَنبُهُ عَنِ الفِراش: در بستر خواب آرام نگرفت،- عَليه كذا: آن چيز بر او گران و سنگين شد،- الثوبُ: جامه سفت و سخت شد.
تَجْفِيَةً [جفو] هُ: او را بيقرار و ناآرام كرد.
=الجَفَاء-
[جفو] : مص، تنفر و روى گردانى، دورى.
=الجُفَاف-
آنچه را كه خشك كرده باشيم.
=الجَفَاف-
خشكى، يُبوست.
=الجُفَال-
آنچه را كه سيل به اطراف خود افكند، كفِ شير، پشم بسيار.
=الجَفَّال-
مترادف (الجَافِل) است.
=الجُفَالة-
من القِدْر: سَرِ جوشِ ديگ يا كفِ غذا كه با مَلاقه آن را بردارند.
=الجُفَّة-
مترادف (الجَفّ) است؛ «جاءَ القومُ جُفَّةً» : همه آن قوم آمدند.
=الجَفَّة-
مترادف (الجَفّ) است.
=الجِفْت-
اين واژه تركى است به معناى جُفت يا دو تا، تفنگ دولول،- عِندَ العامَّة: و در زبان متداول به عُصاره و چكيده زيتون گفته مى شود.
=الجِفْتِلِك-
اين واژه تركى است به معناى زمين كشاورزى، خانه ها و آلاچيق هاى كشاورزان و زمينهاى اطراف آن.
=الجَفْجَفَة-
صداى جامه نو.
=الجَفْر-
مص،- ج جِفَار: چاهِ فراخ؛ «عِلْمُ الجَفْر» : يا «علمُ الحُروف» : علم جفر، دانشى است كه پيروانش معتقدند با آن حوادث دنيا را تا پايان جهان درمى يابند.
=الجُفْرَة-
ج جُفَر و جِفَار من الشي ء: وسط يا ميان آن چيز،- مِنَ الأَرْض: جايى فراخ و گِرد از زمين.
=الجَفِص-
اين واژه ضد (الليِّن) است؛ «رَجُلٌ جَفِص» : مَرد خشك و بد قِلِق. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=جَفَّفَ-
تَجْفِيفًَا و تَجْفَافًا هُ: آن چيز را خشك كرد،- الفَرَسَ: بر روى اسب پوشش انداخت.
=الجَفَفَ-
زمين خشك و سِفت و سخت.
=جَفَلَ-
-جَفْلًا الطائر: پرنده را رَمانيد؛ «جَفَلَ القَنَّاصُ الوَحشَ عَنْ مَراعِيها» : شكارچى جانوران و حيوانات را از چراگاههاى خود رمانيد،- المَتَاع: متاع را بر روى هم انباشت،- هُ: او را بر زمين افكند،- تِ الريحُ السحاب: باد وزيد و ابرها را با خود بُرد،- البحرُ السمكَ: دريا ماهى را به كنار خود انداخت،- الطينَ: گِل را زدود،-- جُفُولًا و جَفْلًا البعيرُ: شتر رميد و گريخت،- تِ النعَامَةُ: شتر مرغ گريخت،- تِ الريحُ: باد با سرعت وزيد،- القومُ: آن قوم با شتاب گريختند.
=جَفَّلَ-
تَجْفِيلًا هُ: او را ترسانيد و رمانيد،- الطينَ: گِل را زُدود و پاك كرد.
=الجَفْل-
مص،- ج جفول: ابرى كه باران خود را ريخت و سپس روانه شد، شتر مرغ كه از هر چيزى مى رمَد.
=الجَفَلَى-
دعوت عمومى مردم براى صرفِ غذا، بدون ويژه گى؛ «دُعي فلانٌ في النقَرَى لا في الجَفَلَى» : فلانى دعوت خصوصى شد نه دعوت عمومى.
=الجُفْلَة-
تكّه ى پشم
الجَفْلَة-
من الشجر: درختى كه بسيار برگ داشته باشد.
=جَفَنَ-
-جَفْنًا نفسَهُ: خود را از كارهاى زشت بازداشت،- الكَرْمُ: درخت انگور ريشه دار شد،- الناقَةَ: ماده شتر را ذبح كرد و گوشت آن را پخت و در كاسه ها خورانيد.
=الجَفْن-
ج أَجْفَان و جُفُون و أَجْفُن (ع ا) : پلكِ چشم، غلافِ شمشير، ريشه و شاخه هاى درخت انگور.
=الجَفْنَة-
ج جِفَن و جِفَان و جَفَنَات: واحد (الجَفن) است براى بيخِ شاخه انگور، خمره، كاسه يا قابلمه، چاه كوچك.
=الجَفْوَة-
[جفو] : بد رفتارى و خشونت در معاشرت.
=الجِفْوَة-
[جفو] : مترادف (الجَفْوَة) است.
=الجَفُول-
ج جُفْل من الرياح: بادهاى تند كه با خود ابرها را راه بَرَد.
=الجَفِيف-
[جفّ] : مترادفِ (الجافَ) است، گياه خشكيده.
=جَلَّ-
-جَلَالًا و جَلَالَةً: در حجم بزرگ شد، سالمند شد، ضد (حَقُرَ) و (دَقَّ) است، «جَلَّ فلانٌ في عيني» : فلانى در چشم من بزرگ شد،- عَنْ كذا: از چيزى منزّه شد و پاك شد،- عَنِ الحَصْر: آن چيز بى شمار شد،-- جُلُولًا و جلًّا: از شهر خود به سوى شهر ديگرى روانه شد،- جَلًّا الفَرَس: پُشتِ اسب را پوشش انداخت،- جَلًّا و جَلَّةً الشي ءَ: بيشتر آن چيز را گرفت.
=الجُلّ-
ج جِلَال و أَجْلال: پوشش كه بر روى ستور اندازند، جُل، كُلُفت؛ «جُلُّ الشّي ءِ» :
بيشترين هر چيزى؛ «جُلُّ ما في الأَمر أَنَّ» :
مهمترين مسئله در آن كار آن است كه؛ «جُلُّ البيتِ» : زمينِ خانه كه داراى حدود مشخص باشد.
=الجَلّ-
مرد بزرگوار،- ج جِلَال و أَجْلَال:
پوشش ستور،- جُلُول: بادبانِ كشتى،- ج الجَلَالي مِنَ الأَرض: زمينى كه به دور آن ديوار كشيده و حدود مشخصى داشته باشد.
=الجِلّ-
مترادف (الجَليل) است؛ «رَجُلٌ جِلٌّ» : مَردِ پير و سالمند. اين واژه ضد (الدقّ) است؛ «مالهُ دِق وَ لا جِلٌّ» : هيچ چيزى ندارد،- مِنَ المتاع: فرشها و پتوها و رواندازها و جُز آن.
=جَلَا-
-- جَلَاءً [جلو] : آشكار و نمايان شد،- الشي ءُ: آن چيز بالا رفت يا بلند شد،- الرَّجُلَ عَنْ بَلَدِهِ: آن مَرد را از شهر خود بيرون كرد،- عَنْ بَلَدِهِ و مِنهُ: از شهر خود خارج شد،- الجِيشُ عَنِ الأَراضي: ارتش زمينهاى اشغالى را رها كرد،- جَلْوًا وَ جَلَاءً الأَمْرَ: آن امر را روشن كرد و توضيح داد،- السَّيْفَ:
شمشير را تيز كرد، البَصَرَ بالكُحْلِ: چشم را سُرمه كشيد،- النحلَ: زنبوران را با دود بيرون كرد تا عسل چيند،- الزوجُ عروسَهُ هديَّةً: داماد به هنگام زفاف به عروس