خوش گل پخش گرديد،- المِشكُ اوِ الطِّيب: بوى مشك و عطر پخش شد،- تِ القِدْرُ: ديگ به جوش آمد،- تِ الشُّجَّةُ: خون از زخم جارى شد.
-فَيحًا [فيح] : فراخ شد،- تِ الْغَارَةُ:
حمله گسترده شد،- فيحًا وَ فُيُوحًا الدَّمُ: خون جارى شد،-- فيحًا تِ الشجَّةُ: خون بسيار از زخم جارى شد،- الرَّبيعُ: بهار سرزمين كشور را سبز و بارور كرد،- الشَّى ءَ عِندَ العامَّة: موضوع را روشن كرد،- فَيْحًا و فَيَحَانًا الحرُّ: گرماى هوا سخت شد،- تِ القِدْرُ:
ديگ به جوش آمد.
=الفاحِش-
ناپسنديده، بد اخلاق، بخيل؛ «رَجُلٌ فاحِشٌ» : مرد بد زبان؛ «غَبَنٌ فاحِشٌ» : زيان بسيار كه در اثر فريب خوردن در خريد و فروش پديد آيد.
=الفاحِشَة-
ج فَواحِش: مؤنث (الفاحِش) است، زِنا، گناه قبيح و زشت.
=فَاحَصَ-
فِحَاصًا و مُفَاحَصَةً [فحص] هُ: هر يك راز و عيب ديگرى را جستجو مى كردند.
=الفاحِم-
فا، سياه «اسْوَد فاحِمٌ» و «فاحِمُ السَّواد» : سياه مانند زغال؛ «ماءٌ فاحِمٌ» : آب راكد كه جريان نداشته باشد.
=الفاخِتَة-
ج فَوَاخِت (ح) : نوعى كبوتر طوق دار، فاخته.
=فاخَرَ-
فِخَارًا و مفَاخَرَةً [فخر] هُ: در فخر فروشى بر او چيره شد.
=الفاخِر-
بهترين از هر چيزى.
=الفاخُور-
ج فَيَاخير: نوعى ريحان (سبزه خوشبو) .
=الفاخُورَة-
كارگاه سفال سازى. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الفاخُورِيّ-
سفال ساز. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=فادَ-
-فَيْدًا [فيد] المالُ لهُ: دارائى از دست او رفت، براى او ماند،- تْ له فَائِدةٌ: براى او سود بدست آمد.
=فادَى-
فِدَاءً و مُفَادَاةً [فدي] الرجُلَ: او را در برابر فديه آزاد كرد، او را نجات داد.
=الفادِح-
سخت و دشوار؛ «نَزَلَ بِهِ امْرٌ فادحٌ» : پيشامدى سخت بر او وارد شد؛ «رَكِبَهُ دَيْنٌ فادِحٌ» : بدهى او زياد و سنگين شد.
=الفادِحَة-
ج فَوَادِح: پيشامد جانگداز؛ «فوادِحُ الدَّهر» : حوادث زمانه.
=الفادِن-
ج فَوَادِن (ب) : دستگاه سنجش استحكام ساختمان و ارزيابى آن.
=الفادِي-
[فدي] : فا، فداكار، آنكه در برابر پول و جز آن خود را از اسارت رها سازد، لقب حضرت عيسى مسيح (ع) نزد مسيحيان.
=فارَ-
-فَوْرًا و فَوَرانًا و فُؤُورًا [فور] تِ القِدْرُ:
ديگ به جوش آمد و محتويات آن بالا رفت،- الْمَاءُ: آب از زمين جوشيد و روان شد،- العِرْقُ: رگ برآمده شد و زد،- المِسْكُ:
بوى مشك پراكنده شد،- فَوْرًا القِدْرَ: ديگ را به جوش آورد،- المِيزانَ: براى ترازو دو شاخه زبانه ساخت.
[فور] (ح) : موش، مترادف (الفَأْر) است.
=الفارَة-
[فور] (ح) : واحد (الفَأر) است.
آنكه خوشحال و شادمان باشد.
=فارَزَ-
مُفارَزَةً [فرز] شريكَهُ: شريك خود را رها كرد.
=الفارِز-
فا؛ «لِسانٌ فارِزٌ» : زبان گويا و قاطع؛ «كلامٌ فارزٌ» : سخنى روشن و آشكار.
=الفارِزَة-
مؤنّث (الفَارِز) است.
=الفارِس-
ج فُرْسان و فَوارِس: فا، اسب سوار، اسب دار، از مردان جنگجو و اسب سوار كه در قرون وسطى (قرنهاى ميانه) منتسب به (الْفُروسيّة) بودند.
=فارِس-
ايرانيان، كشور ايران.
=الفَارِسِيّ-
منسوب به (الفارس) است، يك ايرانى. اين كلمه معرب پارس از زبان فارسى است.
=الفَارِسِيَّة-
زبان فارسى.
=الفارِض-
ج فُرَّض: گذشته، آنكه واجبات خود را مى داند، مرد تنومند.
=الفارِضَة-
ج فارِضَات و فَوارِض: مؤنّث (الفَارِض) است.
=فارَطَ-
فِرَاطًا و مُفَارَطةً [فرط] هُ: بر او پيشدستى نمود، با او رو به رو شد.
فا، بلند و زيبا؛ «فارعُ الطُّولِ» و «فارعُ القامةِ» : مرد بلند بالا؛ «جَبَلٌ فارعٌ» : كوهى بلندتر از سلسله كوههاى خود.
=الفارِعَة-
ج فَوَارع: مؤنّث (الفَارِع) است؛ «فَارِعَةُ الجَبل» : قله كوه؛ «فارِعَةُ الطّريقِ» :
بالاى راه و پيرامونِ راه.
=الفارِغ-
فا؛ «بِفَارِغ الصَّبْر» : با بى صبرى، با شكيبائى.
=فارَقَ-
فِرَاقًا و مُفَارَقَةً [فرق] هُ: از او فاصله گرفت و جدا شد.
=الفارِق-
ج فُرَّاق: فا، آنچه حق را از باطل جدا كند، يك لكه ابر.
=الفارِقَة-
ج فَوَارِق و فارِقَات: مؤنّث (الفَارِق) است.
=فارَكَ-
مُفَارَكَةً [فرك] هُ: از او جدا شد.
=الفارِه-
ج فُرَّهٌ و فُرَّهَةٌ و فُرْهَةٌ و فَرَهَةٌ و فُرْهٌ:
ماهِر و آشكار، پُرخور، با نشاط و سبكبال.
=الفارِهَة-
ج فَوَارِه و فُرُهٌ: مؤنّث (الفَارِه) است، كنيز زيبا و جوان.
=الفارُوق-
كسيكه امور را از هم جدا مى كند، لقب خليفه دوّم عمر، بسيار ترسو.
=فازَ-
-فَوْزًا [فوز] بالأَمر: بر آن چيز دست يافت،- مِنَ الْمَكْرُوه: از آن بدى نجات يافت،- الرَّجُلُ: آن مرد نابود شد و مُرد.
=الفازَة-
[فوز] : چادرى كه دو ستون داشته باشد.
=الفازِر-
فا، راه فراخ و دراز.
=الفازِرَة-
مؤنّث (الفَازِر) است، راهى كه به شِن زار منتهى شود.
ج فَزَعَة: ترسو، يارى طلب.
=فاسَخَ-
مُفاسَخَةً [فسخ] هُ العقدَ أو البيعَ: با فسخ قرارداد و معامله با او موافقت كرد.
=فاسَدَ-
مُفاسَدَةً [فسد] القومَ: به آن قوم بدى كرد.