فهرس الكتاب

الصفحة 53 من 1009

زود خورسند شود.

=أَرْوَقَ-

إرْواقًا [روق] الليلُ: شب دامنه تاريكى خود را گسترانيد.

=الأَرْوَق-

م رَوْقَاء، ج رُوق [روق] : جانور شاخدار.

=الأَرُوم-

ج أُرُوم [أرم] : بن و ريشه درخت.

=الأُرُومَةِ-

ج أُرُوم [أرم] : مرادف (الأَرُومَة) است.

=الأَرُومَة-

ج أُرُوم [أرم] : بن هر چيزى، پايه و ريشه درخت كه پس از بريدن در زمين باز مى ماند، حسب و نژاد؛ «هو شريفُ الأَرُومة» :

او نيك نژاد است.

=الأَرُون-

اسم فاعل است از (أرِنَ البعيرُ) .

=الأَرْوَنَان-

م أَرْوَنَانة [رون] : سخت، هر چيز سخت اعم از گرما و سرما و سر و صدا و اندوه و شادمانى.

=الأَرْوَنَانيّ-

[رون] : هر چيزى سخت از گرما و سرما و سر و صدا و اندوه و شادمانى.

=الأُرْوِيَّة-

ج أَرَاوِيّ و أَرَاوٍ و أَرْوَى [روي] (ح) :

ميش كوهى، اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مى شود.

=الإرْوِيَّة-

ج أَرَاوِيّ و أَرَاوٍ و أَرْوَى [روي] (ح) :

مرادف (الأُرْوِيَّة) است.

=الأَرْيُ-

[أرى] : انگبين، عسل.

=أَرْيَى-

ارْيَاءً [ريي] الرايةَ: پرچم را نصب و استوار كرد.

=الأَرِيب-

م أَرِيبَة: ماهر، خردمند و زيرك.

=الأَرْيَح-

[روح] : فراخ، گشاد.

=الأَرْيَحِيّ-

[روح] : مرد فراخ خوى و نيكوكار.

=الأَرْيَحِيَّة-

[روح] : اين كلمه مصدر (راحَ يَراحُ) است، صفتى است كه انسان را به كارهاى خوب و پسنديده و بخشش واميدارد.

=الأَرْيَش-

م رَيْشَاء، ج رِيش [ريش] : آنكه در چهره و اطراف گوش موى بسيار داشته باشد؛ «رجلٌ ارْيَش» : مرد توانگر.

=الأَرِيض-

من الأمكنة: جاى پر از گل و گياه و خوش منظره.

=أَرْيَفَ-

إِرْيَافًا [ريف] : مرادف (رافَ) بمعناى به زمين سرسبز رسيد مى باشد،- المكانُ: آن زمين سرسبز و بارور شد.

=الأَرِيكَة-

ج أَرِيك و أَرَائِك [أرك] : تخت آراسته و زيبا.

=أَزَّ-

أَزّتِ الْقِدْرُ: ديگ جوشيد و صدا كرد،- القِدْرَ وَ بِهَا: زير ديگ آتش روشن كرد تا بجوشد.

=ازَاء-

[أزي] : در برابر، مقابل؛ «جَلَسَ إزَاءَهُ و بِازَائِهِ» : روبروى او نشست.

=أَزَاتَ-

إزَاتَةً [زيت] : داراى روغن زيتون بسيار شد.

=أَزَاحَ-

إزَاحَةً [زوح] هُ: آن را از جاى خود دور كرد؛ «أزاحَ اللَّهُ العِلَلَ» : خداوند بيماريها را دوا كند،- الأمرَ: آن كار را انجام داد.

=أَزَاحَ-

إزَاحَةً [زيح] الشي ءَ: آن چيز را دور كرد و فرستاد، آن چيز را باز كرد و بالا زد؛ «ازَاحَ اللّثامَ عن» : نقاب از ... برافكند؛ «ازاحَ السِّتارَ عن التمْثال» : پرده از روى مجسمه برداشت.

=أَزَادَ-

إزادةً [زود] هُ: به او توشه و آذوقه داد.

الأَزَادَارِخْت

(ن) : درختى است كه بنام (زَنْزَلَخْت) معروف است، داراى گلهاى ريز و آبى رنگ و چوب آن خوب و سخت مى باشد. اين كلمه فارسى است.

=أَزَارَ-

إزارةً [زور] هُ: او را به زيارت واداشت،- هُ الشي ءَ: آن چيز را بسوى او روانه كرد.

=الإزَار-

ج آزِرَة و أُزُر: هر پوششى براى انسان، ملافه، عفت و آبرو.

=الأَزَارِقَة-

[زرق] : تيره اى از مذهب خوارج كه اصحاب نافع ابن الأزرق مى باشد. اين فرقه كشتن مخالفان و به اسارت گرفتن زنان آنها را جايز شمرده اند.

=أَزَاغَ-

إزَاغَةً [زوغ] هُ: او را به انحراف وا داشت.

=أَزَاغَ-

إزَاغَةً [زيغ] هُ: عن الطريق: او را از راه منحرف كرد،- الرّجلَ: آن مرد را منحرف كرد و به شك انداخت.

=أَزال-

إزالَةً و إزَالًا [زول] هُ: او را دور كرد؛ «أزال اللّهُ زوالَهُ» : خداوند او را نابود كند،- الشي ءَ: آن چيز را برد.

=أَزَالَ-

إزَالَةً و إزَالًا [زيل] هُ عن مكانه: او را جاى خود دور كرد.

=أَزَانَ-

إزَانَةً [زين] هُ: آن را آراست.

=أَزْأَرَ-

إزْآرًا [زأر] : مرادف (زَأَر) است.

=أَزَبَّ-

إزْبَابًا [زبّ] العنبَ: انگور را خشك و مويز كرد.

=الأَزَبّ-

م زَبَّاء؛ ج زُبّ [زبّ] : آنكه بر چهره و پيرامون دو گوشش موى بسيار باشد؛ «عَاهُ ازَبّ» : سال پر بار و بركت.

=ازْبَأَرَّ-

ازْبِئْرَارًا [زبر] النباتُ أو الوَبَرُ: گياه يا كرك روئيد و برآمد،- الشعَرُ: موى بر بدن راست شد،- الكَلْبُ: سگ موى برافراشت- الرجلُ: آن مرد براى شر آماده شد.

=أَزْبَدَ-

إزْبَادًا [زبد] البحرُ أو القِدْرُ أو الفمُ: دريا يا ديگ يا دهان كف برآورد؛ «ارغى الرجل و ازبَد» خشم آن مرد بسيار شد و تهديد كرد.

=- السدرُ و نحوُه: درخت كنار و مانند آن شكوفه بسان كف دريا برآورد،- الشي ءُ:

سفيدى آن چيز بسيار شد.

=أَزْبَنَ-

إزْبَانًا [زبن] بيتَهُ عن الطريق: خانه خود را از سر راه دور كرد.

=الأَزَّة-

هيجان مجلس.

=أَزَجَّ-

إزْجَاجًا [زجّ] الرمحَ: در بن نيزه پايه آهنى بست، پايه آهنى را از بن نيزه درآورد.

=الأَزَجّ-

م زَجَّاء، ج زُجّ [زجّ] : ابروى باريك و كشيده، شترى كه پاهايش بلند باشد.

=أَزْجَى-

إزْجَاءً [زجو] هُ: او را راه برد،- الأمرَ آن كار را به تأخير انداخت،- الدرهَم: آب درهم را رايج كرد.

=أَزْحَفَ-

إزْحَافًا [زحف] : به پايان آنچه كه ميخواست رسيد،- البعيرُ: شتر خسته شد،- الرجلُ: شتر يا اسب آن مرد خسته و درمانده شد،- هُ طولُ السَّفَر: مسافرت طولانى او را خسته و درمانده كرد،- بَنوُ فُلان: افراد قبيله فلانى بسان لشكرى بسوى دشمن شتافتند.

=أَزْحَلَ-

إزْحَالًا [زحل] هُ: او را دور كرد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت