سخت و ناگوار كه از آن برحذر باشند.
ج مَحَاريب [حرب] : قهرمان، رزمنده، صدر مجلس، بهترين جاى خانه محل گردهم آئى مردم، قبله؛ «مِحْرَابُ المَسْجِدَ» : جاى پيش نماز، جاى امام جماعت.
=المِحْرَاث-
ج مَحَارِيث [حرث] : گاو آهن شخم زني، آنچه كه بوسيله آن آتش تنور را بهم زنند.
=المِحْرَاف-
[حرف] : ميل جرّاحى كه با آن عمق زخم را اندازه گيرى مى كنند و مرادف (المِحْرَف) است.
=المِحْرَاك-
آنچه كه با آن آتش را بهم زنند.
و در زبان متداول بمعناى كسى است كه عادت او فتنه انگيزى است.
=المِحْرَب-
[حرب] : جنگجو و رزمنده، قهرمان.
=المِحْرَث-
ج مَحَارث [حرث] : گاو آهن.
=المُحَرِّج-
[حرج] : كسى كه سختگيرى كند؛ «حَلفَ بالمُحرِّجَات» سوگندهاى غليظ و شديد ياد كرد.
=المُحَرِّر-
[حرّ] كسى كه آزادى دهد (آزاد كننده) ، نويسنده روزنامه يا مجلّه.
=المُحَرِّض-
[حرض] : فتنه برانگيز، برانگيزنده، كسيكه منكرات را تشويق كند.
=المِحْرَف-
ميل جراحى كه با آن عمق زخم را اندازه گيرى مى كنند.
=المُحَرَّف-
[حرف] : آنكه دارائى و مالش از دست رفته باشد.
=المِحْرَق-
سوهان.
=المُحْرَقَة-
ج مُحْرَقَات [حرق] : قربانى كه براى عبادت خدا آنرا بسوزانند.
=المَحْرَك-
[حرك] : مفصل گردن كه متصل به سر است.
=المُحَرَّك-
(ج) مُحَرَّكات [حرك] : پروانه ى هواپيما و ماشين و غيره كه وسيله بنزين و يا مازوت آنها را بحركت در مىورد.
=المَحْرَم-
ج مَحَارم [حرم] : حرام؛ «مَحَارِم الليل» ترسهاى شب كه ترسو را از كار باز مى دارد.
=المُحْرِم-
[حرم] : كسيكه در حمايت ديگرى باشد، صلح طلب و با گذشت.
=مُحَرَّم-
[حرم] : اولين ماه از سال هجرى قمرى است و 30 روز مى باشد.
=المُحَرَّم-
شخص محترم و مورد اعتماد؛ «اعرابيّ محرّم» : عرب بيابانى كه به شهر نرفته باشد؛ «جِلدٌ مُحَرَّم» : پوست دباغى نشده؛ «سَوْطٌ مُحَرَّم» : تازيانه نو كه هنوز بكار نرفته است.
=المَحْرُمَة-
ج مَحَارم [حرم] : چيزى كه بى حرمتى به آن جايز نباشد.
=المَحْرَمَة-
ج مَحَارم [حرم] : مرادف (الْمَحْرُمَة) است، حوله كه با آن صورت يا چيزى را خشك مى كنند.
=المَحْرُوب-
[حرب] : مرادف (الحريب) است و بمعناى آنكه مالش ربوده شده مى باشد.
=المَحْرُور-
[حرّ] : كسيكه از شدت خشم يا تب درونش داغ شده باشد.
=المَحْرُوسُون-
[حرس] : فرزندان.
=المَحْرُوم-
[حرم] : محروم از چيزى، كسيكه در جرگه مؤمنان راه ندارد، كسيكه از كسب و بدست آوردن مال درمانده باشد، بى بهره و بى نصيب.
=المَحَزّ-
[حزّ] : جاى بريدن و قطع كردن.
=المِحَزّ-
ج مَحَازّ [حزّ] : ابزار بريدن.
=المِحْزَان-
[حزن] : غمگين.
=المَحْزِم-
[حزم] من الدابَّة: جاى بستن كمر يا تنگ اسب.
=المِحْزَم-
[حزم] : كمربند.
=المِحْزَمَة-
[حزم] : كمربند.
=المُحْزَن-
[حزن] : غمگين.
=المُحْزِن-
[حزن] : غم انگيز.
=المُحْزِنة-
[حزن] : مؤنث (الْمُحْزِن) است؛ «قِصَّةٌ تمثيليَّةٌ مُحْزِنَة» : داستان تراژيدى غمناك؛ «روايةٌ مُحْزِنَة» داستان غم انگيز؛ «الْمُحْزِنات» : چيزهاى غم انگيز.
=المَحْزُون-
[حزن] : غمگين، اندوهگين.
=مَحَسَ-
-مَحْسًا الجلدَ: پوست را ماليد تا نرم شد و آنرا دباغى كرد.
=المِحْسَان-
[حسن] : بسيار بخشنده.
=المِحَسَّة-
[حسّ] : ابزار حسّى در دامها.
=المَحْسَدَة-
[حسد] : آنچه كه باعث رشك و حسد مى شود.
=المِحْسَرَة-
[حسر] : جاروب.
=المَحْسَمَة-
[حسم] : انگيزه قطع؛ «هذا مَحْسَمَةٌ للداء» : اين چيز بيمارى را قطع و برطرف مى كند.
=المُحْسِن-
[حسن] : بسيار بخشنده.
=المَحْسَنَة-
[حسن] : آنچه كه باعث حسن و زيبائى مى شود؛ «هذا طعامٌ مَحْسَنَةٌ لِلْجِسمْ» :
اين غذاى خوبى براى بدن است.
=المَحْسُوب-
[حسب] : «مَحْسُوبٌ على فلانٍ» : تابع و پيرو شخص ديگرى، از خواص اوست.
=المَحْسُوبِيَّة-
[حسب] : ويژه گى دادن دوستان و ياران به مشاغل و نعمتها.
=المَحْسُور-
[حسر] : مفع،؛ «الْمَحْسُور البصر» :
چشم خيره.
=المَحْسُوس-
[حسّ] : بدفال و بد يمن.
=المَحْسُوسَة-
[حسّ] : «أرضٌ محسوسةٌ» : زمين پر ملخ و يا سرمازده.
=المَحْسُوسَات-
[حسّ] : چيزهائى كه با حواس بشرى درك مى شود.
=مَحَشَ-
-مَحْشًا الجلدَ: پوست را از گوشت جدا كرد،- الطّعامَ: غذا را بشدت خورد،- السّيلُ ما مَرَّ عليهِ: سيل همه چيز را با خود كند و برد،- مَحْشَةً وَجْهَهُ بالسيف: با شمشير پوست صورت او را كند،- الحَرُّ او النّارُ الجِلْدَ: آتش پوست را سوزانيد.
=المُحِشّ-
[حشّ] : «امرأَةٌ أَو ناقةٌ مُحِش» : زن يا ماده شترى كه بچه در شكمش خشك شود (بميرد) .
=المَحَشّ-
ج مَحَاشّ [حشّ] : زمين پر از گياه و علف.
=المِحَشّ-
[حشّ] : داس، آتش گردان.