كرد،- اللّهَ في امرِهِ: در كار خود از خدا ترسيد.
ج رُقُود و رُقَّد: آنكه خوابيده باشد.
=الرَّاقِص-
فا،- (فك) : به واژه ى (الجَاثِي) رجوع شود.
=الرَّاقِصَة-
مؤنث (الراقِص) است؛ «سَهْرةٌ رَاقِصَة» : جشن رقص كه در شب بر پا مى شود.
=الرَّاقُود-
ج رَوَاقِيد [رقد] : خم بزرگ. اين واژه فارسى است.
=الرَّاقُول-
[رقل] : طنابي كه با آن بالاى درخت خرما روند.
=الرَّاقِي-
[رقي] : فا، مرد با فرهنگ و آزموده،- ج رُقَاة و رَاقُون: افسونگر، جادوگر.
=الرَّاقِيَة-
زن با فرهنگ و آزموده؛ «الطَّبَقَةُ الرَّاقِيَة» : افراد با فرهنگ و تحصيلكرده،- ج رَوَاقِ: مؤنث (الرَّاقِي) است بمعناى زن افسونگر؛ «رَجُلٌ راقِيَةٌ» : مردى كه وِرد و افسون سازد. تاء در اين واژه براى مبالغه است نه تأنيث.
=راكَبَ-
مُرَاكَبَةً [ركب] هُ: در سوارى ملازم او شد و بر وى اصرار ورزيد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الرَّاكِب-
ج رُكَّاب و رُكْبان و رُكُوب و رِكَبَة و رَكْب و رَكَبَة: فا، سواره بر خلاف (الماشِى) :
پياده؛ «رَاكِبُ الدرَّاجَة» : آنكه با دوچرخه رفت و آمد كند.
=الرَّاكِبَة-
نهال نخل خرما كه بر تنه ى نخل آويخته و به زمين نرسيده باشد،- ج رَوَاكِب: مؤنث (الرّاكِب) است.
=الرَّاكِد-
فا، آنچه كه در جاى خود ثابت بماند.
=الرَّاكِز-
مرد با وقار و بزرگوار. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=راكَضَ-
مُرَاكَضة [ركض] هُ: با او در دويدن مسابقه داد.
=الرَّاكِع-
ج رَاكِعون و رُكَّع و رُكُوع: فا،- ج رُكَّع و رُكُوع: هر چه كه سر فرود آورد.
=راكَلَ-
مُرَاكَلَةً [ركل] صاحبَهُ: آن دو مرد بر يكديگر لگد زدند.
=الرَّاكُوب-
[ركب] : نهال خرما كه بر تنه ى نخل آويخته و به زمين نرسيده باشد؛ «رَاكُوب الكَرْم» : چهارچوب يا آلاچيق كه بر روى آن شاخه هاى درخت انگور را گسترانند.
=الرَّاكُوبَة-
[ركب] : مترادف (الرَّاكوب) براى نهال خرما بن است.
=رالَ-
-- رَيْلًا [ريل] الصبيُّ: آب دهان كودك روان شد.
=رامَ-
-رَوْمًا و مَرَامًا [روم] الشي ءَ: آن چيز را خواست.
=رامَ-
-رَيْمًا [ريم] حملُ البعيرِ: بار شتر كج شد،- المَكَانَ و مِنْهُ: از آن جاى دور شد،- عَنْهُ: از او دورى گزيد،- بِالمَكَانِ:
در آن جاى مقيم و ثابت شد،- رَيْمًا وَ رَيْمَانًا الجَرْحُ: زخم التيام پيدا كرد.
=الرَّام-
[روم] (ن) : نام درختى است.
=رامَى-
مُرَامَاةً و رِمَاءً وَ تَرْمَاءً [رمي] هُ: بر يكديگر تير انداختند، يكديگر را راندند،- عن قَومِهِ:
از قوم خود دفاع كرد.
=الرَّامَة-
[روم] : گودالى كه در آن آب جمع شود، نام مكانى است در باديه.
=الرامَّة-
ج رُمُم [رمّ] من الجواري: دختر زيبا و تيز هوش.
=رامَحَ-
مُرامَحَةً [رمح] هُ: با نيزه بر يكديگر تاختند.
=الرَّامِح-
نيزه دار. اين واژه از خود فعل ندارد؛ «ثورٌ رَامِحٌ» : گاو دو شاخ؛ «السِّمَاكُ الرَّامِح» (فك) : نام ستاره ايست.
=الرَّامِس-
ج رَوَامِس: ستورى كه شبانگاه خارج شود و براه افتد.
=الرَّامِسَات-
بادهاى سخت كه بهنگام وزيدن خاك بر انگيزد و آثار و نشانه ها را بپوشاند.
=رامَقَ-
مُرَامَقَةً [رمق] الرجُلَ: آن مرد را زير نظر گرفت و مراقبت كرد، از ترس شرّ آن مرد با وى مدارا كرد،- العَمَلَ: آن كار را خوب انجام نداد.
=الرَّامُوز-
ج رَوَامِيز [رمز] : نمونه، پايه، اصل، نسخه ى برابر اصل.
=الرَّامُوس-
ج رَوَامِيس [رمس] : قبر، گور.
=الرَّامي-
[رمي] : فا، ج رُمَاة و رَامُون،- (فك) :
نام ستاره ايست،- قنَّبُ سِيَام (ن) : گياهى است ليفى از تيره ى قُرَاصيَّات كه در خاور دور مى رويد و الياف آن در نساجى بكار مى رود. اين گياه در هند بنام (رِيَة) و در جاوه و مالايو بر آن (رَامي) اطلاق كنند كه در ساير كشورها بهمين نام شناخته شده است.
=رانَ-
-رَوْنًا [رون] الأمرُ: آن كار سخت شد،- تِ اللَّيلَةُ: شبى سخت شد.
=رانَ-
-رَيْنًا و رُيُونًا [رين] الشي ءُ فلانًا و عليهِ و بهِ:
آن چيز بر وى چيره شد؛ «رانَ هَوَاهُ على قَلْبِهِ» :
عشق او بر دلش چيره شد،- تْ نَفْسُهُ: دل او بد و شوريده شد.
=الرَّان-
[رين] : گونه اى كفش دراز است.
=رانَى-
مُرَانَاةً [رنو] هُ: با او رقابت كرد، مدارا كرد.
=الرَّاهِب-
ج رُهْبَان: فا، راهب يا عابد مسيحى كه در دير خود عبادت خدا مى كند. اصل اين واژه از (الرَّهْبَة) يعنى ترس گرفته شده است.
=الرَّاهِبَة-
ج رَاهِبَات و رَوَاهِب: مؤنث (الرَّاهِب) است، حالتى كه ترس همراه آن باشد.
=راهَقَ-
مُرَاهَقَةً [رهق] الغلامُ: آن جوان بالغ شد و در حدّ مردان قرار گرفت.
=راهَنَ-
رِهَانًا و مُرَاهَنَةً [رهن] هُ على كذا: با او بر سر فلان چيز گرو بست،- هُ على الخَيلِ:
با او در اسب دوانى مسابقه داد.
=الرَّاهِن-
فا، ثابت، استوار، آماده، غذاى دائم و مانند آن، هم اكنون، حاضر؛ «فى الظُّرُوفِ الرَّاهِنَةِ» : در زمان حاضر؛ «الوَضْع الرَّاهِن و الحَالةُ الراهِنَة» : در اوضاع و احوال فعلى.
=الرَّاهَنَامَج-
كتاب راهنماى سفر دريائى، راهنامه. اين واژه فارسى است.
=الرَّاهِي-
[رهو] من العيش: زندگى خوب و آرام.