فهرس الكتاب

الصفحة 77 من 1009

خود را از او گرفت.

=اسْتَنْصَلَ-

اسْتِنْصَالًا [نصل] هُ: آن چيز را بيرون آورد،- تِ الرّيحُ اليَبسَ: باد گياه خشك را از زمين بر كند.

=اسْتَنَضَّ-

اسْتِنْضَاضًا [نضّ] حَقَّهُ من فلان: حق خود را بتدريج از او گرفت،- المعروف أو الخَبَرَ: خواستار بخشش يا خبر شد.

=اسْتَنْضَجَ-

اسْتِنْضَاجًا [نضج] يدَ الشاةِ: سر دست گوسفند را پخت.

=اسْتَنْضَرَ-

اسْتِنْضَارًا [نضر] الشي ءَ: آن چيز را تر و تازه يافت يا شمرد.

=الاسْتِنْطَاق-

[نطق] : مص باز جوئى، باز پرسى كه وسيله باز پرس دادگسترى انجام مى شود.

=اسْتُنْطِعَ-

اسْتِنْطَاعًا [نطع] لونُه: رنگ او دگرگون شد.

=اسْتَنْطَقَ-

اسْتِنْطَاقًا [نطق] هُ: با او سخن گفت، از او خواست تا سخن بگويد،- هُ في اصْطِلَاح اصْحَابِ القَانُون: از او گزارش خواست تا بگونه سؤال و جواب پاسخ دهد.

=اسْتَنْظَرَ-

اسْتِنْظَارًا [نظر] هُ: انتظار او را كشيد، از او مهلت خواست.

=اسْتَنْظَفَ-

اسْتِنْظَافًا [نظف] : چيز پاك و پاكيزه خواست،- الوالي الخَراجَ: حاكم خراج و ماليات را وصول كرد،- فلانٌ الشي ءَ: فلانى تمام آن چيز را گرفت،- الفصيلُ ما في ضرع أمِّهِ: بچه شتر يا گوساله آنچه از شير كه در پستان مادرش بود خورد.

=اسْتَنْعَى-

اسْتِنْعَاءً [نعي] القومُ: آن قوم بر كشتگان خود شيون و زارى كردند تا ديگران را برانگيزند و انتقام بگيرند، آن قوم پراكنده و پخش شدند،- ذِكْرُ فلانٍ: خبر درگذشت فلانى پخش شد،- الشرُّ بِفلانٍ: به فلانى پياپى گزند و آسيب رسيد،- الرّاعي الْغَنَمَ: چوپان پيشاپيش گله گوسفند راه رفت و آنها را آواز داد تا بدنبالش بيايند، حُبُّ الخَمْرِبه: دوست داشتن مي او را به زياده روى كشانيد.

=اسْتَنْعَتَ-

اسْتِنْعَاتًا [نعت] هُ الشي ءَ: از او خواست تا آن چيز را برايش توصيف كند.

=اسْتَنْعَشَ-

اسْتِنْعَاشًا [نعش] : پس از سستى دوباره جان گرفت و نيرومند شد.

=اسْتَنْفَجَ-

اسْتِنْفَاجًا [نفج] الشي ءَ: آن چيز را بيرون آورد و آشكار ساخت.

=اسْتَنْفَدَ-

اسْتِنْفَادًا [نفد] الشي ءَ: آن چيز را از بين برد يا نابود كرد،- وسْعَهُ: همه توان خود را بكار گرفت.

=اسْتَنْفَرَ-

اسْتِنْفَارًا [نفر] الظبىُ: آهو گريخت،- هُ: آن را گريزانيد،- القومَ: از آن قوم كمك و يارى خواست تا بشتابند و به پيش روند.

=اسْتَنْفَضَ-

اسْتِنْفَاضًا [نفض] الشي ءَ: آن چيز را بدست آورد يا استخراج كرد،- المكانَ: آن مكان را خوب برانداز كرد تا آنچه در آنست بشناسد،- القَومَ: آن قوم را با دقت نگريست و برانداز كرد،- الأميرُ: امير يا فرمانده پيشاهنگ فرستاد.

=اسْتَنْفَعَ-

اسْتِنْفَاعًا [نفع] هُ: از آن بهره بردارى كرد، سود برد.

=اسْتَنْفَقَ-

اسْتِنْفَاقًا [نفق] المالَ: مال را تمام كرد يا بر باد داد.

=اسْتَنْقَذَ-

اسْتِنْقَاذًا [نقذ] هُ من كذا: او را از چيزى نجات داد، رهانيد و آزاد كرد.

=اسْتَنْقَصَ-

اسْتِنْقَاصًا [نقص] الثمنَ: كاهش در قيمت خواست، آن چيز را كم بها يافت،- الرَّجُلَ: به آن مرد نسبت كمبودى داد.

=اسْتَنْقَعَ-

اسْتِنْقَاعًا [نقع] الماءُ في الغدير: آب در بركه راكد شد،- الماءُ: رنگ آب زرد و دگرگون شد،- فلانٌ في النَّهر: فلانى براى خنك شدن بداخل رودخانه رفت و درنگ كرد،- الصوْتُ: صدا يا آواز بلند شد.

=اسْتَنْقَهَ-

اسْتِنْقَاهًا [نقه] : پرسيد،- الحديثَ:

سخن يا حديث را دانست.

=اسْتَنْكَحَ-

اسْتِنْكَاحًا [نكح] الرجُلُ المرأَةَ: آن مرد با آن زن ازدواج كرد،- في بنى فلانٍ: از خانواده فلانى همسر گرفت.

=اسْتَنْكَرَ-

اسْتِنْكَارًا [نكر] الفِعْلَ أو الإجراءَ:

نسبت به آن كار اعتراضى سخت كرد، بر آن كار ايراد گرفت،- الأمرَ: از آن كار اظهار بى اطلاعى كرد،- امرًا يَجْهَلُهُ: امرى را كه نمى دانست پرسيد.

=اسْتَنْكَفَ-

اسْتِنْكَافًا [نكف] الرجُلُ: آن مرد تكبر كرد،- عن كذا: از راه تكبر يا حمايت نسبت به آن كار امتناع و خود دارى كرد.

=اسْتَنْكَهَ-

اسْتِنْكَاهًا [نكه] هُ: دهان او را بوئيد، از او خواست كه با دهان نفس كشد تا بداند چيزى نوشيده است يا خير.

=اسْتَنْهَى-

اسْتِنْهَاءً [نهي] هُ: به او گفت: پايان ده، بس است؛ «اسْتَنْهَيتُ فلانًا من فُلان» : به فلانى گفتم مرا از فلان دور كن، باز دار.

=اسْتَنْهَجَ-

اسْتِنْهَاجًا [نهج] الطريقُ: راه آشكار و روشن شد،- فلانٌ سَبيلَ فلانٍ: فلانى از راه و روش فلان پيروى كرد.

=اسْتَنْهَدَ-

اسْتِنْهَادًا [نهد] هُ: او را به مبارزه خواند.

=اسْتَنْهَرَ-

اسْتِنْهَارًا [نهر] الشي ءُ: آن چيز فراخ شد، و هر چيز بسيارى كه روان شود فراخ خواهد شد،- النّهرُ: رودخانه در زمينى استوار روان شد.

=اسْتَنْهَضَ-

اسْتِنْهَاضًا [نهض] هُ لكذا: او را براى كارى برانگيخت و فرستاد.

=اسْتَنْوَكَ-

اسْتِنْوَاكًا [نوك] : حماقت كرد،- فلانًا: فلانى را احمق دانست.

=اسْتَهَافَ-

اسْتِهَافَةً [هيف] : باد گرم و سوزان بر او وزيد و تشنه شد.

=اسْتَهَالَ-

اسْتِهَالَةً [هول] فلانٌ الأمرَ: آن كار را ترسناك و بيم آور يافت.

=اسْتَهَانَ-

اسْتِهَانَةً [هون] بهِ: او را خوار شمرد و به وى ناسزا گفت.

=اسْتَهَبَ-

اسْتِهَابًا [سهب] : بسيار بخشيد.

=اسْتَهَبَّ-

اسْتِهَابًا [هبّ] الريحَ: باد را به وزش در آورد، وزيدن باد را خواست.

=اسْتَهْتَرَ-

اسْتِهْتَارًا [هتر] فلانٌ: فلانى بدنبال هوا و هوس خود است و به كارى كه

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت