فهرس الكتاب

الصفحة 531 من 1009

اين واژه ضد (زَانَهُ) است،- سُمْعَتَهُ: آبروى او را ريخت و لكه دار كرد.

=الشَّانِئ-

ج شُنَّاء [شنأ] : كينه توز، دشمن

الشَّانِئَةَ-

ج شَوَانِى ء: مؤنث (الشَّانِئَ) است.

=الشَّانِب-

آنكه دندانهايش سفيد و نيكو باشد،- مِنَ الْأَيَّام: روز سرد.

=الشَّانِف-

فا، روى گردان؛ «إنَّهُ لَشَانِفٌ عنَّا بِانْفِهِ» : او از ما روى گردان است و خود را برتر مى داند.

=الشَّانِيَة-

ج شَوَانٍ [شني] : گونه اى ناو جنگى.

=شاهَ-

-شَوْهًا و شَوْهَةً [شوه] الوجهُ: چهره زشت شد،- الرجُلَ: بر آن مرد حسد ورزيد، او را چشم زخم زد، او را ترسانيد.

=شاهَ-

-شَيْهًا [شيه] هُ: به او چشم زخم زد.

=الشَّاه-

پادشاه. اين واژه فارسى است.

=شَاهَانْشَاه-

شاهنشاه. اين واژه فارسي است.

=الشَّاهَانِيّ-

آنچه كه منسوب به شاه باشد.

=الشَّاهِب-

آنچه كه به رنگ خاكسترى باشد.

=الشَّاه بَنْدَر-

رئيس و معتمد بازرگانان. اين واژه فارسى است.

=الشَّاه بَلُّوط-

(ن) : درخت شاه بلوط. نام ديگر آن (الكَسْتَنَة) است. اين واژه فارسى است.

الشَّاهْتَرَج

(ن) : گياه شاه تره كه از رسته ى شاه تره ايهاست و در باغها و گوشه و كنار بسيار مى رويد. برگ و تخم اين گياه خواص پزشكى دارد و در درمان پيسى و خارش بكار مى رود.

=شاهَدَ-

مُشَاهَدَةً [شهد] هُ: او را ديد.

=الشَّاهِد-

فا، گواه، دليل، ستاره؛ «صَلَاةُ الشاهِد» : نماز مغرب، زبان، انگشت سبابه،- ج شُهُود و شُهَّد و اشْهَاد: آنكه آنچه را كه ديده است گواهى كند؛ «شَاهِدٌ عِيَان» : گواه آشكار،- ج شَوَاهِد: دليل و اثبات، سخن كسانيكه از نظر زبان عربى و قواعد نحو و صرف مورد اعتماد و استشهاد باشد.

=الشَّاهِدة-

ج شَاهِدَات و شَوَاهِد: مؤنث (الشاهِد) است، زمين، سنگى كه به گونه ى عمودى بر روى گور نهند.

=شَاهَرَ-

شِهَارًا و مُشَاهَرَةً [شهر] هُ: آن را بطور ماهانه كرايه كرد.

=الشَّاهِق-

بلند، ج شَوَاهِق؛ «ذو شَاهِق» : مرد سخت خشم.

=الشَّاهِي-

[شوه] : خدمتگزار شاه.

=الشَّاهِيّ-

مترادف (الشاهَانِيّ) است.

=الشَّاهِيَة-

[شهو] : شهوت.

=الشَّاهِين-

ج شَوَاهِين و شَيَاهِين (ح) : شاهين، پرنده ايست از تيره ى بازهاى شكارى و داراى دو بال دراز است، شاهين ترازو اين واژه فارسى است.

=شاوَرَ-

مُشَاوَرَةً [شور] هُ في الأمر: در آن كار از او مشورت خواست.

=الشَّاوِيّ-

[شوه] : منسوب به (الشَّاء) است.

=الشَّاوِيَة-

ج شَوَايَا [شوي] : دشتى كوچك در كناره ى كوه. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الشَّاوِيش-

(اع) : درجه ايست نظامى معادل گروهبان. اين واژه فارسى است.

=الشَّاي-

(ن) : چاى. درختى است از تيره ى كامليات كه در همه ى فصلها سبز است.

بلندى اين درخت از يك متر و نيم تا دو متر است و مركز اصلى آن خاور دورست ميان هند و چين برگ اين گياه را دم كرده و مى نوشند.

=شايَعَ-

مُشَايَعَةً [شيع] هُ: از او پيروى كرد،- بِهِمُ الدَّلِيلُ: راهنما بر آنها بانگ زد و فراخواندشان،- بِالإبِل: بر شتران خود بانگ زد و آنها را فرا خواند.

=شَأَى-

يَشْؤُو شَأْوًا [شأو] القومَ: بر آن قوم پيشى گرفت،- الترابَ مِنَ البِئْرِ: خاك را از چاه بيرون كشيد.

=الشَّأمِيّ-

[شأم] : مترادف (الشّاميّ) است.

=الشؤبُوب-

ج شَآبِيب [شأب] : يك بار باريدن، سختى برخورد يا افتادن هر چيزى، سختى گرماى خورشيد، لبه يا كناره ى هر چيزى، آغاز نمايش زيبائى.

=شَأْشَأَ-

شَأْشأَةً و شَأْشَاءً [شأشأ] الراعي الغَنَمَ أو الحميرَ و بها: شبان گوسفندان يا خرها را با گفتن (شَأْشَأْ) يا (شُؤْشُوْ) به راه رفتن برانگيخت.

=شَئِفَ-

-شَأَفًا [شأف] تْ أَصابعُهُ: اطراف ناخنهاى انگشتانش شكاف برداشت،- تِ الرِّجْلُ: كفِ پاى قرحه درآورد،- شَأْفًا و شآفَةً فلانا و لِفُلان: كينه ى فلانى را بِدل گرفت.

=شُئِفَ-

ترسيد،- تِ الرجْلُ: كفِ پاى قرحه درآورد.

=الشَّأْف-

«شَأْفُ الجرح» : چركى و تباهى زخم.

=الشَّأْفَة-

قرحه كه در كف پاى درآيد، ريشه؛ «اسْتَأْصَلَ شَأْفَتَهُ» : آن را از ريشه بركند، دشمنى.؛ «بَيْنَهُم شَأْفة» : ميان آنها دشمنى است.

=شَأَمَ-

-شَأْمًا [شأم] القومَ و عليهم: بر آن قوم بدبختى آورد.

=شَؤُمَ-

-شَآمَةً [شأم] عليهم: براى آن قوم بدفال و شوم شد.

=شُئِمَ-

عليهم: مترادف (شَؤُمَ) است.

=شَاَّمَ-

تَشْئِيمًا [شأم] القومَ: آن قوم را به سوى شام برد،- هُ: آن كار را به حق انجام داد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=الشُّؤْم-

[شأم] : بدفالى و بدبختى. اين واژه ضد (اليُمْنُ وَ الْبَرَكَة) است.

=الشَّأْم-

[شأم] : شام (سوريه) .

=الشُّؤْمَى-

[شأم] : مؤنث (الأَشْأَم) است، اين واژه ضد (اليُمْنَى) است.

=الشَّأْمَة-

[شأم] : متضاد (اليَمْنَة) است.

=الشَّئْمَة-

ج شِيَم [شأم] : خُلق و خوى، عادت، و در زبان متداول به معناي عزّت نفس و بزرگوارى است؛ «فلانٌ صَاحِبُ شِئْمَةٍ أو بلا شِئْمَة» : فلانى با شهامت و عزت نفس يا اينكه بى شهامت و بى عزت نفس است.

=شَأَنَ-

-شَأْنًا [شأن] : داراى شأن و مقام شد.

=الشَّأْن-

ج شُؤُون و شِئَان و شِئِين: نيازمندى، حال يا امر بطور كلى؛ «مَا شَأنُكَ» : تو را چه مى شود يا حالت چطوره؛ «هَذَا شَأْنُهُ دائِمًا» :

اين حال هميشگى او است؛ «تَرَكَهُ وَ شَأْنَهُ» :

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت