-حَرْشًا و تَحْرَاشًا الرجُلَ: آن مرد را خراشيد،- الضَبَّ: سوسمار را شكار كرد.
-حَرَشًا: زِبر و خشن شد،- الرَّجُلُ: آن مَرد فريب خورد.
تَحْرِيشًا بين القوم: ميان آن قوم را برانگيخت و همچنين برانگيختن سگها و مانند آنها براى تأثير در دلها.
=الحَرْش-
مص،- ج حِرَاش: گروه و جماعت، فريب و نيرنگ.
=الحِرْش-
ج أَحْرَاش: جنگل
الحَرَش-
خشونت.
=الحَرِش-
زِبر، آنكه نخوابد.
=الحُرْشَة-
خشونت.
=حَرَصَ-
-حَرْصًا الجلدَ: پوستِ آن چيز را كند،- القصَّارُ الثوبَ: گازر جامه را از بسيارى كوبيدن و شستن پاره كرد،- حِرْصًا على الشي ءِ: بر آن چيز حِرص ورزيد و آزمند شد.
=حَرِصَ-
-حِرْصًا على الشي ءِ: بر آن چيز حرص ورزيد و آزمند شد.
=حَرَّصَ-
تَحْرِيصًا هُ على الشي ءِ: حرص او بر آن چيز افزوده شد.
=الحِرْص-
مص، آزمندى و بُخل؛- «حِرْصًا على» : در نگهدارى آن چيز.
=حَرَّضَ-
تَحْرِيضًا هُ على الأمرِ: او را بر آن امر برانگيخت.
=حَرَفَ-
-حَرْفًا الشي ءَ عن وجهه: آن چيز را از چهره خود برگردانيد،- عن الشي ءِ: از آن چيز برگشته شد،- لِعيالِه: از اينجا و از آنجا براى خانواده ى خود كسب روزى كرد.
=حُرِفَ-
في ماله حَرْفَةً: مقدارى از مال خود را از دست داد.
=حَرَّفَ-
تَحْرِيفًا الشي ءَ: آن چيز را برگرداند، براى آن چيز حرفى قرار داد،- القولَ: سخن را از جاى خود تغيير داد،- القلمَ: قلم را كج بريد،- هُ عَن موضعه: آن چيز را از جاى خود برگردانيد و تغيير داد.
=الحُرْف-
محروميّت، گياه تره تيزك،- (ن) : خردل.
=الحَرْف-
مص،- ج حِرَف: گوشه يا كنار يا لبه از هر چيزى؛ «حَرْفُ الجَبَل» : نوكِ كوه؛ «حَرْفُ النهرِ» : كنار رودخانه؛ «فلان على حَرْفٍ منْ أَمرِهِ» : فلانى بر لبه يا كناره ى كار خويش است و اگر چيزى را شگفت آور نبيند از آن برمى گردد،- ج حُرُوف و أَحْرُف: حرفى از حروف الفباء كه بر آن حروف (الهجاء) اطلاق كنند؛- «حَرْف المَبنى» : يكى از حروف مبانى كه همان حروف الفبائى است، كلمه؛ «هذا الحَرْفُ ليس في القاموس» : اين كلمه در فرهنگنامه نيست،- في النحو: كلمه اى است كه دلالت بر معنائى غير از خود دارد مانند (هَل) كه معناى استفهام را مى رساند و به آن (حرفُ المعْنى) گويند؛ «بِالحَرف أو بالحَرْف الوَاحد» : حرف مطابق لفظ؛ «وَقَّعَ معاهَدَة بالأَحْرُفِ الأولى» : در پايين عهدنامه حرف اول اسم خود را نوشت.
=الحُرْفَة-
واحد (الحُرْف) براى تره تيزك يا خردل است، محروميت، بدبختى.
=الحِرْفَة-
ج حِرَف: صنعت؛ «اصحابُ الحِرَف» : صاحبان صنعت، روش كسب.
=حَرَقَ-
-حَرْقًا الشي ءَ: بعضى از آن چيز را به بعضى ديگر ساييد،- هُ بِالنَّارِ: با آتش آنرا سوزانيد،- هُ بالمبردِ: آن را با سوهان ساييد،- حَرْقًا و حَرِيقًا و حُرُوقًا نابَهُ عليه: دندانهاى نيش خود را بر هم ساييد چنانچه صداى آنها شنيده شد؛ «فلان يَحْرُق عَلَيَّ الأرم» :
اين تعبير كنايه از خشم بسيار است.
=حَرِقَ-
-حَرَقًا شَعْرُهُ: موى او كنده يا ريخته شد.
=حَرَّقَ-
تَحْرِيقًا هُ بالنارِ: او را با آتش سوزانيد.
=الحَرْق-
مص، اثر سوختن.
=الحَرَق-
مص، اثر سوختن.
=الحَرِق-
ابرى كه بسيار برق زند، كوتاه شدن موى سر؛ «حَرِقُ الشَّعْرِ» : آنكه موى سرش ريخته يا بريده شده باشد.
=الحُرْقَة-
حرارت، سوزش.
=الحَرْقَة-
حرارت، سوزش.
=حَرْقَصَ-
حَرْقَصَةَ اللحمَ و نحوه: گوشت و مانند آنرا سرخ كرد. اين واژه در زبان متداول رايج است،- هُ: با او مزاح و سختگيرى كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الحَرْقَفَة-
ج حَرَاقِف و حَرَاقِيف (ع ا) :
استخوان سر سرين
الحُرْقُوص-
ج حَرَاقِيص (ح) : حشره ايست بسان كيك و گاهى دو بال برمىورد و پرواز مى كند، گوشه ى تازيانه،- عند العَامّة:
و در زبان متداول به معناى يك قطعه كوچك از گوشت سرخ كرده مى باشد.
=الحُرْقُوف-
ستور ناتوان و لاغر.
=حَرَك-
-حَرْكًا: از درد كتف و شانه ناليد، از حق روى گردان شد،- هُ: شانه ى او را بدرد آورد،- هُ بالسيفِ: گردن او را با شمشير زد،- حارِكَهُ: سرشانه ى او را بريد.
=حَرِكَ-
-حَرَكًا: كمر يا شانه ى او ضعيف و ناتوان شد.
=حَرُكَ-
-حَرَكًا و حَرَكَةً: تكان خورد.
اين واژه ضد (سَكَنَ) است.
=حَرَّكَ-
تَحْرِيكًا هُ: او را تكان داد. اين واژه ضد (سَكَّن) است،- مَشَاعِرَهُ: احساس و عواطف او را برانگيخت،- ساكِنَهُ: او را ترغيب كرد، از تنبلى و بى حالى هشيار كرد؛ «لا يُحَرِّكُ ساكِنًا» : كسى را از رده نمى كند، سرگردانى ايجاد نمى كند.
=الحَرِك-
سبكبال و هوشيار؛ «غلامٌ حَرِكٌ» : جوانى چالاك و باهوش.
=الحَركَة-
ج حَرَكَات: حركت. اين واژه ضد (السكون) است؛ «الحَرَكة اليَوْمِيَّة الظَّاهِرِيَّة» (فك) : حركت كره ى وهمى آسمانى بر محور جهان كه بعلت گردش زمين بر محور خود است و مدت زمان آن 24 ساعت است با كسر 3 دقيقه و 56 ثانيه تقريبًا؛ «حَركة المُرور» : ترافيك راه و رانندگى؛ «حَركَةُ المَرَاكِب» : بارگيرى يا تخليه ى بار كشتيها در بندر؛ «خفيفُ الحَرَكَة» :
سبكبال و سريع؛ «فى حَرَكاتِه و سَكَنَاتِهِ» :