فهرس الكتاب

الصفحة 480 من 1009

در كار،- ج أَزمَاع: لرزه ايست كه بهنگام قصد كارى بر اندام انسان افتد، نگرانى و سرگردانى، گره هايى كه بر روى شاخه هاى درخت انگور مى باشد كه از آن خوشه ها بيرون آيد، انگشت اضافى، مردم پست و فرومايه؛ «هُو منَ الرَّعَاع و الزعَاعِ و الزمَعِ» :

او از مردم كوچه و بازار و فرومايه است، آبراهه هاى تنگ و كوچك، سيل كم.

=الزُّمَّع-

آنكه در نياز شتاب نكند،- (ح) :

زنبورى كه نيش ندارد.

=الزُّمْعة-

پاره اى از چيزى.

=الزَّمَعَة-

ج زَمَع و زِمَاع: موى آويزان در پشت پائين پاى گوسفند يا آهو،- ج أَزمَاع:

جوانه ى ريز.

=الزِّمِكُّ-

مترادف (الزِّمِكَّى) است.

=الزِّمِكَّى-

دُم پرنده يا بيخ دُم آن.

=زَمَلَ-

-زِمَالًا الأَعْرَجُ: مرد لنگ بر يكپاى خود لنگان راه رفت،-- زَمْلًا الشي ءَ: آن چيز را حمل كرد،- الرفيقَ: دوست را پشت سر خود بر روى ستور سوار كرد،- الرجُلَ: از آن مرد پيروى كرد،- زُمُولًا تِ القوسُ: كمان صدا كرد.

=زَمَّلَ-

تَزْمِيلًا الشي ءَ بثوبه أو في ثوبه: آن چيز را با جامه يا در جامه ى خود پيچيد،- الشي ءَ:

آن چيز را پنهان كرد.

=الزِّمْل-

بار، آنكه پشت سر ديگرى بر روى ستور سوار باشد.

=الزُّمْلَة-

دوستى، رفاقت، گروه.

=زَمَّمَ-

تَزْمِيمًا [زمّ] الجِمَالَ: شتران را مهار بست.

=الزَّمَم-

؛ «داري مِنْ دَارِهِ زَمَمٌ» : خانه ى من به خانه ى او نزديك است؛ «امْرُ القَومِ زَمَمٌ» :

امور و نظرات آن قوم نزديك بهم است؛ «وَجْهِي زَمَم بَيْتِهِ» : روبروى من خانه ى او ميباشد.

=زَمِنَ-

-زَمَنًا و زُمْنَةً: بيمارى او طول كشيد.

=الزَّمَن-

ج أَزْمَان و أَزْمُن: زمان، وقت، زمان چه دراز باشد و چه كوتاه.

=الزَّمِن-

ج زَمِنُون: آنكه به بيمارى مزمن دچار شده باشد.

=الزَّمَنَة-

مترادف (الزَّمَان) است.

=الزَّمَنِيّ-

آنچه كه ويژه ى زمان يا روزگار باشد، عبور كننده و نابود شده.

=زَمْهَرَ-

زَمْهَرَةً [زمهر] تِ العينُ: بر اثر خشم چشم سرخ شد،- تِ الجراحُ او البُثورُ: خون در زخم يا دانه هاى چركى فاسد شد.

=الزَّمْهَرِير-

[زمهر] : سختى سرما.

=الزُّمُورَة-

مترادف (الزَّمَارَة) است.

=الزَّمُوع-

شتابان، شتابنده.

=الزَّمُّولَةُ-

«زَمُّولَةُ الإبْريقِ» : لوله ى آفتابه. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الزَّمِيت-

ج زُمَتَاء: مرد بزرگوار و با وقار.

=الزِّمَّيْت-

مترادف (الزَّمِيت) است.

=الزَّمِير-

كوتاه، ج زِمَار؛ «غناءٌ زَميرٌ» : آوازى خوش.

=الزَّمِّير-

(ح) : گونه اى ماهى است كه بر پشت خار درشتى دارد و اغلب در آبهاى رودخانه وجود دارد.

=الزِّمِّير-

(ح) : مترادف (الزَّمِّير) است.

=الزَّمِيع-

ج زُمَعَاء: شتابان، شتابنده، دلير پر توان و قاطع، خوب رأى.

=الزَّمِيل-

ج زُمَلَاء: رديف، رفيق سفر، همكار؛ «هو زَمِيلي في التَّعْلِيم» : او همكلاسى يا همشاگردى من است.

=الزَّمِين-

ج زَمْنَى و زَمَنَة: مترادف (الزَّمِن) است.

=زَنَى-

-زِنًى و زِنَاءً [زني] : زنا كرد.

=زَنَّي-

تَزْنِيَةً [زني] هُ: به او نسبت زنا داد و گفت (يا زَانِي) : اى زناكار.

=الزِّنَى-

[زني] : زنا كردن، خيانت به همسر.

=الزِّناء-

[زني] : مترادف (الزِّنَى) است.

=الزَّنَّاءَة-

[زني] : زنى كه بسيار زنا كند.

=الزِّنَاد-

جمع (الزَّنْد) است؛ «حَجَرُ الزِّناد» :

سنگ چخماق؛ «وَرَتْ بِكَ زِنَادِي» : اين تعبير را به كسى كه نياز ديگرى را برآورد گويند يعنى فندك من از تو روشن شد،- ج أزْندَة:

چخماق تفنگ.

=الزُّنَّار-

ج زَنَانِير: زُنّار كه برگردن آويزند. اين واژه يونانى است.

=الزُّنَّارَة-

مترادف (الزُّنَّار) است. اين واژه يونانى است.

=الزَّنْبَار-

(ح) : مگس گزنده.

=الزُّنْبُر-

[زنبر] : مرد سبكبال و ظريف، مرد حاضر جواب.

=الزُّنْبُرُك-

فنر يا زنبورك ساعت. نام ديگر آن (النَّابِض) است. اين واژه فارسى است.

=الزَّنْبَق-

ج زَنَابِق (ن) : گياهى است از تيره ى زنبقيها، گل زيبا و خوشبوئى به رنگ سفيد دارد. اصل اين گياه از خاورميانه بويژه لبنان است، روغن ياسمين، ني يا قره ني؛ «امُّ زَنْبَق» : شراب.

=الزَّنْبَقَة-

(ن) : واحد (الزَّنْبَق) است، پاره ى كوچكى از زيورآلات كه بر خود بياويزند.

=الزُّنْبُور-

[زنبر] : مترادف (الزنبُر) است،- ج زَنَابِير (ح) : حشره ى زنبور كه نيشى سخت و دردآور دارد.

=الزُّنْبُورة-

(ح) : واحد (الزنْبُور) است.

=الزَّنْبِير-

(ح) : مگس گزنده.

=الزَّنْبِيل-

ج زَنَابِيل [زنبل] : زنبيل، سبد، كيسه، انبان.

=الزِّنْبِيل-

ج زَنابيل: مترادف (الزَّنْبِيل) است.

=الزَّنْج-

ج زُنُوج: نژادى از مردم سودان.

=الزِّنْج-

ج زُنُوج: مترادف (الزَّنج) است.

=الزَّنْجَار-

(ك) : زنگ خوردگى مس، زنگار. اين واژه فارسى است.

=الزَّنْجَبِيل-

(ن) : زنجفيل، گياهى است علفى كه اصل آن از هند است. ريشه هاى آن در زمين مى رويد و مزه ى آن تند و تيز است. اين واژه فارسى است، مي.

=زَنْجَرَ-

زَنْجَرَةً [زنجر] : آن مرد ناخن شستش را به ناخن سبابه اش زد،- هُ: او را با زنجير بست.

=الزُّنْجُفْر-

(ك) : شنگرف. معدنى است نرم به رنگ سرخ كه با كشيدن آن بر روى آهن از زنگار و زنگ خوردگى آهن جلوگيرى كنند اين واژه فارسى است.

=الزِّنْجَفْر-

(ك) : مترادف (الزُّنْجُفر) است.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت