خوش رفتارى، روشهاى نيكو؛ «حُسْنُ القَصْدِ» : نيّت پاك؛ «حُسْنُ ساعةٍ» (ن) :
بوته گُلى است كه يك ساعت قبل از غروب باز مى شود و پس از طلوع خورشيد پژمرده مى شود؛ «سِتُّ الحُسْنِ» (ن) :
گياهى است كه بر تنه ى درختان مى پيچد و گلهاى زيبائى دارد.
(ع ا) : استخوان زير آرنج،- ج حِسَان: زيبا؛ «حَسَنًا» : بسيار خوب؛ «من حَسَنٍ الى احْسَن» : با پيشرفت پياپى.
=الحُسْنى-
ج حُسْنَيَات و حُسَن: مؤنث (الأَحْسَن) است. اين واژه ضد (السوأَى) است، پيروزى، شهادت در راه خدا؛ «الأَسْمَاءُ الحُسْنى» : نامهاى خداوند متعال است مانند (الكَريمُ و الرّحيمُ) كه 99 نام مى باشد و مورد تلاوت قرار مى گيرند؛ «بالحُسْنَى» : با روشى نيكو.
=الحَسَنَان-
حسن و حسين كه فرزندان حضرت على بن ابى طالب (ع) مى باشند.
=الحَسَنَة-
ج حَسَنَات: كار نيك، رفتار خوب، مهربانى.
=الحَسْو-
[حسو] : شوربا يا آش؛ «يومُ كحَسْوِ الطيرِ» : اين تعبير مبالغه در كوتاهى چيزى يا كارى است.
=الحَسُوّ-
[حسو] : مترادف (الحَسْو) است، آنكه بسيار شوربا يا آش نوشد. بمعناى فاعل است مانند (الأَكُول و الشَّروب) : پرخور يا بسيار نوشنده.
=الحُسْوَة-
ج أَحْسِيَة و أَحْسُوَة و جج أَحَاسٍ [حسو] : آنچه كه يكبار خورده شود؛ «فى الإناءِ حُسْوَة» : در ظرف غذاى يكبار نوشيدن است.
=الحَسْوَة-
ج حَسَوَات [حسو] : اسم مره از (حَسَا) است.
=الحَسُود-
ج حُسُد، للمذكّر و المؤنّث: حسود، رشك بر اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود.
=الحَسُوس-
[حسّ] : سال قحطى و خشك.
=الحَسُّون-
(ح) : پرنده ى كوچكى است خوش آواز و رنگارنگ، نام ديگر آن (الشُّوَيكي) است.
=الحِسِّيّ-
[حسّ] : آنچه كه با حسّ ظاهر درك شود. ضد اين واژه (العَقْلِيّ) است؛- «المذهب الحِسِّيّ او الحِسِّيَّة» : عقيده ى كسانى است كه معتقدند ملكات عقلى از احساسات توليد مى شود.
=الحَسِيب-
مترادف (المُحَاسِب) است؛ «كفى بِاللّهِ حَسيبًا» : خداوند براى حسابرسى كافى است،- ج حُسَبَاء: مرد صاحب حسب يا بخشنده و كريم.
=الحَسِيَّة-
[حسو] : نام خوراكهاى آشاميدنى است مانند سوپ و شوربا.
=الحَسِير-
ج حَسْرَى- فرومانده و خسته، افسوس خور، درمانده، ناتوان؛ «حَسِيرُ البَصَرِ» : آنكه ضعف بينائى دارد و از نزديك مى بيند، نزديك بين.
=الحَسِيس-
[حسّ] : كشته شده، صداى نرم و آهسته، جنبش و حركت.
=الحَسِيك-
كوتاه اندام.
=الحَسِيكَة-
غذاى ستور كه آنرا در دهان ميجود، دشمنى و كينه،- (ح) : خار پشت.
=الحَسِين-
ج حِسَان: مترادف (الحَسَن) است.
=حَشَّ-
-حَشًّا [حشّ] تِ اليدُ: دست خشكيد و ترنجيده شد،- العُشْبَ: گياه را بريد،- الفرسَ: اسب را گياه خشك خورانيد؛ الولدُ في بطن النّاقة: بچه در شكم ماده شتر خشك شد؛- الفرسُ: اسب در دويدن شتاب كرد،- النارَ: آتش را روشن كرد و آن را با ميله ى آهنين تكان داد،- الحربَ: جنگ را برانگيخت،- المالَ: مال را افزايش داد،- الصَّيْدَ: شكار را از دو سوى فرا گرفت.
=الحُشّ-
گروه درختان خرما در يك جا، مدفوع، مستراح،- ج حُشُوش: باغ.
=الحَشّ-
مترادف (الحُشّ) است.
=الحِشّ-
مترادف (الحُشّ) است.
=حَشَا-
-حَشْوًا [حشو] الوسادةَ بالقطن: درون بالش را با پنبه پر كرد،- الرّجُلَ: بر شكم آن مرد زد.
=حَشَّى-
تَحْشِيَةً [حشي] الثوْبَ: براى جامه حاشيه دوخت،- الكتابَ: براى كتاب حاشيه و تعليق نوشت.
=الحَشَا-
ج أَحْشَاء [حشو] : آنچه كه درون شكم است،- (ع ا) : آنچه كه پيوسته به ضلعهاى بدن باشد؛- «انا في حَشَا فُلان» :
من در كنف و پناه فلانى هستم؛ «فى احشاء» : در درون، در باطن.
=الحَشَى-
ج أَحْشَاء [حشي] (طب) : تنگى نفس،- (ع ا) : آنچه كه درون شكم باشد مانند جگر و اسپرز و شكنبه و جز آنها.
=الحُشَارَة-
مردم عوام و نادان. اين واژه مترادف (الخُشَارة) است.
=الحُشَاش-
[حشّ] : باقيمانده ى روح در بدن بيمار يا زخمى.
=الحِشَاش-
ج أَحِشَّة [حشّ] : جوال ستور كه در آن گياه ريخته شده باشد، جانب و كنار هر چيزى.
=الحَشَّاش-
ج حَشَّاشُون و حَشَّاشَة [حشّ] :
گرد آورنده يا فروشنده گياه حشيش، آنكه معتاد به كشيدن حشيش باشد.
=الحُشَاشة-
مترادف (الحُشَاش) است.
=الحِشَاك-
مترادف (الحُشَاكة) است.
=الحُشَاكَة-
چوبى كه در دهان بزغاله نهند تا نتواند شير بمكد.
=حَشَدَ-
-حُشُودًا الزرعُ: همه ى گياهان روئيدند،- حَشْدًا القومُ: آن قوم دعوت شدند و با شتاب پذيرفتند،- تِ الناقةُ: شير در پستان ماده شتر جمع شد،- الشي ءَ: آن چيز را جمع آورى كرد؛- «حَشَدَ الجنودَ للحربِ» :
سربازان را براى جنگ آماده كرد،- لِفلانٍ: از فلانى طرفدارى كرد و دفاع نمود.
=حَشَّدَ-
تَحْشِيدًا الشي ءَ: آن چيز را جمع آورى كرد.
=الحَشْد-
مص، گروه، جماعت؛ «عندي حَشْدٌ من النّاسِ» : گروهى از مردم را در اختيار دارم.
=الحُشُد-
من العيون: چشمه هائى كه آب