فهرس الكتاب

الصفحة 132 من 1009

=أَكْرَهَ-

إِكْرَاهًا [كره] الرجُل: او را بر خلاف خواسته اش وادار كرد،- فلانًا على الأَمْرِ:

فلانى را به زور بر امرى وادار كرد.

=الأُكْرُومَةِ-

[كرم] : بخشندگى، بزرگوارى، جوانمردى.

=أَكَزَّ-

إِكْزَازًا [كزّ] اللّهُ فلانًا: خداوند او را به بيمارى گزاز دچار كند.

=أَكْزَمَ-

إكْزَامًا [كزم] : گرفته و منقبض شد.

=الأَكْزَم-

م كَزْمَاء، ج كُزْم [كزم] : آنكه بخيل و كوتاه بينى باشد.

=أَكْسَى-

اكْسَاءً [كسو] الثوبَ فلانًا: فلانى را جامه بر تن كرد.

=أَكْسَبَ-

إِكْسَابًا [كسب] فلانًا مالًا أو علما: به او مال داد يا دانش آموخت.

=الأَكْسَح-

ج كُسْحَان [كسح] : لنگ و شل، درمانده.

=أَكْسَدَ-

إكْسَادًا [كسد] القومُ: بازار آن قوم كساد شد،- تِ السُّوقُ: بازار راكد شد،- الشّي ءَ: آن چيز را كساد كرد.

=الأَكْسَد-

[كسد] من الأَسْوَاق: بازار راكد و بى رونق.

=الأَكْسَدَة-

(ك) : پيوند جسم يا ماده اى با اكْسِيژن مانند زنگ آهن و يا روشن شدن و سوختن مواد.

=أَكْسَلَ-

إكْسَالًا [كسل] الأمرُ فلانًا: آن كار فلانى را به كسالت و كاهلى افكند.

=الأُكْسِيجين-

(ك) : اكْسيژن، گازى است بى رنگ و بى بو كه براى تنفس و سوختن مواد ضرورت دارد. اين گاز در هوا به نسبت 1 الى 5 موجود است.

=الأُكْسِيد-

(ك) : جسمى است مركب از دو ماده كه يكى از آنها اكسيژن باشد.- اين واژه يونانى است-

الإكْسِير-

ماده اى است كه بر روى نقره كشند و آنرا به زر تبديل كند، اكِسير.-

اين واژه يونانى است و از خرافات آنهاست-

أَكْشَرَ-

إكْشَارًا [كشر] لهُ عن أَنيابه: دندانهايش را از خشم بر او نمايان ساخت.

=أَكْشَف-

إكْشَافًا [كشف] : بگونه اى خنديد كه لب او باز و لثه هايش نمايان شد.

=الأَكْشَف-

[كشف] : آنكه جلوى سرش طاس و بى مو باشد، آنكه در جنگ بى سپر باشد، آنكه از جنگ گريزد، اسب كه در استخوان دمش پيچيدگى باشد.

=الأَكْشَم-

[كشم] : ناقص الخلقه، آنكه اصل و نسب درستى نداشته باشد، «انْفٌ اكْشَمُ» : بينى كه از بيخ بريده شده باشد.

=أَكَعَّ-

إكْعَاعًا [كعّ] فلانًا: او را ترسانيد و نگران ساخت،- الخَوفُ فلانًا: ترس فلانى را از تصميمى كه داشت باز گردانيد،- في كَلَامِهِ: از سخن خود باز ماند.

=أَكْعَبَ-

إكْعَابًا [كعب] : شتاب كرد.

=أَكَّفَ-

تأْكِيفًا [أكف] الحمارَ: بر پشت خر پالان بست،- الأُكافَ: پالان ساخت.

=أَكَّفَ-

تأكِيفًا [أكف] الحمارَ: بر پشت خر و زير پالان جُل انداخت.

=الإكْفَاء-

[كفأ] : مص:،- عِندَ الشعَرَاءِ: و در اصطلاح شاعران، اختلاف حرفى در قافيه هاى شعرى است كه از عيوب قافيه است و مطلوب نيست مانند قافيه ى شعرى كه برخى از آن با ميم و برخى ديگر با دال و برخى با نون باشد.

=أَكْفَأَ-

إكْفَاءً [كفأ] : كج شد،- الإناءَ:

ظرف را كج كرد تا آنچه در اوست ريخته شود،- الشاعِرُ: شاعر قافيه شعر را ناهنجار كرد،- البيتَ: براى خانه پرده ساخت،- تِ الإبِلُ: شتران داراى بچه هاى بسيار شدند.

=أَكْفَحَ-

إكْفَاحًا- [كفح] الدابَّةَ: لگام ستور را كشيد تا بايستد،- فُلانا عن نفسِهِ: او را از خود باز گردانيد.

=أَكْفَرَ-

إكْفَارًا [كفر] : پس از ايمان كافر شد،- الرَّجُلَ: آن مرد را كافر خواند يا تكفير كرد.

=اكْفَلَ-

إكْفَالًا [كفل] هُ إيَّاه: ضمانت ديگرى را در برابر او كرد،- زيْدٌ عَمْرًا: زيد ضمانت عمرو را كرد.

=اكْفَهَرَّ-

اكْفِهْرَارًا [كفهر] الليلُ: تاريكى شب سخت شد،- السّحابُ: ابر بر روى ابر متراكم و سياه شد،- النّجمُ: روشنائى ستاره در تاريكى سخت نمايان شد،- الرَّجُلُ: چهره ى آن مرد تيره و عبوس شد.

=أَكَلَ-

-أَكْلًا و مأْكَلًا الطعامَ: غذا خورد،- الشي ءَ: آن چيز را نابود كرد، «اكَلَ فلانٌ عُمْرَهُ» : فلانى عمر خود را تباه كرد،- حَقَّهُ:

حق فلانى را گرفت و نداد، «اكَلَ عَلَيه الدهرُ و شَرِبَ» : در اثر گذشت زمان فرسوده شد، خبره شد،- اكْلًا و أُكالًا و أكالا رَأْسَهُ: خارش در سر او افتاد.

=أَكِلَ-

-أَكَلًا السنُّ أو العودُ: دندان يا چوب سائيده شد و افتاد.

=أَكَّلَ-

تَأْكِيلًا فلانًا الشي ءَ: آن چيز را به فلانى خورانيد.

=أَكَلَّ-

إكْلَالًا [كلّ] البكاءُ بَصَرَهُ: گريه چشم او را ناتوان كرد،- البَعِيرَ: شتر را خسته كرد،- الرَّجلُ: شتر آن مرد خسته شد.

=الأَكْل-

مص: خوراك، غذا، ميوه، رزق و روزى فراخ. م

الأُكُل-

ج آكَال: خوردنى، ميوه، «آتى اكُلَه» : ميوه ى خود را آورد، رزق و روزى فراخ.

=أَكْلَأَ-

إكْلَاءً [كلأ] بصَرَهُ في الشي ءِ: با دقّت در آن چيز نگريست،- عَيْنَهُ: چشم خود را بيدار نگهداشت،- المكانُ: گياهان آن زمين بسيار شد،- في الطّعام: بهاى غذا را پيش پرداخت،- عُمْرَه: عمر خود را بپايان رسانيد.

=الأَكْلَأْ-

[كلأ] : اسم تفضيل است، «بَلَغَ اللّهُ بِكَ اكْلَأَ الْعُمْر» : خداوند به تو عمر دراز دهد.

=أَكْلَبَ-

إكْلَابًا [كلب] القومُ: شتران آن قوم تشنه شدند.

=الأَكْلَة-

يك بار غذا خوردن.

=الأُكَلَة-

پُر خور، آنكه بسيار غذا خورد.

=أَكْلَحَ-

إكْلَاحًا [كلح] وجهُهُ: ترش روى

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت