-دَحْضًا و دُحُوضًا تِ الحجَّةُ: دليل و برهان باطل شد،- الحُجَّةَ: دليل را باطل كرد،- تِ الشمسُ: خورشيد رو به غروب رفت،- دَحْضًا: پاى خود را مانند قربانى بزمين زد،- تْ رِجْلُهُ: پاى او ليز خورد،- عَنِ الأَمْرِ: از آن امر بحث كرد.
=الدَّحْض-
ج دِحَاض من الأمكنة: جاى لغزنده.
=الدَّحَض-
ج دِحَاض من الأمكنة: جاى لغزنده.
=دَحِلَ-
-دَحَلًا: شكم او فرو هشته شد.
=الدُّحْل-
ج دِحَال و أَدْحَال و أَدْحُل و دُحُول و دُحْلَان: سوراخى كه از بالا تنگ و از پائين گشاد باشد.
=الدَّحْل-
ج دِحَال و أَدْحَال و أَدْحُل و دُحُول و دُحْلان: مترادف (الدحْل) است.
=الدَّحِل-
فرو هشته شكم، گول زن، فريبكار.
=الدَّحْلَاء-
«البئر الدَّحْلاء» : مترادف (الدَّحُول) است.
=الدَّحُور-
مترادف (الدَّاحِر) است.
=الدَّحُول-
«البِئرُ الدَّحُول» : چاهى فراخ كه دهانه ى آن تنگ باشد.
=الدُّحَيْرِيْجَة-
(دحرج) : دانه ى ريز كه در ميان گندم باشد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الدِّخَال-
فرو رفتن بندهاى استخوان درهم.
=الدَّخَّال-
«دَخَّالُ الأُذنِ» (ح) : جانورى است داراى پاهاى بسيار و كوتاه و اغلب سياهرنگ كه مانند حلزون بر خود مى پيچد و در قسمتهاى پوست خورده شده ى درخت زندگى مى كند.
=الدُّخان-
ج أَدْخِنَة و دَواخِن و دَواخِين: دُود، توتون يا تنباكو.
=الدُّخَّان-
ج أَدْخِنَة و دَواخِن و دَواخِين: مترادف (الدخَان) است.
=دَخِسَ-
-دَخَسًا الحافِرُ: سم ستور ورم كرد.
=الدَّخْس-
چاق و فربه.
=الدُّخَس-
(ح) : نام حيوانى است دريائى.
=الدَّخَس-
متورم شدن سم ستور.
=الدَّخِس-
«حَافِرٌ دَخِس» : سم متورم و باد كرده.
=دَخَلَ-
-دُخُولًا و مَدْخَلًا الدارَ: به درون خانه آمد. اين واژه ضدّ (خَرَجَ) است،- بهِ: به آن داخل شد،- عَلَيهِ: بر او وارد شد و او را ملاقات كرد،- في أو ضِمْن: در درون يا ضمن چيزى شد،- على الأَمْرِ تعديلٌ: در آن اصلاحاتى بعمل آمد،- في المَوضُوعِ: در آن موضوع دخالت كرد و مورد مطالعه قرار داد،- الخِدْمَةَ: شروع به كار كرد، كارمند شد.
=دَخِلَ-
-دَخَلًا: در عقل يا جسد او فساد و تباهى پديد آمد.
=دُخِلَ-
دَخْلًا أمرُ فلانٍ: امور داخلى فلانى مختل شد،- في عَقلهِ اوْ جَسَدِهِ: در خرد يا بدن او فساد و تباهى افتاد.
=دَخَّلَ-
تَدْخِيلًا هُ: او را داخل كرد، او را وادار به دخول كرد.
=الدَّخْل-
درآمد، مداخل. ضد اين كلمه (الخَرْج) ست؛ «ضَرِيبَةُ الدَّخْل» : ماليات بر درآمد، عيب، شك و ترديد؛ «دَخْلُ الرجُل» : عقيده و نيت مرد؛ «ليسَ لهُ ايُّ دَخْلٍ فيهِ» يا «لَا دَخْلَ له فيهِ أو بِهِ» : به او ربطى ندارد، علاقه و دخالتى در آن كار ندارد.
=الدَّخَل-
آنچه از تباهى عقل يا فساد بدن كه در انسان پديد آيد، عيب در حسب، خدعه و فريب، قومى كه منتسب به كسانى باشند كه از آنها نباشند.
=الدُّخَّل-
ج دَخَاخِيل: تنومند و درشت اندام،- (ح) : پرنده ى كوچكى است كه در بالاى درختان و نخلها درآيد، آنچه از گياه و علف كه در ريشه ى درخت درآيد؛ «نَوبَةُ الدُّخَّلِ» : گروه نوازندگان و آوازخوانان؛ «دُخَّلُ الرَّجُلِ» : چيزهاى درونى و مسائل شخصى مرد.
=الدُّخْلَة-
«دُخْلَةُ الرجُلِ» : مترادف (داخِلَتُهُ) است.
=الدَّخْلَة-
«دَخْلَةُ الرجُلِ» : مترادف (داخِلَتُهُ) است.
=الدِّخْلَة-
باطن امر، آميختن رنگها به هم تا از آن رنگى نو پديد آيد؛ «دِخْلَة الرَّجُل» : امور داخلى مرد.
=دَخَنَ-
-دَخْنًا و دُخُونًا تِ النارُ: دود آتش بلند شد.
=دَخِنَ-
-دَخَنًا تِ النارُ: دود آتش بسيار شد،- الطَّعامُ و اللَحمُ و غَيرُهُمَا: غذا و گوشت و جز آنها دودزده شد، بوى دود گرفت،- خُلقُهُ: اخلاق او فاسد و پليد شد،- دُخْنَةً: رنگ آن كدر و تيره مانند سياهى دود شد.
=دَخُنَ-
-دُخْنَةً: رنگ او تيره بسان سياهى دود شد.
=دَخَّنَ-
تَدْخِينًا: سيگار يا قليان كشيد و دود آن را بدهان گرفت؛ «دَخَّنَ لفافةً او نارجِيلةً» :
سيگار يا قليان دود كرد،- تِ النارُ: آتش دود راه انداخت،- الشي ءَ: روى آن چيز را دود انداخت.
=الدُّخْن-
(ن) : ارزن كه ويژه ى غذاى پرندگان و مرغان است.
=الدَّخَن-
مص، دود، كينه، تباهى، دگرگون شدن عقل و دين و حسب.
=الدَّخِن-
من اللحم أو الطعام: گوشت يا غذاى دودزده يا دود خورده.
=الدَّخْنَاء-
زنى كه رنگ چهره اش تيره همانند دود شده باشد.
=الدُّخْنَة-
تيره گى در سياهى، دانه هاى دود كردنى كه در خانه ها دود كنند،- (ن) : واحد (الدخْن) است؛ «ابو دُخْنَة» :
پرنده ى كوچكى است به رنگ چكاوك.
=الدُّخُول-
مص؛ «دُخولُ الحربِ» : شركت در جنگ.
=الدُّخُوليَّة-
ماليات بر كالاهاى وارده.
=الدَّخِيس-
شماره ى بسيار، علف و گياه درهم پيچيده.
=الدَّخِيل-
آنكه به قومى درآيد و خود را منتسب به آنها كند ولى از آنها نباشد، ج دُخَلَاء، هر واژه ى غير عربى كه به زبان