اين واژه ضد (زَانَهُ) است،- سُمْعَتَهُ: آبروى او را ريخت و لكه دار كرد.
ج شُنَّاء [شنأ] : كينه توز، دشمن
الشَّانِئَةَ-
ج شَوَانِى ء: مؤنث (الشَّانِئَ) است.
=الشَّانِب-
آنكه دندانهايش سفيد و نيكو باشد،- مِنَ الْأَيَّام: روز سرد.
=الشَّانِف-
فا، روى گردان؛ «إنَّهُ لَشَانِفٌ عنَّا بِانْفِهِ» : او از ما روى گردان است و خود را برتر مى داند.
=الشَّانِيَة-
ج شَوَانٍ [شني] : گونه اى ناو جنگى.
=شاهَ-
-شَوْهًا و شَوْهَةً [شوه] الوجهُ: چهره زشت شد،- الرجُلَ: بر آن مرد حسد ورزيد، او را چشم زخم زد، او را ترسانيد.
=شاهَ-
-شَيْهًا [شيه] هُ: به او چشم زخم زد.
=الشَّاه-
پادشاه. اين واژه فارسى است.
=شَاهَانْشَاه-
شاهنشاه. اين واژه فارسي است.
=الشَّاهَانِيّ-
آنچه كه منسوب به شاه باشد.
=الشَّاهِب-
آنچه كه به رنگ خاكسترى باشد.
=الشَّاه بَنْدَر-
رئيس و معتمد بازرگانان. اين واژه فارسى است.
=الشَّاه بَلُّوط-
(ن) : درخت شاه بلوط. نام ديگر آن (الكَسْتَنَة) است. اين واژه فارسى است.
الشَّاهْتَرَج
(ن) : گياه شاه تره كه از رسته ى شاه تره ايهاست و در باغها و گوشه و كنار بسيار مى رويد. برگ و تخم اين گياه خواص پزشكى دارد و در درمان پيسى و خارش بكار مى رود.
=شاهَدَ-
مُشَاهَدَةً [شهد] هُ: او را ديد.
=الشَّاهِد-
فا، گواه، دليل، ستاره؛ «صَلَاةُ الشاهِد» : نماز مغرب، زبان، انگشت سبابه،- ج شُهُود و شُهَّد و اشْهَاد: آنكه آنچه را كه ديده است گواهى كند؛ «شَاهِدٌ عِيَان» : گواه آشكار،- ج شَوَاهِد: دليل و اثبات، سخن كسانيكه از نظر زبان عربى و قواعد نحو و صرف مورد اعتماد و استشهاد باشد.
=الشَّاهِدة-
ج شَاهِدَات و شَوَاهِد: مؤنث (الشاهِد) است، زمين، سنگى كه به گونه ى عمودى بر روى گور نهند.
=شَاهَرَ-
شِهَارًا و مُشَاهَرَةً [شهر] هُ: آن را بطور ماهانه كرايه كرد.
=الشَّاهِق-
بلند، ج شَوَاهِق؛ «ذو شَاهِق» : مرد سخت خشم.
=الشَّاهِي-
[شوه] : خدمتگزار شاه.
=الشَّاهِيّ-
مترادف (الشاهَانِيّ) است.
=الشَّاهِيَة-
[شهو] : شهوت.
=الشَّاهِين-
ج شَوَاهِين و شَيَاهِين (ح) : شاهين، پرنده ايست از تيره ى بازهاى شكارى و داراى دو بال دراز است، شاهين ترازو اين واژه فارسى است.
=شاوَرَ-
مُشَاوَرَةً [شور] هُ في الأمر: در آن كار از او مشورت خواست.
=الشَّاوِيّ-
[شوه] : منسوب به (الشَّاء) است.
=الشَّاوِيَة-
ج شَوَايَا [شوي] : دشتى كوچك در كناره ى كوه. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الشَّاوِيش-
(اع) : درجه ايست نظامى معادل گروهبان. اين واژه فارسى است.
=الشَّاي-
(ن) : چاى. درختى است از تيره ى كامليات كه در همه ى فصلها سبز است.
بلندى اين درخت از يك متر و نيم تا دو متر است و مركز اصلى آن خاور دورست ميان هند و چين برگ اين گياه را دم كرده و مى نوشند.
=شايَعَ-
مُشَايَعَةً [شيع] هُ: از او پيروى كرد،- بِهِمُ الدَّلِيلُ: راهنما بر آنها بانگ زد و فراخواندشان،- بِالإبِل: بر شتران خود بانگ زد و آنها را فرا خواند.
=شَأَى-
يَشْؤُو شَأْوًا [شأو] القومَ: بر آن قوم پيشى گرفت،- الترابَ مِنَ البِئْرِ: خاك را از چاه بيرون كشيد.
=الشَّأمِيّ-
[شأم] : مترادف (الشّاميّ) است.
=الشؤبُوب-
ج شَآبِيب [شأب] : يك بار باريدن، سختى برخورد يا افتادن هر چيزى، سختى گرماى خورشيد، لبه يا كناره ى هر چيزى، آغاز نمايش زيبائى.
=شَأْشَأَ-
شَأْشأَةً و شَأْشَاءً [شأشأ] الراعي الغَنَمَ أو الحميرَ و بها: شبان گوسفندان يا خرها را با گفتن (شَأْشَأْ) يا (شُؤْشُوْ) به راه رفتن برانگيخت.
=شَئِفَ-
-شَأَفًا [شأف] تْ أَصابعُهُ: اطراف ناخنهاى انگشتانش شكاف برداشت،- تِ الرِّجْلُ: كفِ پاى قرحه درآورد،- شَأْفًا و شآفَةً فلانا و لِفُلان: كينه ى فلانى را بِدل گرفت.
=شُئِفَ-
ترسيد،- تِ الرجْلُ: كفِ پاى قرحه درآورد.
=الشَّأْف-
«شَأْفُ الجرح» : چركى و تباهى زخم.
=الشَّأْفَة-
قرحه كه در كف پاى درآيد، ريشه؛ «اسْتَأْصَلَ شَأْفَتَهُ» : آن را از ريشه بركند، دشمنى.؛ «بَيْنَهُم شَأْفة» : ميان آنها دشمنى است.
=شَأَمَ-
-شَأْمًا [شأم] القومَ و عليهم: بر آن قوم بدبختى آورد.
=شَؤُمَ-
-شَآمَةً [شأم] عليهم: براى آن قوم بدفال و شوم شد.
=شُئِمَ-
عليهم: مترادف (شَؤُمَ) است.
=شَاَّمَ-
تَشْئِيمًا [شأم] القومَ: آن قوم را به سوى شام برد،- هُ: آن كار را به حق انجام داد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الشُّؤْم-
[شأم] : بدفالى و بدبختى. اين واژه ضد (اليُمْنُ وَ الْبَرَكَة) است.
=الشَّأْم-
[شأم] : شام (سوريه) .
=الشُّؤْمَى-
[شأم] : مؤنث (الأَشْأَم) است، اين واژه ضد (اليُمْنَى) است.
=الشَّأْمَة-
[شأم] : متضاد (اليَمْنَة) است.
=الشَّئْمَة-
ج شِيَم [شأم] : خُلق و خوى، عادت، و در زبان متداول به معناي عزّت نفس و بزرگوارى است؛ «فلانٌ صَاحِبُ شِئْمَةٍ أو بلا شِئْمَة» : فلانى با شهامت و عزت نفس يا اينكه بى شهامت و بى عزت نفس است.
=شَأَنَ-
-شَأْنًا [شأن] : داراى شأن و مقام شد.
=الشَّأْن-
ج شُؤُون و شِئَان و شِئِين: نيازمندى، حال يا امر بطور كلى؛ «مَا شَأنُكَ» : تو را چه مى شود يا حالت چطوره؛ «هَذَا شَأْنُهُ دائِمًا» :
اين حال هميشگى او است؛ «تَرَكَهُ وَ شَأْنَهُ» :