فهرس الكتاب

الصفحة 849 من 1009

=المَصُوبَة-

[صوب] : مصيبت، بلا.

=المُصَوِّبَة-

[صوب] : مرادف (الرَّائِية) است و بمعناى لِنز دوربين عكاسى مى باشد.

=المُصَوِّت-

[صوت] : فا، رأى دهنده در انتخابات مجلس.

=المَصُور-

ج مِصَارٌ و مَصَائِر [مصر] : من الإبل أو الشاءِ: دامى كه به كندى شير از پستانش خارج مى شود؛ «عَطَاءٌ مَصُورٌ» : عطاى كم.

=المُصَوَّر-

[صور] : عكاسى و نقش و نگار شده؛ «المُصَوَّر الجغرافي» : نقشه جغرافيائى؛ «نُسْخَةٌ مُصَوَّرة» : نسخه عكسبردارى شده، فتوكپى.

=المُصَوِّر-

[صور] : فا؛ «مُصَوِّرُ الكائنات» :

آفريدگار (خدا) .

=المَصُوص-

ج مَصَائِص [مصّ] : گوشت پخته و آميخته با سركه.

=المِصْوَل-

ج مَصَاوِل [صول] : ظرفى كه در آن آهك و مانند آن را خمير كنند و بسازند، طشتك.

=المِصْوَلَة-

جاروبى كه با آن خرمن گاه را جاورب كنند.

=المَصُون-

[صون] : محفوظ، نگهدارى شده.

=المِصْيَاف-

[صيف] : «أَرْضٌ مِصْيَافٌ» ج مَصَاييف: زمين كشتزار كه در آن باران تابستانى بسيار ببارد، «المَصَايِيف» : كشت تابستانى.

=المُصِيب-

[صوب] : درست كار.

=المُصِيبَة-

ج مَصَائِب و مَصَاوِب و مُصِيبات [صوب] : بلا و سختى و هر پيشامد بدى.

=المَصْيَد-

[صيد] : آنچه كه شكار شده باشد.

=المِصْيَد-

ج مَصائِد [صيد] : مرادف (المِصْيَدَة) است.

=المَصْيَدَة-

ج مَصَائِد [صيد] : مرادف (المِصْيَدَة) است.

=المَصِيدَة-

ج مَصَائِد [صيد] : مرادف (المِصْيَدَة) است.

=المِصْيَدَة-

ج مَصَائِد [صيد] : آنچه كه با آن شكار كنند.

=المَصِير-

[صير] : مص،- ج مَصَاير: پايان امرى، جائيكه بسوى آن آبها روان باشند؛ «حَق الشّعُوبِ في تقرير مصيرها» : حق مردم در انتخاب نظام و حكومت خود.

=المَصِير-

ج أَمْصِرَة و مُصْرَان و جج مَصَارين [مصر] (ع ا) : روده انسان.

=المَصِّيص-

[مصّ] : نوعى ريسمان محكم.

=المَصِيصَة-

[مصّ] : ظرف غذا خورى.

=المَصِيف-

[صيف] : ييلاق، جائيكه در تابستان در آن اقامت مى كنند؛ «مكانٌ او رَجُلٌ مَصِيف» : جائيكه يا كسيكه باران تابستان بر آن باريده است.

=المَصْيُوف-

[صيف] : «مكانٌ أَوْ رَجُلٌ مَصْيُوفٌ» : جائيكه يا كسيكه باران تابستان بر آن باريده است.

=مَضَّ-

-مَضًّا و مَضِيضًا [مضّ] الجرحُ فلانًا:

زخم بدن او را بدرد آورد و آزار داد،- الكحلُ العينَ بحدَّته: سرمه يا دارو كه بچشم كشيده شده در آن ايجاد سوزش و درد نمود،- الخلُّ فاه: سركه لب او را سوزانيد،- مَضًّا الشي ءُ فلانًا: بر دل او غم و اندوه راه يافت بحدى كه از طاقت بدر شد،- الشّي ءَ: آنرا مكيد،-- مَضَضًا من الشَّي ءِ:

اندوهگين شد،- مَضَضًا و مَضَاضَةً و مَضِيضًا: از شدت مصيبت وارده متألّم و اندوهناك شد.

=المَضّ-

[مضّ] : مصدر است؛ «كُحْلٌ مَضُّ» : سرمه تيز و دردناك، «رجُلٌ مَضُّ الضرْبِ» : مردى كه ضربه بر او سخت باشد.

=مِضُّ-

[مضّ] مبنيَّةً: اين كلمه بمعناى (لا) بكار برده مى شود، و با اينحال بسوى (ايجاب) كشيده مى شود.

=مِضٌّ-

[مضّ] مُنَوَّنَةً: مرادف (مِضُّ) است.

=مِضَّ-

[مضّ] مَبْنِيَّةً: مرادف (مِضُّ) است.

=مِضِّ-

[مضّ] مَبْنِيَّةً: مرادف (مِضُّ) است.

=مَضَى-

يَمْضِي و يَمْضُو مُضِيًّا و مُضُوًّا [مضي] الشي ءُ: رفت و گذشت،- مُضُوًّا سبيله و لِسَبيلِهِ: مُرد و بدرود زندگى گفت،- مَضَاءً و مُضُوًّا على الأمر: موضوعرا ادامه داد، باجرا در آورد و آنرا تمام نمود،- على البيع: اجازه فروش داد،-- مَضَاءً السيفُ: شمشير بريد.

=مَضَّى-

تَمْضِيَةً [مضي] الأَمرَ: امر را به اجرا در آورد.

=المَضَّاء-

[مضي] : بسيار با عزم و اراده.

=المُضَادّ-

[ضدّ] : مخالف، مناقض؛ «المُضادّ للطائراتِ» : ضد هوائى.

=المُضَادَّة-

[ضدّ] : تناقض و تعارض.

=المُضَارَبَة-

[ضرب] : مزاحمت، نوعى تجارت و بازرگانى براى بدست آوردن سود است.

=المُضَارَة-

[مضر] من اللبن: آنچه از شير كه هنگام ترش شدن روان شود.

=المُضَارع-

[ضرع] : همسان و مشابه، فعلى است كه دلالت بر حال و يا آينده كند و يكى از حروف (أنَيْتُ) در اول آن مىيد، بحرى است از بحرهاى شعرى.

=المُضَاض-

[مضّ] : آبى كه از بسيارى شورى آشاميده نشود، دردى كه در چشم انسان يا عضوى ديگر پديد آيد، خالص.

=المَضَاض-

[مضّ] : سوختن، آتش گرفتن.

=المَضَّاض-

[مضّ] : سوزان.

=المُضَاعَف-

[ضعف] : مفع؛ «مُضَاعَف عددٍ صحيح ن» : در علم حساب عبارت است از حاصل ضرب ن در عدد صحيح؛ «المُضَاعَفُ الأصغر للعدد ن» : عبارت است از كوچكترين مضاعفات آن؛ «المُضَاعَفُ المُشْتَرَك بين عدَّةِ اعدادٍ صحيحة» : عددى است كه مضاعف همه آنهاست.

=المُضَاعَفَات-

[ضعف] (طب) : به واژه (الاشتراكات) مراجعه شود،- في السّياسة:

مسائل پيچيده.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت