شدن نمود،- غَثيًا و غَثيَانًا تِ النَّفْسُ: حال او بهم خورد و حالت تهوّع بخود گرفت.
[غثو] : كف روى آب، برگهاى خشكيده درخت كه با كف سيلاب آيد.
[غثو] : مُرادف (الغُثَاء) است.
=الغَثَّة-
[غثّ] : «شاةٌ غَثَّةٌ» : گوسفند لاغر.
=الغَثْرَاء-
مؤنث (الأَغْثَر) است:،- (ح) :
كفتار.
=الغُثْرَة-
رنگ تيره و سرخ كه مايل به سبز باشد.
=الغُثْمَة-
رنگ سپيدى كه مايل به سياهى باشد.
=غَثِي-
-غَثْيًا [غثي] الكلامَ: سخن را متنوع كرد،- غَثىً تِ الأَرْضُ بِالنَّبَاتِ: زمين سرسبز و پر از گياه شد.
=الغَثيث-
[غثّ] : لاغر و ناتوان؛ «غَثِيثُ الْجَرْحِ» : چركى كه در زخم مانده و فاسد و كهنه شده باشد.
=غَدَّ-
-غَدًّا [غدّ] : غُده درآورد،- البَعيرُ: شتر غده درآورد يا طاعون گرفت.
=غُدَّ-
مرادف (غَدَّ) است.
=الغَدُ-
[غدو] : فردا؛ «فِى الْغَد» : فردا؛ «بَعْدَ غدٍ» : پس فردا.
=غَدَا-
-غُدُوًّا [غدو] : آن مرد سپيده دم رفت، خارج شد، بيرون رفت، اين كلمه گاهى به معناى (صَارَ) كه از افعال ناقصه است مىيد،- غُدُوًّا وَ غُدْوَةً عَلَيهِ: بامدادان برخاست و روانه شد.
=غَدَّى-
تَغْدِيَةً [غدو] الرجُلَ: به او صبحانه خورانيد.
=الغَدَاء-
ج أغْدِيَة [غدو] : نهار (خوراك نيمه روز) در مقابل (العَشَاء) : كه شام شب است.
=الغَدَاة-
ج غَدَوَات [غدو] : سپيده دم.
=غَدَارِ-
بالبناء على الكسر: به معناى ناسزاگوئى به زن است.
=الغَدَّار-
بسيار بى وفا (اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مى شود) ؛ «رَجُلٌ غَدّارٌ» : مرد بى وفا؛ «امْرَأَةُ غَدَّارٌ و غَدَّارَةٌ» :
زن بى وفا.
=الغُدَارَة-
باقى مانده چيزى.
=الغَدَّارَة-
ج غَدَّارات (اع) : نوعى اسلحه گرم، پارابلوم.
=الغُدَاف-
ج غِدْفان (ح) : كلاغى تنومند كه دو بالِ بزرگ دارد،- (ح) : پرنده اى به شكل كركس كه پرهاى بسيار دارد، موى سياه و بلند، بالِ سياه.
=الغُدَّة-
ج غُدَد و غَدَائِد [غدّ] : دانه يا پاره گوشتى سفت كه ميان پوست و گوشت بدن انسان پديد آيد و باعث بيمارى شود، دستگاهى است در بدن انسان كه مواد خاصّى مانند لعاب و اشك از آن خارج مى شود از قبيل غده هاى هاضمه، غده هاى لعابى و غده هاى تناسلى و غده هاى عرق زا و جُز آنها،- ج غُدَد: بيمارى طاعون كه در شتران پديد آيد،- غَدَائِد: كالا، مقدارى از مال.
=غُدِّدَ-
[غدّ] : غده درآورد.
=الغَدَد-
ج غِدَاد: بيمارى طاعون شتر.
=الغُدَدَة-
ج غُدَد: بيمارى طاعون شتر.
=غَدَرَ-
-غَدْرًا و غَدَرَانًا الرجُلَ و بهِ: با او بيوفائى و پيمان شكنى كرد.
=غَدِرَ-
-غَدْرًا و غَدَرَانًا الرجُلَ و بهِ: مرادف (غَدَر) است،- غَدَرًا عَنْ اصْحَابه: از دوستان و ياران خود عقب ماند،- الرَّجُلُ: آن مرد از آبگير آب نوشيد،- المَكَانُ: آن مكان سنگلاخ شد.
=الغُدَر-
بسيار بيوفا. اين كلمه در ناسزا گفتن به مرد بكار مى رود: (يا غُدَرْ) : اى بى وفا و در جمع نيز گفته مى شود (يا آلَ غُدَر) : اى بيوفايان.
=الغَدَر-
مص، زمين سخت و پر از سنگ، سنگ و درخت، آنچه كه از چيزى باقى مانده باشد. گل و لاى ته رودخانه هنگامى كه آب فرو نشيند.
=الغُدْرَة-
آنچه كه از چيزى باقى مانده باشد.
=الغُدَرَة-
مرادف (الغَدَّار) است.
=الغَدَرَة-
مرادف (الغُدْرَة) است.
=الغَدَف-
نعمت و بركت و رفاه.
=غَدَقَ-
-غَدْقًا المكانُ: زمين آبيارى و پر بركت شد.
=غَدِقَ-
-غَدَقًا تْ عينُ الماءِ: آب چشمه فراوان و گوارا شد،- المَطَرُ: قطره هاى باران بسيار زياد شد.
=الغَدَق-
مص، آب فراوان.
=الغَدِق-
من الأَمكنة: زمين و جائيكه در آن آب فراوان باشد.
=الغَدِقَة-
من عيون الماء: چشمه آب گوارا و فراوان.
=الغُدْوَة-
ج غُدًى و غُدوّ [غدو] : سپيده دم، آغاز روز، پگاه.
=الغَدُور-
ج غُدُر: آنكه بسيار بيوفا باشد؛ «رجُلٌ غَدُورٌ» : مرد بى وفا و «امْرَأَةٌ غَدُورٌ» :
زنِ بى وفا.
=الغَدَوِيّ-
[غدو] : منسوب به (الغَد) است.
=غَدِىَ-
-غَدًا [غدو] : آن مرد صبحانه خورد.
=الغَدِيّ-
[غدو] : منسوب به (الغَد) است.
=الغَدْيَا-
[غدو] : مؤنّث (الغَدْيَان) است.
=الغَدْيَان-
[غدو] : آنكه در بامداد صبحانه خورد.
=الغُدَيَّة-
[غدو] : مصغر (الغَدَاة) است.
=الغَدِيَّة-
ج غَدَايا و غدِيَّات [غدو] : مُرادف (الغُدْوَة) است.
=الغَدِير-
ج غُدُر و غُدْر و غُدْران و أَغْدِرَة:
رودخانه، باقيمانده آب سيل، پاره اى گياه.
=الغِدِّير-
مرادف (الغَدَّار) است.
=الغَدِيَرة-
ج غَدَائِر: گيسوى بافته زن.
=غَذَا-
-غَذْوًا [غذو] الطعامُ الصبيَّ: غذا كودك را سير كرد،- الرَّجُلَ بِالطَّعَام: او را غذا خورانيد،- الرَّجُلُ: آن مرد شتابيد،- الفَرَسُ: اسب با شتاب گذشت.
=غَذَّى-
تَغْذِيَةً الرجُلَ: به آن مَرد غذا داد، او را پرورانيد.
=الغِذَاء-
ج أَغْذِيَة [غذو] : غذا و خوراك و نوشيدنى.
=الغَذَوِيّ-
[غذو] : بچّه كه در جنين