[كظّ] : آنكه كارها بر او سخت شود و نتواند انجام دهد، كسيكه بسيار خشمگين است.
=المَكْظُوظ-
[كظّ] : مرد پرخور، مرادف (المُكَظَّظ) است.
=المَكْظُوم-
[كظم] : بلا كشيده، رنج ديده.
=المُكَعَّب-
[كعب] (ه) : مكعّب، آنچه كه بشكل مكعب مى باشد؛ «مُكَعبُّ العدد» : حاصل ضرب عددى در مربع آن مانند 8 كه مكعب 2 است.
=المُكْفَأ-
[كفأ] : مفع؛ «مُكْفَأُ اللَّونِ» :
كسيكه رنگ چهره او گرفته و متغير باشد.
=المُكْفِت-
[كفت] : آنكه دو زره پوشد و در ميان آنها جامه اى بر تن كرده باشد.
=المُكَفَّر-
[كفر] : مفع، نيكوكارى كه از وى سپاسگزارى نشود؛ «طائرٌ مُكَفَّرٌ» : پرنده اى پوشيده از پر، آنچه كه با آهن استوار شده باشد.
=المُكْفَهِرّ-
[كفهر] : فا، آنچه كه بر هم و متراكم باشد، ريسمان محكم و سفت، چهره لاغر و سفت كه در آن شرمى نباشد؛ «فلانٌ مُكْفَهِرُّ اللّونِ» مردى كه رنگ چهره او تيره و گرفته باشد؛ «فلانٌ مُكْفَهِرٌّ» : مرد گرفته كه در چهره او اثرى از خورسندى و مهربانى نباشد.
=المَكْفُوف-
ج مَكَافِيف [كفّ] : كور.
=مَكَّكَ-
تَمْكِيكًا [مكّ] : على غريمِهِ: بر بدهكار خود سخت گرفت و اصرار ورزيد.
=المُكْلِئ-
[كلا] : «مكانٌ مُكْلِىُّ» : سرزمين پر از گياه.
=المُكَلّأ-
[كلأ] : لنگرگاه كشتى، كنار رودخانه، هر جائى كه در آن از وزش باد خود را بپوشانند.
=المَكْلأَة-
[كلأ] : أَرضٌ مَكْلأَةٌ»: زمين پر گياه.
=المُكْلِئَة-
[كلأ] : «أَرْضٌ مُكْلِئَةٌ» : مرادف (المَكْلأة) است.
=المُكَلَّب-
[كلب] : مفع، اسير دست بسته.
=المُكَلِّب-
[كلب] : مربىّ سگان شكارى و مانند آن.
=المَكْلَبَة-
[كلب] : «أَرْضٌ مَكْلَبَةٌ» : زمين پر از سگ، سگستان.
=المُكَلَّبَة-
[كلب] : مؤنث (المُكَلَّب) است؛ «كِلابٌ مُكَلَّبة» : سگان پر توان بر گرفتن شكار.
=المُكَلَّف-
[كلف] : اسم مفعول است، آنكه در كارى كه باو ربطى ندارد دخالت كند، آنكه مشمول احكام شرع و قانون باشد مانند پرداخت ماليات و عوارض.
=المَكْلِيّ-
[كلي] : آنكه بدرد كليه دچار است.
=المَكْمَأَة-
[كمأ] : جاى روئيدن قارچ كه آنرا در زبان متداول كِمَة يا چمه گويند.
=المَكْمُؤَة-
[كمأ] : مرادف (المَكْمَأَة) است.
=المِكَمَّة-
[كمّ] : توبره ستور.
=المُكَمْرَكَة-
[كمرك] : «بِضاعةٌ مُكَمْرَكَةٌ» :
كالائى كه حقوق و عوارض گمركى آن پرداخت شده باشد (اين كلمه فارسى است) .
=المِكْمَل-
[كمل] : مرد كامل و استوار در نيكى و بدى.
=المَكْمَن-
ج مَكَامِن [كمن] : كمينگاه؛ «هنا مَكْمَنُ السِّرِّ» : اينجا مخزن اسرار است.
=المُكَمَّه-
[كمه] : «مُكَمَّهُ العينين» : آنكه دو چشمانش باز نشده است.
=المَكْمُود-
[كمد] : «العُضْوُ المَكْمُود» :
عضوى از بدن كه پارچه داغ بر آن نهند.
=المَكْمُوم-
[كمّ] : مفع؛- من النخل: نخلى كه شكوفه هاى آن باز شده باشد؛ «بعيرٌ مَكْمُومٌ» : شترى كه حجامت شده باشد.
=مَكِنَ-
-مَكْنًا تِ الجرادةُ و نحوُها: ملخ تخم پاشيد يا تخم در جوف آن گرد آمد.
=مَكُنَ-
-مَكَانَةً عند الأَمير: نزد امير مقام و منزلتى يافت،- الشّي ءُ: نيرومند و محكم و راسخ شد.
=مَكَّنَ-
تَمْكِينًا [مكن] هُ من الشي ءِ: او را بر چيزى قدرت و توانائى بخشيد،- الشّي ءَ:
آنرا توانائى بخشيد.
=المَكْن-
مص، تخم ملخ و مانند آن.
=المَكِن-
تخم ملخ و مانند آن.
=المُكْنَة-
نيرومندى و سختى.
=المَكْنَة-
ج مَكْنات: واحد (المَكْن) است.
=المَكِنَة-
توانائى، واحد (المكِن) است، آلت و ابزار.
=المَكْنَز-
ج مَكَانِز [كنز] : گنجينه.
=المَكْنَس-
[كنس] : زمين يا جائيكه آهوان و گاوها از گرما بدان پناه مى برند.
=المِكْنَسَة-
ج مَكَانِس [كنس] : جاروب.
=المَكْنُوز-
[كنز] : مفع؛ «رجُلٌ مَكْنُوزُ اللَّحْم» :
مرد چاق و فربه.
=المَكْنِيّ-
[كني] : «شي ء مَكْنِيٌّ به عن غيره» : كنايه از چيزى است كه بر چيزى ديگر دلالت نمايد.
=المَكْو-
ج أَمْكَاء [مكو] : مرادف (المكَى) است و بمعناى لانه يا سوراخ روباه و خرگوش و مانند آنهاست.
=المِكْواة-
ج مَكَاو [كوي] : اطوى آهنى كه با آن جامه را صاف و اطو كنند.
=المَكْوَر-
[كور] : رحل شتر يا هودج كه بر روى شتر قرار دهند.
=المَكُور-
[مكر] : بسيار فريب دهنده.
=المُكَوَّز-
[كوز] : «مُكَوَّزُ الرأْس» : كوزه سر بلند.
=المَكُّوك-
ج مَكَاكِيك [مكّ] : جامى كه در آن مى نوشند، يمانه اى به اندازه يك صاع و نيم و مانند آن، ابزارى در دستگاه بافندگى.
=المُكَوْكَب-
[كوكب] : آنكه در چشمش نقطه اى سپيد باشد
المَكُون-
[كون] :؛ «مَكُونٌ فيه» : در آن موجود است.
=المَكُون-
[مكن] : «جَرادةٌ مَكُونٌ» ج مِكَان:
ملخي كه تخم گذارده و يا تخم در جوف آن پديد آمده و جمع شده باشد.