فهرس الكتاب

الصفحة 447 من 1009

كرد.

=الرَّذِيّ-

ج رُذَاة [رذي] : لاغر و ناتوان.

=الرَّذِيَّة-

مؤنث (الرذِيّ) است.

=الرَّذِيل-

ج رُذَلَاء و رِذَال: پست و فرومايه و ناكس، هر چيز بد و نامرغوب.

=الرَّذِيلَة-

ج رَذَائِل: پستى و فرومايگى. اين واژه ضد (الفَضِيلَة) است.

=رَزّ-

-رَزًّا [رزّ] تِ الجرادةُ: ملخ دم خود را به زمين فرو برد تا تخم ريزد،- هُ: به او نيزه زد،- السّهِمَ في الحائطِ: تير را رها كرد و در ديوار فرو برد،- البابَ: براى درب دستگيره ساخت،- تِ السّماءُ: آسمان بر اثر بارندگى صدا كرد.

=الرُّزّ-

(ن) : برنج. اين واژه لغتى است در (الأَرُزّ) و يونانى است.

=الرِّزّ-

صدا يا آواز مطلق، صداى رعد، صداى دور، صداى شكم.

=رَزَأَ-

-رَزْءًا و رُزْءًا و مَرْزِئَةً [رزأ] الرجُلَ: از آن مرد خير ديد،- الرجُلَ مالَهُ: از مال خود خير ديد.

=الرُّزْء-

ج أرْزَاء: سوگ يا مصيبت سخت.

=الرَّزَاحَى-

«إبلٌ رَزَاحَى» : شتر ناتوان و لاغر و درمانده.

=الرَّزَاز-

[رزّ] : سُرب.

=الرَّزَّاز-

برنج فروش.

=الرَّزَّاق-

روزى دهنده، اين واژه ويژه ى خداوند متعال است.

=الرِّزَام-

ج رُزَّم: مرد سرسخت و نيرومند.

=الرَّزَّام-

شير كه آماده ى حمله بر شكار باشد.

=الرَّزَان-

مؤنث (الرَّزِين) است و گفته نميشود (رَزِينَة) .

=الرَّزَّة-

ج رُزَز و رِزَاز و رَزَّات [رزّ] : رزّه يا زبانه ى قفل و مانند آن، ميخ طويله كه با آن اسب را مهار كنند،- (طب) : گونه اى بيمارى كمر درد.

=رَزَحَ-

رَزْحًا و رُزُوحًا و رَزَاحًا الجملُ: شتر بر زمين افتاد و نتوانست از جاى خود برخيزد،- الرَّحُلُ: آن مرد ناتوان شد و آنچه را كه داشت از دست داد،- تْ حالُهُ: حال او بد شد،- المريضُ: بيمار از ناتوانى نتوانست برخيزد، همچنين است آنكه از فرط راهپيمائى خسته شده باشد اين تعبير در زبان متداول رايج است،- العَنبَ:

شاخه ى انگور را بهنگام فرو افتادن بالا برد،- الرجُلَ بالرّمحِ: آن مرد را با نيزه زد.

=رَزَّحَ-

تَرْزِيحًا الناقةَ: ماده شتر را لاغر كرد.

=الرُّزَّح-

«إبلٌ رُزَّحٌ» : شتران لاغر و ناتوان.

=الرَّزْحَى-

«إبلٌ رَزْحَى» : مترادف (رُزَّح) است.

=رَزَّزَ-

تَرْزِيزًا [رزّ] الورقَ: ورق را نرم و صاف كرد،- الأَمْرَ: آن كار را آماده كرد.

=رَزَقَ-

-رَزْقًا هُ: به او رزق و روزى رسانيد؛ «رَزَقَهُ اللّهُ الغِنَى» : خداوند او را توانگر و بى نياز كرد.

=رُزِقَ-

رزق و روزى يافت و خوش شانس شد.

=الرِّزْق-

ج أَرْزَاق: رزق، روزى، باران، ماهانه ى سرباز؛ «الرِّزقُ الحَسَن» : درآمدى كه بدون زحمت بدست انسان رسد، و در زبان متداول به معناى اموال غير منقول مى باشد؛ «قَطْعُ الأَرزاقِ من قَطْعِ الأَعْنَاقِ» :

محروميت شخص از وسايل زندگى مساوى است با زدن گردن او.

=الرَّزْقَة-

ج رَزَقَات: جيره ى ماهانه ى سرباز.

=الرِّزْقَة-

پاره اى از املاك مزروعى. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=رَزَمَ-

-رَزْمًا الشي ءَ: آن چيز را جمع آورى كرد و بست،- بِالشّي ءِ: آن چيز را گرفت،- على عَدُوّه: بر دشمن خود چيره شد،- تِ الأمُّ بِالْوَليد: مادر بچه را زائيد،- الرَّجُلُ: آن مرد بدرود زندگى گفت،- رَزْمَة الشّتَاءُ: زمستان سرد شد،-- رزومًا و رُزامًا البعيرُ: شتر از فرط لاغرى از جاى خود تكان نمى خورد.

=رَزَّمَ-

تَرْزيمًا الثيابَ: جامه ها را گردآورى كرد و آنها را بست.

=الرَّزْمَة-

يكبار غذا خوردن در روز.

=الرِّزْمَة-

ج رِزَم من الثياب و غيرها: بسته هاى لباس و جامه و جز آنها، بقچه ى لباس؛ «الرِّزْمَةُ التَّوَافُقِيَّة» (ه) : چهار خط مستقيم كه به نقطه ى تقسيم و توافق شده بپيوندد؛ «الرِّزْمَة اللّاتَوَافُقِيَّة» (ه) : چهار خط مستقيم كه به نقطه ى تقسيم و توافق نشده برسند.

=الرَّزَمة-

صدا و آواز سخت، صداى كودك، صداى ماده شتر در برابر بچه اش كه از گلو در آورد و دهان را باز نكند.

=رَزَنَ-

-رَزْنًا بالمكان: در آن جاى اقامت كرد،- الشي ءَ: آن چيز را برداشت تا سنگينى آنرا بيازمايد.

=رَزُنَ-

-رَزَانَةً: سنگين شد، با وقار شد.

=الرَّزْن-

ج رُزُن و رِزَان و أَرْزَان: زمين بلند و جاى مرتفع كه از نظر سرايت آب مصون باشد.

=الرَّزْن-

ج رُزُن و رِزَان و أَرْزان: مترادف (الرَّزْن) است،- ج رَوَازِن: ناحيه.

=الرِّزْنَة-

ج رِزَان: آبگير.

=الرَّزِيئَة-

ج رَزَايا [رزأ] : مترادف (الرُّزْء) است.

=الرَّزِيَّة-

ج رَزَايا [رزأ] : مترادف (الرُّزْء) است.

=الرَّزِيز-

[رزّ] (ن) : گياهى است كه در رنگرزى از آن استفاده مى شود؛ «رَزِيزُ الرعْدِ» : صداى رعد.

=الرِّزِّيزَى-

مترادف (الرزّ) است.

=الرَّزِين-

مرد آرام، با وقار، دارنده ى رأى نيكو.

=رَسَّ-

-رَسًّا [رسّ] البئرَ: چاه را كند،- الشي ءَ: آن چيز را پنهان كرد،- المَيِّتَ: مرده را دفن كرد،- رَسًّا و رَسِيسًا السقمُ في جسدِهِ: بيمارى به بدن او سرايت كرد و ثابت ماند.

=الرّسّ-

مص، چاه قديمى و فرسوده، معدن، آغاز هر چيزى، آغاز تب؛ «بَلَغَنِى رَسٌّ من الخَبَر» : شمّه اى از آن خبر را آگاه شدم؛ «رَسُّ الحُبِّ» : آغاز عشق، بازمانده و اثر عشق.

=رَسَا-

-رَسْوًا و رُسُوًّا [رسو] : آن چيز ثابت و راسخ شد،- تِ السَّفِينةُ: كشتى لنگر انداخت،- عليهِ كذا: حادثه اى براى او

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت