فهرس الكتاب

الصفحة 487 من 1009

و آرامش برقرار شد.

=السَّادَّة-

ج سُدُد [سدّ] من العيون: چشمان ضعيف كه بينائى قوي ندارند.

=السَّادِج-

مترادف (السّاذِج) است. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=السَّادِح-

فا، مرد توانگر و فراخ روزى.

=السَّادِحة-

مؤنث (السادِح) است، ابر سنگين و پر دامنه كه هر چيزى را با خود بركند و ببرد.

=السَّادِر-

فا،- مِن الجِمَال: شترى كه از سختى گرما چشمانش خيره و ناتوان شده باشد؛ «تَكَلَّمَ سَادِرًا» : بى وقفه و بى انديشه سخن گفت.

=السَّادِس-

فا،- (ع ح) : ششم يا عددى كه در ميان پنجم و هفتم باشد.

=السَّادِسَة-

مؤنث (السادِس) است.

=السَّادِن-

ج سَدَنَة: خدمتگزار خانه ى كعبه، دربان يا حاجب.

=السَّادَة-

ساده، آنچه كه نقش و نگار ندارد مانند (قُماشٌ سَادَه) : پارچه ى ساده، آنچه كه آميخته با چيزى نباشد مانند (ماءٌ سادَه) :

آب ساده. اين واژه فارسى است.

=السَّاذِج-

مرد خوش قلب و ساده، ج سُذَّج.

=سارَ-

-سَوْرًا [سور] الحائطَ: از ديوار بالا رفت،- سَوْرًا و سُؤُورًا الَيهِ: به سوى او برجست و خشمگين شد،- الترابُ في رَأْسِهِ: خاك بر روى سر او به گردش آمد و بالا رفت.

=سارَ-

-سَيْرًا و تَسْيَارًا و مَسِيرًا و مَسِيرَةً و سَيْرُورَةُ [سير] : شب هنگام به راه افتاد،- هُ و بِهِ: او را وادار به راه رفتن كرد،- الدابَّةَ: سوار بر ستور شد،- الكَلَامُ او الْمَثَلُ فِى النَّاس: آن سخن يا مثل در ميان مردم شيوع يافت و پخش شد،- السنَّةَ: به روش سنت عمل كرد.

=سارَّ-

مُسَارَّةً [سرّ] هُ: به او راز گفت، در گوشى با وى سخن گفت.

=سارَى-

مُسَارَاةً [سرو] هُ: با وى مفاخرت كرد، فخر فروشى كرد.

=سَارَى-

مُسَارَاةً [سري] صاحبَهُ: با او شب را راه پيمود.

=السَّارِب-

فا، آشكار و نمايان، آنكه در زمين به راه خود ادامه دهد.

=السَّارِبَة-

مؤنَّث (السَّارِب) است،- مِن الظِّبَاءِ: آهوئي كه به چراگاه خود رفته باشد.

=السَّارح-

فا، چراننده ى شتران، سُتور، چهارپا.

=السَّارِحَة-

مؤنث (السّارح) است؛ «مالهُ سَارِحَةٌ و لَا رَائِحةٌ» : او چيزى ندارد، بينواست.

=سارَعَ-

مُسَارَعَةً [سرع] اليه: با شتاب به سوى او رفت،- في الأَمْرِ: در آن كار كوشيد.

=سارَقَ-

مُسَارَقَةً [سرق] هُ النَّظَرَ: زير چشمى به يكديگر نگاه كردند بطوريكه ديگرى نفهمد،- النّظَرَ الَيْهِ: ناگهان مترقب وى شد تا به او نگاه كند.

=السَّارِق-

ج سَرَقَة و سُرَّاق و سَارِقُون: فا، دزد.

=السَّارِقَة-

ج سَوَارِق: مؤنث (السَّارِق) است.

=السَّارُوقَة-

في اصطلاح النجَّارين: ارّه ى كوچكى است ويژه ى نجّاران.

=السَّارِي-

ج سُرَاة [سري] : فا، آنكه در شب راه پيمايد،- (ح) : شير.

=السَّارِيَة-

مؤنث (السَّاري) است؛ «الأَمْراضُ السَّارية» (طب) : بيماريهاى واگير، واگيردار،- ج سَوَارٍ: استوانه يا ستون، گروهى كه شبانگاه به راه افتند، ابرى كه به شب آيد،- عِنْدَ الملّاحِين: و در اصطلاح ناويان بمعناى دكل كشتى است.

=ساسَ-

-سِيَاسَةً [سوس] الدوابَّ: ستوران را مهتري و تيمار كرد،- الْقَومَ: امور آن قوم را عهده دار شد،-- سَوْسًا الطَّعَامُ: در غذا كپك افتاد،- الخَشَبُ: چوب بر اثر موريانه پوسيده شد،- تِ الشَّاةُ: شپشك در گوسفند بسيار شد.

=السَّاس-

[سوس] : مترادف (السَّائِس) است، هر چيز خورده شده يا پوسيده. اصل اين واژه (سَائِس) است.

=ساطَ-

-سَوْطًا [سوط] هُ: او را با تازيانه زد،- الشي ءَ: آن چيز را آميخت،- الأَمْرَ: آن چيز را پشت و رو كرد،- الْحَربَ: به جنگ پرداخت،- سَوَطَانًا تْ نَفْسُهُ: دل او گرفت،- اللَّبنُ و نحوُهُ: شير و مانند آن روان و آبكى شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=ساطَى-

مُسَاطَاةً [سطو] الرجُلَ: بر آن مرد سخت گرفت، به او ارفاق و مهربانى كرد.

=السَّاطِر-

قصّاب، گوشت فروش، سلّاخ.

=السَّاطِع-

درخشنده، درخشان.

=السَّاطُور-

ج سَوَاطِير [سطر] : ساطور، كارد بزرگ كه با آن گوشت را بُرند.

=السَّاطِي-

[سطو] : فا، اسب گام بلند، اسبى كه بهنگام دويدن دم خود را بلند كند.

=ساعَ-

-سَيْعًا و سُيُوعًا [سيع] الشي ءُ: مترادف (صَاعَ) است،- الْمَاءُ: آب به گونه ى سرگشته بر روى زمين روان شد.

=ساعَى-

مُسَاعَاةً [سعي] هُ: با وى مسابقه ى (دو) داد و بر او چيره شد.

=السَّاعَاتِيّ-

[سوع] : ساعت ساز، ساعت فروش، تعمير كار ساعت.

=السَّاعَة-

ج سِيَاع و سَاعَات [سوع] : ساعت، شصت دقيقه، اكنون؛ «اقْضِنِي حَقِي الساعَةَ» : هم اكنون حق مرا بده؛ «مِنْ سَاعتِهِ» : فورًا، بى درنگ، قيامت يا روز واپسين، كنتر برق، كنتر آب؛ «السَّاعَةُ الرَّمْلِيَّة» : ساعت شِنى؛ «السَّاعَةُ الشمْسِيَّة» :

ساعت خورشيدى كه با سايه حركت مى كند.

=ساعَدَ-

مُسَاعَدَةً [سعد] هُ على الأمرِ: در آن كار به او كمك و يارى كرد.

=السَّاعِد-

ج سَوَاعِد: فا، رئيس؛ «ما لَهُم سَاعِدٌ يَعْتَمِدُونَه» : رئيسى ندارند كه معتمد آنها باشد، ساعد دست كه ميان آرنج و مچ دست است؛ «هو سَاعِدُهُ الايْمَن» : او مورد اعتماد وى است، مجراى آب به رودخانه يا دريا، مجراى مغز استخوان، مجراى شير در پستان؛ «سَاعِدَا الطَّيرِ» : بالهاى پرنده؛ «طَائِرٌ شَدِيدُ السَّوَاعِد» : پرنده اى كه بالهاى نيرومند دارد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت