فهرس الكتاب

الصفحة 899 من 1009

شد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=المُودَع-

[ودع] : مفع،- من الخيْل: اسب آرام و استراحت گير.

=المُودَعَة-

[ودع] : تخم مرغى كه روى بلندى قرار مى گيرد تا مرغ با آن سرگرم شود و گُم نشود.- اين كلمه در زبان متداول رايج است-.

=المَوْدِق-

[ودق] : جاى آهو و مانند آن نزديك درختان براى خوردن برگهاى آن محل شر و بدى، فاصله بين دو چيز.

=المُودَن-

[ودن] : كودك لاغر.

=المُوَدَّن-

[ودن] : مرد كوتاه و ناقص الخلقه.

=المَوْدُوسَة-

[ودس] : «أَرْضٌ مَوْدُوسَةٌ» : زمينى كه گياهان آن در آمده ولى اضافه نشده.

=المَوْدُوع-

[ودع] : وقار و آرامش، مفع.

=المَوْدُون-

[ودن] : اسم مفعول است از (وَدَنَ الشي ءَ) يعنى چيزى را كوبيد، كودك لاغر، آنكه گردن و شانه هاى كوتاهى داشته باشد، ناقص الخلقه كه دوشهايش به هم نزديك باشد.

=المَوْدُونة-

[ودن] : مؤنث (المَوْدُون) است.

=المُودِي-

[ودي] : فا، شير درنده.

=المُودِي-

[يدي] : احسان بخش و انعام دهنده.

=المُور-

[مور] : گرد و خاك در هوا، خاكى كه باد آنرا پخش كند، نوعى گوسفند؛ «رِيَاحٌ مُورٌ» : بادهائى كه خاك بر مىنگيزد.

=المَوْر-

[مور] : مصدر است، سرعت، راه رفتن نرم و آرام، راه هموار و پاى خورده.

=المُورَاقَ-

[ورق] : «عِنَبٌ مُورَاقٌّ» : انگور رنگارنگ.

=المُورَة-

[مور] : باقيمانده و ريزه هاى پشم پس از زدن آن.

=المَوْرَج-

گاو آهن. اين كلمه در اصل فارسى است و در زبان متداول رايج است.

=المَوْرِد-

ج مَوَارِد [ورد] : جاى ورود، راه بسوى آب، آنكه داخل شده است.

=المَوْرِدَة-

[ورد] : راه بسوى آب، جاى نابود شدن.

=المُوَرَّس-

[ورس] : آنچه كه با رنگ سرخ رنگين شده باشد.

=المُوَرِّق-

[ورق] : فا، دارنده كاغذ، سازنده كاغذ.

=المَوْرِك-

[ورك] من الرَّحْل: جائيكه سواره پاى خود را هنگاميكه خسته شود بر روى آن قرار مى دهد.

=المِوْرَك-

[ورك] : قسمت جلوى پالان.

=المَوْرِكَة-

[ورك] : مرادف (المَوْرِك) است.

=المِوْرَكَة-

[ورك] : قسمت جلوى پالان ستور، پُشتى كه بشكل بالش كوچك است و سواره بر زير نشيمنگاه خود قرار مى دهد.

=المُورِكْس-

(ح) : صدفى است كه از آن لعاب سرخ رنگ خارج مى شود. پيشينيان بويژه فنيقيها از آن رنگ ارغوانى مى ساختند.

=المَوْرِم-

[ورم] : لثّه، جاى رويش دندان.

=المُوَرَّم-

[ورم] : مفع، مرد درشت اندام.

=المَوْرُوث-

[ورث] : مفع، آنكه ارثيه بجاى گذارده باشد، ارثيه.

=المُوَرْوِر-

[ورور] : فا، شخص يا پرنده آواز خوان.

=المَوْز-

(ن) : درخت موز، ميوه موز.

=المَوْزَة-

يك دانه موز.

=المَوَزَّة-

[وزّ] : «أرضٌ مَوَزَّةٌ» : سرزمين پر از غاز.

=المُوزَع-

[وزع] بكذا: آنكه بر عليه ديگرى برانگيخته شود.

=المُوَزِّع-

[وزع] : فا؛ «مُوَزِّعُ البريد» : مأمور نامه رسانى اداره پست.

=المَوْزُور-

[وزر] : مفع، گناهكار، آنكه مورد گناه قرار گرفته باشد.

=المُوَزْوِز-

[وزوز] : فا، انسان آواز خوان يا پرنده نغمه سرا.

=المَوْزُونَة-

[وزن] : زن كوتاه قد و خردمند.

=المُوسَى-

ج مَوَاسٍ و مُوسَيَات [موس] : تيغ سلمانى. (اين كلمه در كاربرد مذكر و مؤنث يكسان است) .

=المُوسِر-

ج مَيَاسِير [يسر] : ثروتمند، پولدار.

=المُوسَط-

[وسط] : «مُوسَطُ البيتِ» : آنچه كه در وسط خانه قرار داشته باشد.

=المُوسِلين-

مُوسِليِن يا پارچه هاى پنبه اى نرم و نازك (اين كلمه فرانسوى است) .

=المَوْسَم-

ج مَوَاسِم [وسم] : بيمارى كه انسان فقط يكبار در زندگى به آن دچار مى شود مانند سرخك و آبله. (اين كلمه در زبان متداول رايج است) .

=المَوْسِم-

ج مَوَاسِم [وسم] : گرد آمدن مردم براى كارى يا امرى، زمان حج و گرد آمدن مسلمانان در مكه معظمه، روزهاى عيد، و در اصطلاح مردم لبنان زمان بدست آمدن ابريشم است؛ «مَوْسِمُ الاصْطِيَاف» : زمان رفتن به ييلاق، «مَوسِمُ القطن» : زمان بدست آمدن پنبه؛ «موسم الزَّيتون» : زمان چيدن زيتون.

=المُوَسْوِس-

[وسوس] : آنكه به وسوسه دچار است.

=المَوْسُون-

[وسن] : تنبل.

=المَوْسُونَة-

[وسن] : مؤنث (المَوْسُون) است.

=المُوسِيقَى-

(ف ج) : فن آواز و موزيك.

(اين كلمه يونانى است) .

=المُوسِيقِيّ-

موسيقى دان.

=المُوَشَّح-

[وشح] : مفع، نوعى شعر كه داراى تقاطيع و قافيه هاى مختلف باشد. اين نوع شعر از اختراع شاعران و سخنگويان اندلس است.

=المُوَشَّحَة-

[وشح] من الطير أو الظباء: پرنده يا آهوئى كه بر دو پهلوى آن دو خط كشيده مانند حمايل باشد،- ج مُوَشَّحات:

قصيده اى مُوَشَّح.

=المُوَشَّع-

[وشع] : مفع؛ «بُرْدٌ مُوَشَّعٌ» :

پارچه اى كتانى كه داراى نقش و نگار باشد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت