آنجا برد و پناه داد.
إِجْحَافًا [جحف] السيْلُ بهِ: سيل او را برد،- الدّهرُ بِالنّاس: روزگار مردم را سختى داد و نابود كرد،- فلانٌ بِعَبْدِه: فلانى بنده خود را بيش از طاقتش تكليف كرد،- بفلان: به فلانى ضرر و زيان رسانيد.
=أَجْحَمَ-
إِجْحَامًا [جحم] تِ النارُ: آتش برافروخته و شعله ور شد،- عَن الأَمر: از آن كار دست كشيد و باز ايستاد.
=الأَجْحَم-
م جَحْمَاء ج جُحْم و جُحُم و جَحْمَى [جحم] : آنكه چشمان بسيار سرخ دارد، آنكه چشمانش ورم كرده باشد.
=أَجَدَّ-
إِجْدَادًا [جدّ] فلانٌ: فلانى در كار سعى و كوشش كرد،- الأمْرَ: در آن امر يا كار تحقيق نمود، آن كار را محكم كرد،- في الأمرِ: در آن كار به درستى كوشيد.
=اين تعبير ضد (هَزَل) است،- الشي ءَ: آن چيز را نو و تازه كرد،- ثوبًا: جامه اى نو پوشيد،- الطريقُ: راه هموار شد،- الرّجلُ: آن مرد راه راست و هموار را پيمود.
=الأَجَدّ-
[جدّ] : آنچه كه نوتر باشد، پستان خشك و بى شير.
=أَجْدَى-
إِجْدَاءً [جدو] : به دريافت عطا و بخشش نايل شد،- فلانًا: به فلانى عطا كرد،- الأمرَ: آن امر را سودمند و بى نياز كرد؛ «لا يُجدِي عنكَ هذا» : اين كار نو را بى نياز نمى كند.
=الأَجْدى-
[جدو] : سودمندتر، نافعتر.
=الأَجَدَّان-
[جدّ] : شب و روز كه هيچگاه كهنه نمى شوند. اين كلمه مفرد ندارد و به هيچيك از شب و روز (الأَجَدّ) نگويند.
=أَجْدَبَ-
إِجْدَابًا [جدب] المكان: در آن مكان باران نيامد و زمين آن خشك شد،- القومُ:
آن قوم دچار قحطى و خشكسالى شدند،- الأرضَ: آن زمين را خشك و بى آب يافت،- فُلانًا: بر فلانى وارد شد ولى غذاى ميهمان نزد او نيافت.
=أَجْدَحَ-
إِجْدَاحًا [جدح] السويقَ: آرد را با كمى آب و شير و مانند آنها آميخت.
=أَجْدَرَ-
إِجْدَارًا [جدر] النبتُ و الشجرُ: گياه و درخت بسان آبله جوانه زد، اين تعبير مجاز است.
=الأَجْدَع-
م جَدْعَاء، ج جُدْع [جدع] : آنكه داراى بينى بريده باشد.
=أَجْدَفَ-
إِجْدَافًا [جدف] القومُ: آن قوم داد و فرياد برآوردند.
=الأَجْدَل-
م جَدْلَاء، ج جُدْل [جدل] : پيچيده و محكم، «ساعِدٌ اجْدَل» : بازوى ستبر و نيرومند،- ج أجادل: باز پرنده، صفتى كه چيره باشد، ريشه كلمه (الجَدْل) بمعناى سختى است.
=الأَجْدَليّ-
[جدل] : باز پرنده، شاهين.
=الأَجَذّ-
م جَذّاء، ج جُذّ [جذّ] : آنكه شكسته و ناتوان شده باشد.
=أَجْذَى-
إِجْذَاءً [جذي] فلانًا عنه: فلانى را از او منع كرد.
=أَجْذَرَ-
إِجْذَارًا [جذر] هُ: او را خسته و ناتوان و بيچاره كرد.
=أَجْذَفَ-
إِجْذَافًا [جذف] الطائرُ: پرنده در بال زدن شتاب كرد،- القَاربَ: قايق رانى كرد،- تِ المرأة: زن گام كوتاه برداشت.
=أَجْذَلَ-
إِجْذَالًا [جذل] فلانًا: فلانى را شادمان كرد.
=أَجْذَمَ-
إِجْذَامًا [جذم] يدَه: دست او را بريد،- عَن الشّي ء: از آن چيز روى گردان شد،- عليه: قصد بر آن كرد،- في سَيْرِهِ: در رفتن شتاب كرد.
=الأَجْذَم-
م جَذْمَاء، ج جَذْمَى [جذم] : آنكه به بيمارى جذام دچار است، آنكه دست يا انگشتانش بريده شده باشد؛ «هو اجْذَمُ الحُجَّة» : نه دليلى دارد و نه زبانى كه با آن سخن گويد.
=أَجَرَ-
-أَجْرًا و إِجَارَةً الرجلَ على كذا: به آن مرد پاداش و مزد كارش را داد.
=أَجَّرَ-
تَأْجِيرًا الدارَ فلانًا و من فلان: خانه را به او اجاره داد،- الطّير. گل را پخت و آجر ساخت.
=أَجَرَّ-
إِجْرَارًا [جرّ] هُ الرمحَ: او را با نيزه زد و نيزه را با او به جانب خود كشانيد،- هُ الدّين: براى پرداخت بدهى به او مهلت داد.
=الأَجْر-
ج أُجُور: مزد، پاداش،- ج أجُور و آجَار: اجر، ثواب، مكافات.
=أَجْرَى-
إِجْرَاءً [جرو] تِ الكلبةُ: ماده سگ بچه دار شد، يا توله هايش با آن همراه شدند.
=أَجْرَى-
إِجْرَاءً [جري] الماءَ: آب را روان ساخت،- القِصَاصَ: حكم قصاص را جارى كرد،- الأمرَ: آن كار را اقدام كرد،- كذا:
به آن كار پرداخت؛ «اجْرَى تجربَةً» : تجربه بدست آورد و از آن استفاده نمود؛ «اجْرى تحقيقًا» : به تحقيق پرداخت،- الكلمةَ: كلمه را صرف كرد و صرف عبارت از تنوين دادن به كلمه و جزّ آن با كسره است.
=الإجْرَاء-
مص، اقدام، تنفيذ، اجرا.
=الإجْرَاءَات-
اتخاذ تدابير لازم؛ «اتَّخَذَ اجراءَات» : تدبيرها در نظر گرفت؛ «اجْرَاءَات قانونية» : انجام كارها بموجب قانون.
=الإجْرَائيّ-
منسوب به (الإجْراء) است؛ «السُّلْطَةُ الإجْرائية» : قوه تنفيذيّه (دولت) .
=الأَجْراس-
[جرس] : «ذاتُ الأَجْراس» (ح) : به واژه (ذات) رجوع شود.
=أَجْرَبَ-
إِجْرَابًا [جرب] القومُ: شتران آن قوم به بيمارى گال يا گرى دچار شدند،- هُ: او را به بيمارى گرى دچار كرد.
=الأَجْرَب-
م جَرْبَاء، ج جُرْب و جِرَاب و جَرْبَى و أَجَارِب: آنكه به بيمارى گرى دچار است.
=الأُجْرَة-
ج أُجَر: مزد كارگر، اجاره بها، گونه اى ماليات؛ «اجْرَةُ الْبَريد» : هزينه پست؛ «اجْرَةُ النقل» : كرايه وسيله نقليه.
=الأَجْرَد-
م جَرْدَاء، ج جُرْد [جرد] : انسان بى مو كه در زبان متداول به آن (اجْرُوديّ) گويند، زمينى كه در آن گياه نباشد، آنكه تمام و خالى از نقص باشد؛ «يومٌ او شهرٌ او عامٌ اجْرَد» : روز يا ماه يا سال تمام و كامل؛ «ما رأيتُهُ منذ اجْرَدَيْن» : او را از دو روز يا دو ماه يا دو سال تمام تاكنون نديده ام؛ «لبنٌ اجْرد» : شير بى سرشير،- من الخَيل: اسب