فهرس الكتاب

الصفحة 669 من 1009

خوش گل پخش گرديد،- المِشكُ اوِ الطِّيب: بوى مشك و عطر پخش شد،- تِ القِدْرُ: ديگ به جوش آمد،- تِ الشُّجَّةُ: خون از زخم جارى شد.

=فاحَ-

-فَيحًا [فيح] : فراخ شد،- تِ الْغَارَةُ:

حمله گسترده شد،- فيحًا وَ فُيُوحًا الدَّمُ: خون جارى شد،-- فيحًا تِ الشجَّةُ: خون بسيار از زخم جارى شد،- الرَّبيعُ: بهار سرزمين كشور را سبز و بارور كرد،- الشَّى ءَ عِندَ العامَّة: موضوع را روشن كرد،- فَيْحًا و فَيَحَانًا الحرُّ: گرماى هوا سخت شد،- تِ القِدْرُ:

ديگ به جوش آمد.

=الفاحِش-

ناپسنديده، بد اخلاق، بخيل؛ «رَجُلٌ فاحِشٌ» : مرد بد زبان؛ «غَبَنٌ فاحِشٌ» : زيان بسيار كه در اثر فريب خوردن در خريد و فروش پديد آيد.

=الفاحِشَة-

ج فَواحِش: مؤنث (الفاحِش) است، زِنا، گناه قبيح و زشت.

=فَاحَصَ-

فِحَاصًا و مُفَاحَصَةً [فحص] هُ: هر يك راز و عيب ديگرى را جستجو مى كردند.

=الفاحِم-

فا، سياه «اسْوَد فاحِمٌ» و «فاحِمُ السَّواد» : سياه مانند زغال؛ «ماءٌ فاحِمٌ» : آب راكد كه جريان نداشته باشد.

=الفاخِتَة-

ج فَوَاخِت (ح) : نوعى كبوتر طوق دار، فاخته.

=فاخَرَ-

فِخَارًا و مفَاخَرَةً [فخر] هُ: در فخر فروشى بر او چيره شد.

=الفاخِر-

بهترين از هر چيزى.

=الفاخُور-

ج فَيَاخير: نوعى ريحان (سبزه خوشبو) .

=الفاخُورَة-

كارگاه سفال سازى. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=الفاخُورِيّ-

سفال ساز. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=فادَ-

-فَيْدًا [فيد] المالُ لهُ: دارائى از دست او رفت، براى او ماند،- تْ له فَائِدةٌ: براى او سود بدست آمد.

=فادَى-

فِدَاءً و مُفَادَاةً [فدي] الرجُلَ: او را در برابر فديه آزاد كرد، او را نجات داد.

=الفادِح-

سخت و دشوار؛ «نَزَلَ بِهِ امْرٌ فادحٌ» : پيشامدى سخت بر او وارد شد؛ «رَكِبَهُ دَيْنٌ فادِحٌ» : بدهى او زياد و سنگين شد.

=الفادِحَة-

ج فَوَادِح: پيشامد جانگداز؛ «فوادِحُ الدَّهر» : حوادث زمانه.

=الفادِن-

ج فَوَادِن (ب) : دستگاه سنجش استحكام ساختمان و ارزيابى آن.

=الفادِي-

[فدي] : فا، فداكار، آنكه در برابر پول و جز آن خود را از اسارت رها سازد، لقب حضرت عيسى مسيح (ع) نزد مسيحيان.

=فارَ-

-فَوْرًا و فَوَرانًا و فُؤُورًا [فور] تِ القِدْرُ:

ديگ به جوش آمد و محتويات آن بالا رفت،- الْمَاءُ: آب از زمين جوشيد و روان شد،- العِرْقُ: رگ برآمده شد و زد،- المِسْكُ:

بوى مشك پراكنده شد،- فَوْرًا القِدْرَ: ديگ را به جوش آورد،- المِيزانَ: براى ترازو دو شاخه زبانه ساخت.

[فور] (ح) : موش، مترادف (الفَأْر) است.

=الفارَة-

[فور] (ح) : واحد (الفَأر) است.

آنكه خوشحال و شادمان باشد.

=فارَزَ-

مُفارَزَةً [فرز] شريكَهُ: شريك خود را رها كرد.

=الفارِز-

فا؛ «لِسانٌ فارِزٌ» : زبان گويا و قاطع؛ «كلامٌ فارزٌ» : سخنى روشن و آشكار.

=الفارِزَة-

مؤنّث (الفَارِز) است.

=الفارِس-

ج فُرْسان و فَوارِس: فا، اسب سوار، اسب دار، از مردان جنگجو و اسب سوار كه در قرون وسطى (قرنهاى ميانه) منتسب به (الْفُروسيّة) بودند.

=فارِس-

ايرانيان، كشور ايران.

=الفَارِسِيّ-

منسوب به (الفارس) است، يك ايرانى. اين كلمه معرب پارس از زبان فارسى است.

=الفَارِسِيَّة-

زبان فارسى.

=الفارِض-

ج فُرَّض: گذشته، آنكه واجبات خود را مى داند، مرد تنومند.

=الفارِضَة-

ج فارِضَات و فَوارِض: مؤنّث (الفَارِض) است.

=فارَطَ-

فِرَاطًا و مُفَارَطةً [فرط] هُ: بر او پيشدستى نمود، با او رو به رو شد.

فا، بلند و زيبا؛ «فارعُ الطُّولِ» و «فارعُ القامةِ» : مرد بلند بالا؛ «جَبَلٌ فارعٌ» : كوهى بلندتر از سلسله كوههاى خود.

=الفارِعَة-

ج فَوَارع: مؤنّث (الفَارِع) است؛ «فَارِعَةُ الجَبل» : قله كوه؛ «فارِعَةُ الطّريقِ» :

بالاى راه و پيرامونِ راه.

=الفارِغ-

فا؛ «بِفَارِغ الصَّبْر» : با بى صبرى، با شكيبائى.

=فارَقَ-

فِرَاقًا و مُفَارَقَةً [فرق] هُ: از او فاصله گرفت و جدا شد.

=الفارِق-

ج فُرَّاق: فا، آنچه حق را از باطل جدا كند، يك لكه ابر.

=الفارِقَة-

ج فَوَارِق و فارِقَات: مؤنّث (الفَارِق) است.

=فارَكَ-

مُفَارَكَةً [فرك] هُ: از او جدا شد.

=الفارِه-

ج فُرَّهٌ و فُرَّهَةٌ و فُرْهَةٌ و فَرَهَةٌ و فُرْهٌ:

ماهِر و آشكار، پُرخور، با نشاط و سبكبال.

=الفارِهَة-

ج فَوَارِه و فُرُهٌ: مؤنّث (الفَارِه) است، كنيز زيبا و جوان.

=الفارُوق-

كسيكه امور را از هم جدا مى كند، لقب خليفه دوّم عمر، بسيار ترسو.

=فازَ-

-فَوْزًا [فوز] بالأَمر: بر آن چيز دست يافت،- مِنَ الْمَكْرُوه: از آن بدى نجات يافت،- الرَّجُلُ: آن مرد نابود شد و مُرد.

=الفازَة-

[فوز] : چادرى كه دو ستون داشته باشد.

=الفازِر-

فا، راه فراخ و دراز.

=الفازِرَة-

مؤنّث (الفَازِر) است، راهى كه به شِن زار منتهى شود.

ج فَزَعَة: ترسو، يارى طلب.

=فاسَخَ-

مُفاسَخَةً [فسخ] هُ العقدَ أو البيعَ: با فسخ قرارداد و معامله با او موافقت كرد.

=فاسَدَ-

مُفاسَدَةً [فسد] القومَ: به آن قوم بدى كرد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت