كرد.
ج رُذَاة [رذي] : لاغر و ناتوان.
=الرَّذِيَّة-
مؤنث (الرذِيّ) است.
=الرَّذِيل-
ج رُذَلَاء و رِذَال: پست و فرومايه و ناكس، هر چيز بد و نامرغوب.
=الرَّذِيلَة-
ج رَذَائِل: پستى و فرومايگى. اين واژه ضد (الفَضِيلَة) است.
=رَزّ-
-رَزًّا [رزّ] تِ الجرادةُ: ملخ دم خود را به زمين فرو برد تا تخم ريزد،- هُ: به او نيزه زد،- السّهِمَ في الحائطِ: تير را رها كرد و در ديوار فرو برد،- البابَ: براى درب دستگيره ساخت،- تِ السّماءُ: آسمان بر اثر بارندگى صدا كرد.
=الرُّزّ-
(ن) : برنج. اين واژه لغتى است در (الأَرُزّ) و يونانى است.
=الرِّزّ-
صدا يا آواز مطلق، صداى رعد، صداى دور، صداى شكم.
=رَزَأَ-
-رَزْءًا و رُزْءًا و مَرْزِئَةً [رزأ] الرجُلَ: از آن مرد خير ديد،- الرجُلَ مالَهُ: از مال خود خير ديد.
=الرُّزْء-
ج أرْزَاء: سوگ يا مصيبت سخت.
=الرَّزَاحَى-
«إبلٌ رَزَاحَى» : شتر ناتوان و لاغر و درمانده.
=الرَّزَاز-
[رزّ] : سُرب.
=الرَّزَّاز-
برنج فروش.
=الرَّزَّاق-
روزى دهنده، اين واژه ويژه ى خداوند متعال است.
=الرِّزَام-
ج رُزَّم: مرد سرسخت و نيرومند.
=الرَّزَّام-
شير كه آماده ى حمله بر شكار باشد.
=الرَّزَان-
مؤنث (الرَّزِين) است و گفته نميشود (رَزِينَة) .
=الرَّزَّة-
ج رُزَز و رِزَاز و رَزَّات [رزّ] : رزّه يا زبانه ى قفل و مانند آن، ميخ طويله كه با آن اسب را مهار كنند،- (طب) : گونه اى بيمارى كمر درد.
=رَزَحَ-
رَزْحًا و رُزُوحًا و رَزَاحًا الجملُ: شتر بر زمين افتاد و نتوانست از جاى خود برخيزد،- الرَّحُلُ: آن مرد ناتوان شد و آنچه را كه داشت از دست داد،- تْ حالُهُ: حال او بد شد،- المريضُ: بيمار از ناتوانى نتوانست برخيزد، همچنين است آنكه از فرط راهپيمائى خسته شده باشد اين تعبير در زبان متداول رايج است،- العَنبَ:
شاخه ى انگور را بهنگام فرو افتادن بالا برد،- الرجُلَ بالرّمحِ: آن مرد را با نيزه زد.
=رَزَّحَ-
تَرْزِيحًا الناقةَ: ماده شتر را لاغر كرد.
=الرُّزَّح-
«إبلٌ رُزَّحٌ» : شتران لاغر و ناتوان.
=الرَّزْحَى-
«إبلٌ رَزْحَى» : مترادف (رُزَّح) است.
=رَزَّزَ-
تَرْزِيزًا [رزّ] الورقَ: ورق را نرم و صاف كرد،- الأَمْرَ: آن كار را آماده كرد.
=رَزَقَ-
-رَزْقًا هُ: به او رزق و روزى رسانيد؛ «رَزَقَهُ اللّهُ الغِنَى» : خداوند او را توانگر و بى نياز كرد.
=رُزِقَ-
رزق و روزى يافت و خوش شانس شد.
=الرِّزْق-
ج أَرْزَاق: رزق، روزى، باران، ماهانه ى سرباز؛ «الرِّزقُ الحَسَن» : درآمدى كه بدون زحمت بدست انسان رسد، و در زبان متداول به معناى اموال غير منقول مى باشد؛ «قَطْعُ الأَرزاقِ من قَطْعِ الأَعْنَاقِ» :
محروميت شخص از وسايل زندگى مساوى است با زدن گردن او.
=الرَّزْقَة-
ج رَزَقَات: جيره ى ماهانه ى سرباز.
=الرِّزْقَة-
پاره اى از املاك مزروعى. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=رَزَمَ-
-رَزْمًا الشي ءَ: آن چيز را جمع آورى كرد و بست،- بِالشّي ءِ: آن چيز را گرفت،- على عَدُوّه: بر دشمن خود چيره شد،- تِ الأمُّ بِالْوَليد: مادر بچه را زائيد،- الرَّجُلُ: آن مرد بدرود زندگى گفت،- رَزْمَة الشّتَاءُ: زمستان سرد شد،-- رزومًا و رُزامًا البعيرُ: شتر از فرط لاغرى از جاى خود تكان نمى خورد.
=رَزَّمَ-
تَرْزيمًا الثيابَ: جامه ها را گردآورى كرد و آنها را بست.
=الرَّزْمَة-
يكبار غذا خوردن در روز.
=الرِّزْمَة-
ج رِزَم من الثياب و غيرها: بسته هاى لباس و جامه و جز آنها، بقچه ى لباس؛ «الرِّزْمَةُ التَّوَافُقِيَّة» (ه) : چهار خط مستقيم كه به نقطه ى تقسيم و توافق شده بپيوندد؛ «الرِّزْمَة اللّاتَوَافُقِيَّة» (ه) : چهار خط مستقيم كه به نقطه ى تقسيم و توافق نشده برسند.
=الرَّزَمة-
صدا و آواز سخت، صداى كودك، صداى ماده شتر در برابر بچه اش كه از گلو در آورد و دهان را باز نكند.
=رَزَنَ-
-رَزْنًا بالمكان: در آن جاى اقامت كرد،- الشي ءَ: آن چيز را برداشت تا سنگينى آنرا بيازمايد.
=رَزُنَ-
-رَزَانَةً: سنگين شد، با وقار شد.
=الرَّزْن-
ج رُزُن و رِزَان و أَرْزَان: زمين بلند و جاى مرتفع كه از نظر سرايت آب مصون باشد.
=الرَّزْن-
ج رُزُن و رِزَان و أَرْزان: مترادف (الرَّزْن) است،- ج رَوَازِن: ناحيه.
=الرِّزْنَة-
ج رِزَان: آبگير.
=الرَّزِيئَة-
ج رَزَايا [رزأ] : مترادف (الرُّزْء) است.
=الرَّزِيَّة-
ج رَزَايا [رزأ] : مترادف (الرُّزْء) است.
=الرَّزِيز-
[رزّ] (ن) : گياهى است كه در رنگرزى از آن استفاده مى شود؛ «رَزِيزُ الرعْدِ» : صداى رعد.
=الرِّزِّيزَى-
مترادف (الرزّ) است.
=الرَّزِين-
مرد آرام، با وقار، دارنده ى رأى نيكو.
=رَسَّ-
-رَسًّا [رسّ] البئرَ: چاه را كند،- الشي ءَ: آن چيز را پنهان كرد،- المَيِّتَ: مرده را دفن كرد،- رَسًّا و رَسِيسًا السقمُ في جسدِهِ: بيمارى به بدن او سرايت كرد و ثابت ماند.
=الرّسّ-
مص، چاه قديمى و فرسوده، معدن، آغاز هر چيزى، آغاز تب؛ «بَلَغَنِى رَسٌّ من الخَبَر» : شمّه اى از آن خبر را آگاه شدم؛ «رَسُّ الحُبِّ» : آغاز عشق، بازمانده و اثر عشق.
=رَسَا-
-رَسْوًا و رُسُوًّا [رسو] : آن چيز ثابت و راسخ شد،- تِ السَّفِينةُ: كشتى لنگر انداخت،- عليهِ كذا: حادثه اى براى او