در كار،- ج أَزمَاع: لرزه ايست كه بهنگام قصد كارى بر اندام انسان افتد، نگرانى و سرگردانى، گره هايى كه بر روى شاخه هاى درخت انگور مى باشد كه از آن خوشه ها بيرون آيد، انگشت اضافى، مردم پست و فرومايه؛ «هُو منَ الرَّعَاع و الزعَاعِ و الزمَعِ» :
او از مردم كوچه و بازار و فرومايه است، آبراهه هاى تنگ و كوچك، سيل كم.
آنكه در نياز شتاب نكند،- (ح) :
زنبورى كه نيش ندارد.
=الزُّمْعة-
پاره اى از چيزى.
=الزَّمَعَة-
ج زَمَع و زِمَاع: موى آويزان در پشت پائين پاى گوسفند يا آهو،- ج أَزمَاع:
جوانه ى ريز.
=الزِّمِكُّ-
مترادف (الزِّمِكَّى) است.
=الزِّمِكَّى-
دُم پرنده يا بيخ دُم آن.
=زَمَلَ-
-زِمَالًا الأَعْرَجُ: مرد لنگ بر يكپاى خود لنگان راه رفت،-- زَمْلًا الشي ءَ: آن چيز را حمل كرد،- الرفيقَ: دوست را پشت سر خود بر روى ستور سوار كرد،- الرجُلَ: از آن مرد پيروى كرد،- زُمُولًا تِ القوسُ: كمان صدا كرد.
=زَمَّلَ-
تَزْمِيلًا الشي ءَ بثوبه أو في ثوبه: آن چيز را با جامه يا در جامه ى خود پيچيد،- الشي ءَ:
آن چيز را پنهان كرد.
=الزِّمْل-
بار، آنكه پشت سر ديگرى بر روى ستور سوار باشد.
=الزُّمْلَة-
دوستى، رفاقت، گروه.
=زَمَّمَ-
تَزْمِيمًا [زمّ] الجِمَالَ: شتران را مهار بست.
=الزَّمَم-
؛ «داري مِنْ دَارِهِ زَمَمٌ» : خانه ى من به خانه ى او نزديك است؛ «امْرُ القَومِ زَمَمٌ» :
امور و نظرات آن قوم نزديك بهم است؛ «وَجْهِي زَمَم بَيْتِهِ» : روبروى من خانه ى او ميباشد.
=زَمِنَ-
-زَمَنًا و زُمْنَةً: بيمارى او طول كشيد.
=الزَّمَن-
ج أَزْمَان و أَزْمُن: زمان، وقت، زمان چه دراز باشد و چه كوتاه.
=الزَّمِن-
ج زَمِنُون: آنكه به بيمارى مزمن دچار شده باشد.
=الزَّمَنَة-
مترادف (الزَّمَان) است.
=الزَّمَنِيّ-
آنچه كه ويژه ى زمان يا روزگار باشد، عبور كننده و نابود شده.
=زَمْهَرَ-
زَمْهَرَةً [زمهر] تِ العينُ: بر اثر خشم چشم سرخ شد،- تِ الجراحُ او البُثورُ: خون در زخم يا دانه هاى چركى فاسد شد.
=الزَّمْهَرِير-
[زمهر] : سختى سرما.
=الزُّمُورَة-
مترادف (الزَّمَارَة) است.
=الزَّمُوع-
شتابان، شتابنده.
=الزَّمُّولَةُ-
«زَمُّولَةُ الإبْريقِ» : لوله ى آفتابه. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الزَّمِيت-
ج زُمَتَاء: مرد بزرگوار و با وقار.
=الزِّمَّيْت-
مترادف (الزَّمِيت) است.
=الزَّمِير-
كوتاه، ج زِمَار؛ «غناءٌ زَميرٌ» : آوازى خوش.
=الزَّمِّير-
(ح) : گونه اى ماهى است كه بر پشت خار درشتى دارد و اغلب در آبهاى رودخانه وجود دارد.
=الزِّمِّير-
(ح) : مترادف (الزَّمِّير) است.
=الزَّمِيع-
ج زُمَعَاء: شتابان، شتابنده، دلير پر توان و قاطع، خوب رأى.
=الزَّمِيل-
ج زُمَلَاء: رديف، رفيق سفر، همكار؛ «هو زَمِيلي في التَّعْلِيم» : او همكلاسى يا همشاگردى من است.
=الزَّمِين-
ج زَمْنَى و زَمَنَة: مترادف (الزَّمِن) است.
=زَنَى-
-زِنًى و زِنَاءً [زني] : زنا كرد.
=زَنَّي-
تَزْنِيَةً [زني] هُ: به او نسبت زنا داد و گفت (يا زَانِي) : اى زناكار.
=الزِّنَى-
[زني] : زنا كردن، خيانت به همسر.
=الزِّناء-
[زني] : مترادف (الزِّنَى) است.
=الزَّنَّاءَة-
[زني] : زنى كه بسيار زنا كند.
=الزِّنَاد-
جمع (الزَّنْد) است؛ «حَجَرُ الزِّناد» :
سنگ چخماق؛ «وَرَتْ بِكَ زِنَادِي» : اين تعبير را به كسى كه نياز ديگرى را برآورد گويند يعنى فندك من از تو روشن شد،- ج أزْندَة:
چخماق تفنگ.
=الزُّنَّار-
ج زَنَانِير: زُنّار كه برگردن آويزند. اين واژه يونانى است.
=الزُّنَّارَة-
مترادف (الزُّنَّار) است. اين واژه يونانى است.
=الزَّنْبَار-
(ح) : مگس گزنده.
=الزُّنْبُر-
[زنبر] : مرد سبكبال و ظريف، مرد حاضر جواب.
=الزُّنْبُرُك-
فنر يا زنبورك ساعت. نام ديگر آن (النَّابِض) است. اين واژه فارسى است.
=الزَّنْبَق-
ج زَنَابِق (ن) : گياهى است از تيره ى زنبقيها، گل زيبا و خوشبوئى به رنگ سفيد دارد. اصل اين گياه از خاورميانه بويژه لبنان است، روغن ياسمين، ني يا قره ني؛ «امُّ زَنْبَق» : شراب.
=الزَّنْبَقَة-
(ن) : واحد (الزَّنْبَق) است، پاره ى كوچكى از زيورآلات كه بر خود بياويزند.
=الزُّنْبُور-
[زنبر] : مترادف (الزنبُر) است،- ج زَنَابِير (ح) : حشره ى زنبور كه نيشى سخت و دردآور دارد.
=الزُّنْبُورة-
(ح) : واحد (الزنْبُور) است.
=الزَّنْبِير-
(ح) : مگس گزنده.
=الزَّنْبِيل-
ج زَنَابِيل [زنبل] : زنبيل، سبد، كيسه، انبان.
=الزِّنْبِيل-
ج زَنابيل: مترادف (الزَّنْبِيل) است.
=الزَّنْج-
ج زُنُوج: نژادى از مردم سودان.
=الزِّنْج-
ج زُنُوج: مترادف (الزَّنج) است.
=الزَّنْجَار-
(ك) : زنگ خوردگى مس، زنگار. اين واژه فارسى است.
=الزَّنْجَبِيل-
(ن) : زنجفيل، گياهى است علفى كه اصل آن از هند است. ريشه هاى آن در زمين مى رويد و مزه ى آن تند و تيز است. اين واژه فارسى است، مي.
=زَنْجَرَ-
زَنْجَرَةً [زنجر] : آن مرد ناخن شستش را به ناخن سبابه اش زد،- هُ: او را با زنجير بست.
=الزُّنْجُفْر-
(ك) : شنگرف. معدنى است نرم به رنگ سرخ كه با كشيدن آن بر روى آهن از زنگار و زنگ خوردگى آهن جلوگيرى كنند اين واژه فارسى است.
=الزِّنْجَفْر-
(ك) : مترادف (الزُّنْجُفر) است.