فهرس الكتاب

الصفحة 278 من 1009

قبيله ى مُضر نسبت داد يا همانند مُضريان شد و از آنها حمايت كرد،- تِ الْمَاشِيَةُ:

چهارپايان فربه شدند.

=تَمَضْمَضَ-

تَمَضْمُضًا [مضمض] بِالماءِ و نَحوهِ:

آب را در دهان ريخت و با آن مضمضه كرد. اين تعبير را در زبان متداول (تَمَخْمَضَ) گويند،- النُّعَاسُ في عَيْنَيْهِ: اثر خواب در چشمان او نمايان شد،- الكَلْبُ في اثْرِهِ:

سگ در پى او زوزه كشيد.

=تَمَطَّى-

تَمَطِّيًا [مطو] النهارُ و غيرُه: روز و جز آن بلند و دراز شد،- الرجُلُ: آن مرد راهى دراز رفت، آن مرد با ناز و كرشمه راه رفت و دستهاى خود را دراز كرد.

=تَمَطَّرَ-

تَمَطُّرًا [مطر] : در زير باران قرار گرفت، آب خواست،- بهِ فرسُهُ: اسب سوارِ خود را با شتاب برد،- تِ الطَّيرُ: پرنده در پى خواسته ى خود شتافت، اسبان در حاليكه بر يكديگر سبقت مى گرفتند آمدند،- الرَّجُلُ فِي الأَرضِ: آن مرد به سير و سياحت پرداخت.

=تَمَطَّطَ-

تَمَطُّطًا [مطّ] : آن چيز كشيده و دراز شد،- فِي الْكَلَام: سخن را گوناگون كرد و به درازا گفت.

=تَمَطَّقَ-

تَمَطُّقًا [مطق] الطعَام: غذا را چشيد،- الرجُلُ: بهنگام خوش آمد از چيزى با زبان خود سوت زد،- تِ القَوسُ: كمان شكافته شد.

=تَمَطْمَطَ-

تَمَطْمُطًا [مطمط] الماءُ: آب سفت و غليظ شد.

=تَمَعَّجَ-

تَمَعُّجًا [معج] السيلُ أو الحيَّةُ: سيل يا مار بهنگام روان شدن به پيچ و خم افتادند.

=تَمَعَّرَ-

تَمَعُّرًا [معر] رأسُهُ: موى سر او ريخت،- وَجْهُهُ: چهره ى او گرفته و رنگ او زرد شد.

=تَمَعَّزَ-

تَعَمُّزًا [معز] وجهُهُ: چهره ى او گرفته و ترنجيده شد،- الْبَعِيرُ: شتر با شتاب دويد و راه پيمود.

=تَمَعَّصَ-

تَمَعُّصًا [معص] بطنُهُ: شكم او درد گرفت،- الرجُلُ: آن مرد با جست و خيز راه رفت.

=تَمَعَّطَ-

تَمَعُّطًا [معط] الذئبُ: موى بدن گرگ ريخت،- الشَّعْرُ: در اثر بيمارى موى سر او ريخته شد.

=تَمَعَّكَ-

تَمَعُّكًا [معك] : مطاوع (مَعَّكَ) است.

=تَمَعَّنَ-

تَمَعُّنًا [معن] : خود را خوار و خُرد كرد،- في الأَمْرِ: در آن كار انديشيد.

=التَّمْغَة-

تمبر پُست.

=تَمَغَّصَ-

تَمَغُّصًا [مغص] هُ بطنُهُ: شكم او درد و دل پيچه گرفت، دل درد گرفت.

=تَمَغَّطَ-

تَمَغُّطًا [مغط] الشي ءُ: آن چيز كشيده و دراز شد،- البَعِيرُ: شتر بهنگام دويدن دستهايش را سخت كشيد،- الفَرَسُ: اسب در نهايت سرعت دويد.

=تَمَغْنَطَ-

تَمَغْنُطًا الحديدُ: مطاوع (مَغْنَطَهُ) است.

=تَمَقَّتَ-

تَمَقُّتًا [مقت] إليَّ: با من دشمنى ورزيد. اين واژه ضدّ (تَحَبَّبَ) است.

=تَمَقَّقَ-

تَمَقُّقًا [مقّ] الشرابَ: مى را پى در پى نوشيد،- ما في العَظْمِ: همه ى مغز استخوان را بيرون كشيد،- الفَصِيلُ ما في الضَّرْعِ: بچه شتر همه ى شير پستان را مكيد.

=تَمَكَّثَ-

تَمَكُّثًا [مكث] : در آن كار درنگ كرد و انتظار كشيد،- بِالْمَكَانِ: در آن جاى ماند و توقّف كرد،- في الأَمْر: در آن كار شتاب نكرد و تأمّل نمود.

=تَمَكَّكَ-

تَمَكُّكًا [مكّ] العَظْمَ: همه ى مغز استخوان را مكيد،- الفَصِيلُ ما في ضَرْعِ امِّهِ:

بچه شتر آنچه از شير كه در پستان مادرش بود مكيد.

=تَمَكَّنَ-

تَمَكُّنًا [مكن] الشي ءُ: اين واژه مطاوع (مَكَّنَهُ) است،- عِندَ الْأَمِير: آن مرد نزد امير يا حاكم در مقامى بالا قرار گرفت،- المكانَ و به: در آن مكان پاى نهاد و جاى گرفت،- مِنَ الأَمْرِ: بر آن كار دست يافت و توانا شد.

=تَمَلَّى-

تَمَلِّيًا [ملو] عُمْرَهُ: آن مرد سالمند شد و از زندگى خود لذت برد.

=تَمَلَّأَ-

تَمَلُّؤًا [ملأ] : آن چيز پر شد،- تِ المَرْأةُ: آن زن جامه ى نرم بر تن كرد.

=تَمَلَّحَ-

تَمَلُّحًا [ملح] الرجُلُ: آن مرد با خود توشه ى نمك برداشت يا به تجارت نمك پرداخت،- البَعِيرُ: شتر چاق و فربه شد؛ «فلانٌ يَتَظَرَّف و يَتَمَلَّح» : فلانى به لطيفه و بذله گوئى تظاهر مى كند.

=تَمَلَّخَ-

تَمَلُّخًا [ملخ] الشي ءَ: آن چيز را بركند،- الشي ءُ: آن چيز فاسد شد.

=تَمَلَّسَ-

تَمَلُّسًا [ملس] : آن چيز نرم شد،- من بين القَومِ: از ميان آن قوم بيرون آمد،- مِنَ الشَّرابِ: اثر مستى از او بدر شد،- مِن الأَمْرِ: از آن كار رهائى يافت و آزاد شد.

=تَمَلَّصَ-

تَمَلُّصًا [ملص] منهُ: از او رهائى و نجات يافت،- الشي ءُ مِنْ يَدِي: آن چيز بر اثر نرمى از دستم لغزيد و افتاد.

=تَمَلَّطَ-

تَمَلُّطًا [ملط] الشي ءُ: آن چيز نرم شد،- السَّهمُ: تير بى پر شد.

=تَمَلَّغَ-

تَمَلُّغًا [ملغ] في كلامهِ: در سخنان خود تظاهر به حماقت و نادانى كرد.

=تَمَلَّقَ-

تَمَلُّقًا و تِمِلَّاقًا [ملق] الرجُلِ و للرجُلِ: از آن مرد تملّق و چاپلوسى كرد،- تِ المرأةُ الْعِلْكَ بِفِيهَا: آن زن در دهان خود آدامس جويد.

=تَمَلَّكَ-

تَمَلُّكًا [ملك] الشي ءَ: دارنده ى آن چيز شد،- على الْقَوم: بر آن قوم پادشاه شد.

=تَمَلَّلَ-

تَمَلُّلًا [ملّ] : بر اثر اندوه يا بيمارى بر خود پيچيد،- اللَّحْمُ على النَّارِ: گوشت بر روى آتش جنبيد و تكان خورد،- مِلَّةَ كذا: داخل آن كيش يا ملت در آمد،- في الْمَشي: در راه رفتن شتاب كرد.

=تَمَلْمَلَ-

تَمَلْمُلًا [ململ] : بر اثر شادمانى يا اندوه در بستر خود به اين سو و آن سو بر خود پيچيد،- الجَالِسُ: آن مرد نشسته گاهى به اين سو و گاهى به آن سوى تكيه كرد.

=تَمَّمَ-

تَتْمِيمًا [تمّ] : نماز خواند،- هُ: آن چيز را تمام و كمال كرد، آن را به انجام

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت