فهرس الكتاب

الصفحة 874 من 1009

=المُكَظَّظ-

[كظّ] : آنكه كارها بر او سخت شود و نتواند انجام دهد، كسيكه بسيار خشمگين است.

=المَكْظُوظ-

[كظّ] : مرد پرخور، مرادف (المُكَظَّظ) است.

=المَكْظُوم-

[كظم] : بلا كشيده، رنج ديده.

=المُكَعَّب-

[كعب] (ه) : مكعّب، آنچه كه بشكل مكعب مى باشد؛ «مُكَعبُّ العدد» : حاصل ضرب عددى در مربع آن مانند 8 كه مكعب 2 است.

=المُكْفَأ-

[كفأ] : مفع؛ «مُكْفَأُ اللَّونِ» :

كسيكه رنگ چهره او گرفته و متغير باشد.

=المُكْفِت-

[كفت] : آنكه دو زره پوشد و در ميان آنها جامه اى بر تن كرده باشد.

=المُكَفَّر-

[كفر] : مفع، نيكوكارى كه از وى سپاسگزارى نشود؛ «طائرٌ مُكَفَّرٌ» : پرنده اى پوشيده از پر، آنچه كه با آهن استوار شده باشد.

=المُكْفَهِرّ-

[كفهر] : فا، آنچه كه بر هم و متراكم باشد، ريسمان محكم و سفت، چهره لاغر و سفت كه در آن شرمى نباشد؛ «فلانٌ مُكْفَهِرُّ اللّونِ» مردى كه رنگ چهره او تيره و گرفته باشد؛ «فلانٌ مُكْفَهِرٌّ» : مرد گرفته كه در چهره او اثرى از خورسندى و مهربانى نباشد.

=المَكْفُوف-

ج مَكَافِيف [كفّ] : كور.

=مَكَّكَ-

تَمْكِيكًا [مكّ] : على غريمِهِ: بر بدهكار خود سخت گرفت و اصرار ورزيد.

=المُكْلِئ-

[كلا] : «مكانٌ مُكْلِىُّ» : سرزمين پر از گياه.

=المُكَلّأ-

[كلأ] : لنگرگاه كشتى، كنار رودخانه، هر جائى كه در آن از وزش باد خود را بپوشانند.

=المَكْلأَة-

[كلأ] : أَرضٌ مَكْلأَةٌ»: زمين پر گياه.

=المُكْلِئَة-

[كلأ] : «أَرْضٌ مُكْلِئَةٌ» : مرادف (المَكْلأة) است.

=المُكَلَّب-

[كلب] : مفع، اسير دست بسته.

=المُكَلِّب-

[كلب] : مربىّ سگان شكارى و مانند آن.

=المَكْلَبَة-

[كلب] : «أَرْضٌ مَكْلَبَةٌ» : زمين پر از سگ، سگستان.

=المُكَلَّبَة-

[كلب] : مؤنث (المُكَلَّب) است؛ «كِلابٌ مُكَلَّبة» : سگان پر توان بر گرفتن شكار.

=المُكَلَّف-

[كلف] : اسم مفعول است، آنكه در كارى كه باو ربطى ندارد دخالت كند، آنكه مشمول احكام شرع و قانون باشد مانند پرداخت ماليات و عوارض.

=المَكْلِيّ-

[كلي] : آنكه بدرد كليه دچار است.

=المَكْمَأَة-

[كمأ] : جاى روئيدن قارچ كه آنرا در زبان متداول كِمَة يا چمه گويند.

=المَكْمُؤَة-

[كمأ] : مرادف (المَكْمَأَة) است.

=المِكَمَّة-

[كمّ] : توبره ستور.

=المُكَمْرَكَة-

[كمرك] : «بِضاعةٌ مُكَمْرَكَةٌ» :

كالائى كه حقوق و عوارض گمركى آن پرداخت شده باشد (اين كلمه فارسى است) .

=المِكْمَل-

[كمل] : مرد كامل و استوار در نيكى و بدى.

=المَكْمَن-

ج مَكَامِن [كمن] : كمينگاه؛ «هنا مَكْمَنُ السِّرِّ» : اينجا مخزن اسرار است.

=المُكَمَّه-

[كمه] : «مُكَمَّهُ العينين» : آنكه دو چشمانش باز نشده است.

=المَكْمُود-

[كمد] : «العُضْوُ المَكْمُود» :

عضوى از بدن كه پارچه داغ بر آن نهند.

=المَكْمُوم-

[كمّ] : مفع؛- من النخل: نخلى كه شكوفه هاى آن باز شده باشد؛ «بعيرٌ مَكْمُومٌ» : شترى كه حجامت شده باشد.

=مَكِنَ-

-مَكْنًا تِ الجرادةُ و نحوُها: ملخ تخم پاشيد يا تخم در جوف آن گرد آمد.

=مَكُنَ-

-مَكَانَةً عند الأَمير: نزد امير مقام و منزلتى يافت،- الشّي ءُ: نيرومند و محكم و راسخ شد.

=مَكَّنَ-

تَمْكِينًا [مكن] هُ من الشي ءِ: او را بر چيزى قدرت و توانائى بخشيد،- الشّي ءَ:

آنرا توانائى بخشيد.

=المَكْن-

مص، تخم ملخ و مانند آن.

=المَكِن-

تخم ملخ و مانند آن.

=المُكْنَة-

نيرومندى و سختى.

=المَكْنَة-

ج مَكْنات: واحد (المَكْن) است.

=المَكِنَة-

توانائى، واحد (المكِن) است، آلت و ابزار.

=المَكْنَز-

ج مَكَانِز [كنز] : گنجينه.

=المَكْنَس-

[كنس] : زمين يا جائيكه آهوان و گاوها از گرما بدان پناه مى برند.

=المِكْنَسَة-

ج مَكَانِس [كنس] : جاروب.

=المَكْنُوز-

[كنز] : مفع؛ «رجُلٌ مَكْنُوزُ اللَّحْم» :

مرد چاق و فربه.

=المَكْنِيّ-

[كني] : «شي ء مَكْنِيٌّ به عن غيره» : كنايه از چيزى است كه بر چيزى ديگر دلالت نمايد.

=المَكْو-

ج أَمْكَاء [مكو] : مرادف (المكَى) است و بمعناى لانه يا سوراخ روباه و خرگوش و مانند آنهاست.

=المِكْواة-

ج مَكَاو [كوي] : اطوى آهنى كه با آن جامه را صاف و اطو كنند.

=المَكْوَر-

[كور] : رحل شتر يا هودج كه بر روى شتر قرار دهند.

=المَكُور-

[مكر] : بسيار فريب دهنده.

=المُكَوَّز-

[كوز] : «مُكَوَّزُ الرأْس» : كوزه سر بلند.

=المَكُّوك-

ج مَكَاكِيك [مكّ] : جامى كه در آن مى نوشند، يمانه اى به اندازه يك صاع و نيم و مانند آن، ابزارى در دستگاه بافندگى.

=المُكَوْكَب-

[كوكب] : آنكه در چشمش نقطه اى سپيد باشد

المَكُون-

[كون] «مَكُونٌ فيه» : در آن موجود است.

=المَكُون-

[مكن] : «جَرادةٌ مَكُونٌ» ج مِكَان:

ملخي كه تخم گذارده و يا تخم در جوف آن پديد آمده و جمع شده باشد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت