مص، عمامه، گونه اى پارچه كه آنرا (بُرد) نامند.
مص،- ج اعْصَاب (ع ا) : سلسله رشته هاى اعصاب در بدن، بهترين مردم،- (ن) : گياه پيچك.
«لَحْمٌ عَصِبٌ» : گوشت پر از پيه.
=العُصْبَة-
ج عُصَب من الرجال و الخيل و الطير:
گروه مردم يا اسبان يا پرندگان؛ «عُصْبَةُ الأُمَمْ): سازمان ملل متّفق.
=العِصْبَة-
روش پيچيدن و بستن عمامه بر سَر.
=العَصَبَة-
ج عَصَبَات: واحد (العَصَب) است، قوم مرد كه طرفداران او باشند.
=العَصَبِيّ-
آنكه نسبت به قوم خود تعصب ورزد و از آنها حمايت كند، منسوب به (العَصَب) است؛ «حَالَةٌ عصبيّة» : حالت عصبى؛ «الجِهَازُ العَصَبِي» : سلسله رشته اعصاب بدن؛ «عَصَبِيُّ المَزاج» : تندخو و زودرنج.
=العَصَبِيَّات-
«عَصَبِيَّات الأَجنحةِ» (ح) :
گونه اى حشرات عصب بال مانند مورچه و مگس.
=العَصَبِيَّة-
تعصب و حمايت از ياران و قوم مرد در كارهائى كه مى كند.
=عَصَرَ-
عَصْرًا العنبَ أو الثوبَ و غيرَهما: انگور يا پيراهن شسته را فشار داد و آب آنرا گرفت،- الدُّمَّلَ: دُمَل را فشار داد تا ماده چركى آن بيرون آيد،- الرّكضُ الفَرَسَ: اسب را با دويدن به عرق درآورد.
=عَصَّرَ-
تَعْصِيرًا [عصر] الشي ءَ: آن چيز را چند بار فشار داد،- الزَّرْعُ: كشت غلاف خوشه برآورد.
=العُصْر-
پناهگاه، روزگار، جاى رها شدن.
=العَصْر-
ج عُصُور و أَعْصُر و عُصُر و أَعْصَار و أَعَاصِر (و هذه جمع أَعْصُر) : روزگار،- ج اعْصرُ و عُصُور: پايان روز به هنگام سرخى خورشيد، روز، شب، عطا و بخشش.
=العِصْر-
ج عُصُور و أَعْصُر و عُصُر و أَعْصَار و أَعَاصِر (و هذه جمع أَعْصُر) : روزگار.
العُصُر: زمانه، روزگار.
العَصَر: پناهگاه، زمانه و روزگار، بوى عطر.
=العَصْرَانِ-
شامگاه و سپيده دم، شب و روز.
=العُصْرَة-
پناهگاه، جاى رهايى.
=العَصَرَة-
جمع (العَاصِر) است، باد و گرد و خاك، غبار، بوى خوش.
=العَصْرُونِيَّة-
عصرانه- غذاى مختصرى كه هنگام عصر مى خورند. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=العَصْرِيّ-
منسوب به (العَصْر) است، كسيكه با زمانه خود را تطبيق داده و از آن پيروى مى كند.
=العَصْرِيَّة-
مؤنّث (العَصْري) است، گرايش به زمان فعلى بر خلاف گذشته، و در زبان متداول به معناى ميهمانى و ديد و بازديد عصرانه بين فاميل و دوستان است.
=العُصُص-
[عصّ] : ته دُم، بيخ دُم.
=العُصَص-
[عصّ] : به معناى (العُصُص) است.
=العُصْعُص-
ج عَصَاعِص [عصعص] :
استخوان دُم، استخوان انتهاى پشت.
=العَصْعَص-
ج عَصَاعِص [عصعص] : مُرادف (العُصْعصُ) است.
=العُصْعُوص-
ج عَصَاعِيص [عصعص] :
استخوان دُم.
=عَصَفَ-
عَصْفًا عُصُوفًا تِ الريحُ: باد تند وزيد،- الرّجُلُ: آن مرد شتاب كرد،- تِ النّاقَةُ بِرَاكِبها: شتر سواره خود را به سرعت همانند باد بُرد،- تِ الْحَربُ بِالقَوم: جنگ قوم را از پاى درآورد و نابود كرد،- الدَّهْرُ بِهِم: زمانه آنها را از ميان برداشت،- الشَّيْ ءُ: آن چيز كج شد،-- عَصْفًا الزّرعَ:
كشت را قبل از موقع برداشت كرد.
=العَصْف-
مص، برگ درخت؛ «عَصْفُ التِّبنِ» : ريزه هاى كاه؛ «عَصْفُ الإِثمدِ و نحوه» : گرد سورمه و مانند آن.
=العَصْفَة-
اسم مرّة از (عَصَفَ) است، بوى مي، برگ ساق درخت.
=عَصْفَرَ-
عَصْفَرَةً [عصفر] الثوبَ: جامه را با عُصفُر به رنگ زرد درآورد.
=العُصْفُر-
ماده اى زردرنگ است، گياهى است بنام (القِرْطِم) : كاجيره.
=العُصْفُور-
ج عَصَافِير [عصفر] : گنجشك، كتاب، ميخ كشتى، چوبى كه با آن سر كشتى را بندند، هر يك از دو استخوان برآمده پيشانى اسب؛ «اصَابَ عُصْفُورَيْن بِحجرِ» : با يك كوشش دو نتيجه گرفت؛ «نَقَّتْ أو جاعَتْ عَصَافيرُ بَطْنِه» : گرسنه شد.
=العُصْفُورَة-
مؤنّث (العُصْفُور) است؛ «عُصفورَةُ الحَبْل» : ريسمانى كه با آن بار را بندند.
=عَصَلَ-
عَصْلًا العودَ: چوب را كج كرد.
=عَصِلَ-
عَصَلًا: سخت شد،- الشّي ءُ: آن چيز به سختى كج شد.
=عَصَّلَ-
تَعْصِيلًا [عصل] السهمُ: تير هنگام پرتاب كج شد، تير دير از كمان خارج شد.
=العِصْل-
ج أَعْصَال: روده.
=العَصَل-
ج أَعْصَال: مرادف (العِصْل) است.
=العَصِل-
ج عِصَال و عَصْل: آنچه به سختى كج شده باشد.
=العَصْلَاء-
مؤنث (الأَعْصَلْ) است.
=العَصِلَة-
مؤنّث (العَصِل) است.
=عَصَمَ-
عَصْمًا اللّهُ فلانًا من المكروه: خدا او را از بدى محافظت و نگهدارى نمود،- الشي ءَ: آن چيز را از وى بازداشت،- القِربَة: مشك را با ريسمان بست،- الى فلان: به فلانى پناه برد،- الرّجُلُ: آن مرد چيزى كسب كرد.
=عَصِمَ-
عَصَمًا الظبيُ: دست و پاى آهو سفيد و بقيه اندام آن سرخ و يا سياه شد.
=العَصْمَاء-
مؤنّث (الأَعْصَم) به معناى آهوى ماده است.
=العِصْمَة-
منع كردن، حالت دورى از گناه يا اشتباه؛ «صَاحِبَةُ الْعِصْمَة» : بانوى