[صوب] : مصيبت، بلا.
[صوب] : مرادف (الرَّائِية) است و بمعناى لِنز دوربين عكاسى مى باشد.
=المُصَوِّت-
[صوت] : فا، رأى دهنده در انتخابات مجلس.
=المَصُور-
ج مِصَارٌ و مَصَائِر [مصر] : من الإبل أو الشاءِ: دامى كه به كندى شير از پستانش خارج مى شود؛ «عَطَاءٌ مَصُورٌ» : عطاى كم.
=المُصَوَّر-
[صور] : عكاسى و نقش و نگار شده؛ «المُصَوَّر الجغرافي» : نقشه جغرافيائى؛ «نُسْخَةٌ مُصَوَّرة» : نسخه عكسبردارى شده، فتوكپى.
=المُصَوِّر-
[صور] : فا؛ «مُصَوِّرُ الكائنات» :
آفريدگار (خدا) .
=المَصُوص-
ج مَصَائِص [مصّ] : گوشت پخته و آميخته با سركه.
=المِصْوَل-
ج مَصَاوِل [صول] : ظرفى كه در آن آهك و مانند آن را خمير كنند و بسازند، طشتك.
=المِصْوَلَة-
جاروبى كه با آن خرمن گاه را جاورب كنند.
=المَصُون-
[صون] : محفوظ، نگهدارى شده.
=المِصْيَاف-
[صيف] : «أَرْضٌ مِصْيَافٌ» ج مَصَاييف: زمين كشتزار كه در آن باران تابستانى بسيار ببارد، «المَصَايِيف» : كشت تابستانى.
=المُصِيب-
[صوب] : درست كار.
=المُصِيبَة-
ج مَصَائِب و مَصَاوِب و مُصِيبات [صوب] : بلا و سختى و هر پيشامد بدى.
=المَصْيَد-
[صيد] : آنچه كه شكار شده باشد.
=المِصْيَد-
ج مَصائِد [صيد] : مرادف (المِصْيَدَة) است.
=المَصْيَدَة-
ج مَصَائِد [صيد] : مرادف (المِصْيَدَة) است.
=المَصِيدَة-
ج مَصَائِد [صيد] : مرادف (المِصْيَدَة) است.
=المِصْيَدَة-
ج مَصَائِد [صيد] : آنچه كه با آن شكار كنند.
=المَصِير-
[صير] : مص،- ج مَصَاير: پايان امرى، جائيكه بسوى آن آبها روان باشند؛ «حَق الشّعُوبِ في تقرير مصيرها» : حق مردم در انتخاب نظام و حكومت خود.
=المَصِير-
ج أَمْصِرَة و مُصْرَان و جج مَصَارين [مصر] (ع ا) : روده انسان.
=المَصِّيص-
[مصّ] : نوعى ريسمان محكم.
=المَصِيصَة-
[مصّ] : ظرف غذا خورى.
=المَصِيف-
[صيف] : ييلاق، جائيكه در تابستان در آن اقامت مى كنند؛ «مكانٌ او رَجُلٌ مَصِيف» : جائيكه يا كسيكه باران تابستان بر آن باريده است.
=المَصْيُوف-
[صيف] : «مكانٌ أَوْ رَجُلٌ مَصْيُوفٌ» : جائيكه يا كسيكه باران تابستان بر آن باريده است.
=مَضَّ-
-مَضًّا و مَضِيضًا [مضّ] الجرحُ فلانًا:
زخم بدن او را بدرد آورد و آزار داد،- الكحلُ العينَ بحدَّته: سرمه يا دارو كه بچشم كشيده شده در آن ايجاد سوزش و درد نمود،- الخلُّ فاه: سركه لب او را سوزانيد،- مَضًّا الشي ءُ فلانًا: بر دل او غم و اندوه راه يافت بحدى كه از طاقت بدر شد،- الشّي ءَ: آنرا مكيد،-- مَضَضًا من الشَّي ءِ:
اندوهگين شد،- مَضَضًا و مَضَاضَةً و مَضِيضًا: از شدت مصيبت وارده متألّم و اندوهناك شد.
=المَضّ-
[مضّ] : مصدر است؛ «كُحْلٌ مَضُّ» : سرمه تيز و دردناك، «رجُلٌ مَضُّ الضرْبِ» : مردى كه ضربه بر او سخت باشد.
=مِضُّ-
[مضّ] مبنيَّةً: اين كلمه بمعناى (لا) بكار برده مى شود، و با اينحال بسوى (ايجاب) كشيده مى شود.
=مِضٌّ-
[مضّ] مُنَوَّنَةً: مرادف (مِضُّ) است.
=مِضَّ-
[مضّ] مَبْنِيَّةً: مرادف (مِضُّ) است.
=مِضِّ-
[مضّ] مَبْنِيَّةً: مرادف (مِضُّ) است.
=مَضَى-
يَمْضِي و يَمْضُو مُضِيًّا و مُضُوًّا [مضي] الشي ءُ: رفت و گذشت،- مُضُوًّا سبيله و لِسَبيلِهِ: مُرد و بدرود زندگى گفت،- مَضَاءً و مُضُوًّا على الأمر: موضوعرا ادامه داد، باجرا در آورد و آنرا تمام نمود،- على البيع: اجازه فروش داد،-- مَضَاءً السيفُ: شمشير بريد.
=مَضَّى-
تَمْضِيَةً [مضي] الأَمرَ: امر را به اجرا در آورد.
=المَضَّاء-
[مضي] : بسيار با عزم و اراده.
=المُضَادّ-
[ضدّ] : مخالف، مناقض؛ «المُضادّ للطائراتِ» : ضد هوائى.
=المُضَادَّة-
[ضدّ] : تناقض و تعارض.
=المُضَارَبَة-
[ضرب] : مزاحمت، نوعى تجارت و بازرگانى براى بدست آوردن سود است.
=المُضَارَة-
[مضر] من اللبن: آنچه از شير كه هنگام ترش شدن روان شود.
=المُضَارع-
[ضرع] : همسان و مشابه، فعلى است كه دلالت بر حال و يا آينده كند و يكى از حروف (أنَيْتُ) در اول آن مىيد، بحرى است از بحرهاى شعرى.
=المُضَاض-
[مضّ] : آبى كه از بسيارى شورى آشاميده نشود، دردى كه در چشم انسان يا عضوى ديگر پديد آيد، خالص.
=المَضَاض-
[مضّ] : سوختن، آتش گرفتن.
=المَضَّاض-
[مضّ] : سوزان.
=المُضَاعَف-
[ضعف] : مفع؛ «مُضَاعَف عددٍ صحيح ن» : در علم حساب عبارت است از حاصل ضرب ن در عدد صحيح؛ «المُضَاعَفُ الأصغر للعدد ن» : عبارت است از كوچكترين مضاعفات آن؛ «المُضَاعَفُ المُشْتَرَك بين عدَّةِ اعدادٍ صحيحة» : عددى است كه مضاعف همه آنهاست.
=المُضَاعَفَات-
[ضعف] (طب) : به واژه (الاشتراكات) مراجعه شود،- في السّياسة:
مسائل پيچيده.