فهرس الكتاب

الصفحة 274 من 1009

فلانى سفت و غليظ شد،- الشي ءُ:

قسمتهائي از آن چيز به قسمتهاى ديگر چسبيد،- بهِ او عَليهِ الْوَسَخُ: روى آن چيز چركى نشست.

=التَّلَم-

ج أَتْلَام: ابزار يا گاوآهن كه با آن كشاورز زمين را شيار كند.

=التَّلِمَّاظ-

[لمظ] : آنكه در دوستى با كسى ثبات نداشته و پايدار نباشد.

=التِّلِمَّاظَة-

[لمظ] : مؤنث (التِّلِمَّاظ) است، زن پرگوى و بيهوده گوى.

=تَلَمَّجَ-

تَلَمُّجًا [لمج] الرجُلُ: آن مرد قبل از تناول غذا، پيش غذائى خورد.

=تَلْمَذَ-

تَلْمَذَةً الولدَ: آن پسر را شاگرد خود كرد، دانش آموز خود گرفت.

=تَلَمَّزَ-

تَلَمُّزًا [لمز] هُ: آن چيز را پياپى جستجو كرد،- في السَّيْرِ: در راه رفتن شتاب كرد.

=تَلَمَّسَ-

تَلَمُّسًا [لمس] الشي ءَ: آن چيز را پى در پى خواست.

=تَلَمَّظَ-

تَلَمُّظًا [لمظ] الرجُلُ: آن چيز را زبان زد و چشيد، زبان خود را براى چشيدن تكان داد،- بِذِكْرِهِ: او را به بدى ياد كرد،- تِ الحَيَّةُ: مار زبان خود را بيرون آورد.

=تَلَمَّعَ-

تَلَمُّعًا [لمع] البرقُ و غيرُهُ: برق و جز آن درخشيد،- الشَّي ءَ: آن چيز را دزديد.

=تَلَمْلَمَ-

تَلَمْلُمًا [لملم] : مطاوع (لَمْلَمَ) است.

=التَّلْمُود-

كتاب دينى و شريعت و دستورات يهوديان.

=التِّلْميذ-

ج تَلَامِيذ و تَلَامِذة: دانش آموز، شاگرد مدرسه، آنكه علم يا صفتى را بياموزد.

=التَّلْمِيع-

[لمع] : مص،- ج تَلَامِيع في الخَيْلِ وَ غيْرهَا: لك و پيسها به رنگهاى مختلف بر پوست بدن اسب و جز آن.

=تَلَهَّى-

تَلَهِّيًا [لهو] بكذا: به چيزى روى آورد يا از آن چيز روى گردانيد،- بِالشّي ءِ:

به آن چيز روز گذراند و ملازم آن شد.

=تَلَهَّبَ-

تَلَهُّبًا [لهب] تِ النارُ: آتش روشن شد.

=تَلَهْذَمَ-

تَلَهْذُمًا [لهذم] هُ: آن چيز را بريد،- الشّي ءَ: آن چيز را خورد.

=تَلَهَّفَ-

تَلَهُّفًا [لهف] عليهِ: بر آن چيز اندوهگين شد و افسوس خورد.

=تَلَهَّقَ-

تَلَهُّقًا [لهق] الشي ءُ: آن چيز بسيار سفيد شد،- الرَّجُلُ: آن مرد سخن بسيار گفت.

=تَلَهَّمَ-

تَلَهُّمًا [لهم] الشي ءَ: آن چيز را يكجا بلعيد. اين واژه كمتر بكار مى رود و معمولًا گفته مى شود: (الْتَهَمَهُ) .

=تَلَهَّنَ-

تَلَهُّنًا [لهن] الرجُلُ: صبحانه خورد.

=تَلَهْوَجَ-

تَلَهْوُجًا [لهوج] الشي ءَ: آن چيز را شتابانيد،- اللَّحْمَ: گوشت را خوب نپخت.

=التَّلْهِيَة-

[لهو] : مص بازيچه، اسباب بازى.

=التِّلْو-

ج أَتْلَاء: آنچه كه از چيزى پيروى كند؛ «ارْسَلَ كِتابًا تِلْوَ كِتَابٍ» : پياپى نامه فرستاد، شتر بچه كه از شير مادر بريده شده باشد.

=تَلَوَّى-

تَلَوِّيًا [لوو] الشي ءُ: آن چيز پيچيده و خم شد،- البَرْقُ في السَّحابِ: برق از لابلاى ابر درخشيد،- الحَبْلُ: ريسمان پيچيده شد.

=اين واژه مطاوع (لَوَى) است،- تِ الحَيَّةُ: مار به دور خود پيچيد.

=التِّلْوَة-

مؤنث (التِّلْو) است بمعناى بچه ى ماده شتر.

=تَلَوَّثَ-

تَلَوُّثًا [لوث] زيدٌ بعمرو: زيد به عمرو پناه برد و براى بدست آوردن سود با وى هم صحبت شد،- ثوبُهُ بِالطّينِ: جامه ى وى گل آلود شد.

=تَلَوَّحَ-

تَلَوُّحًا [لوح] : آشكار و نمايان شد.

=تَلَوَّصَ-

تَلَوُّصًا [لوص] : پيچيده و برگشته شد.

=تَلَوَّمَ-

تَلَوُّمًا [لوم] : تظاهر به نكوهش كرد، درد را جستجو كرد تا جاى آن را بشناسد،- فِى الأَمْرِ: در آن كار مكث و درنگ كرد

تَلَوَّنَ-

تَلَوُّنًا [لون] : رنگارنگ شد،- الرَّجُلُ:

اخلاق فلانى متفاوت شد،- الشي ءُ: آن چيز به رنگى غير از رنگ خود درآمد.

=التَّلْوِيحات-

[لوح] : شرح و اضافه در حاشيه كتاب. نام ديگر آن (الحَوَاشِي) است.

=التَّلْوين-

[لون] : مص، تقديم غذاهاى رنگارنگ براى تغيير ذائقه و خوشمزگى، تغيير روش سخن و كلام به روشى ديگر.

=تَلِيَ-

-تَلَىً [تلو] من الشهر يومٌ: از ماه يك روز ديگر باقى ماند.

=التَّلِيَّة-

[تلو] : بقيّة، بازمانده؛ «ذَهَبَتْ تَلِيَّةُ الشَّبَابِ» : بقيه جوانى از دست رفت؛ «فلانٌ بَقِيَّةُ الكِرام و تَلِيَّةُ الأَحْرارِ» : فلانى بازمانده ى خوبان و بقيه ى آزادگان است.

=التَّلِيد-

مترادف (التَّالِد) است.

=تَلَيَّسَ-

تَلَيُّسًا [ليس] الرجُلُ: آن مرد سخت و با صلابت شد.

=التَّلِيع-

مترادف (التَّلِع) است.

=التَّلِيفَة-

آن چيز تباه شد.

=التِّلِيفِيزون-

مترادف (التِّلِفيزيُون) است.

=التَّلِيل-

ج تَلَّى [تلّ] : زمين خورده، بر زمين افتاده،- ج أَتِلَّة و تُلُل و تَلائِل: گردن.

=تَلَيَّنَ-

تَلَيُّنًا [لين] الشي ءُ: آن چيز نرم شد.

=اين واژه ضد (تَخَشَّنَ) است،- لِفُلانٍ: از فلانى چاپلوسى كرد و تملق نمود.

=تَمَّ-

-تَمًّا و تَمَامًا و تَمَامَةً: اجزاى آن چيز كامل شد،- بِالشَّي ءِ و عَلَيهِ: آن چيز را تمام و كمال كرد،- على امْرِهِ: به كار خود ادامه داد و آنرا به پايان رسانيد،- تَمًّا الى مَوضِعِ كَذا: به آن جاى رسيد،- عَنهُ الْعَينَ: چشم زخم را با دعاى چشم زخم برطرف كرد.

=التمّ-

(ح) : پرنده ايست آبى بسان اردك با گردنى درازتر، قو.

=تَمَاتَنَ-

تَمَاتُنًا [متن] الشاعرانِ في الشعْر: آن دو شاعر با هم در شعرهاى خود معارضه نمودند.

=تَمَاثَلَ-

تَمَاثُلًا [مثل] الشيئانِ: آن دو چيز با هم شبيه و همسان شدند،- العَلِيلُ مِن عِلَّتِهِ:

بيمار از كسالتى كه داشت رو به بهبودى رفت.

=تَمَاجَدَ-

تَمَاجُدًا [مجد] : تفاخر كرد، از

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت