براى ذخيره روغن و يا مانند آن تهيه كنند.
صحيح اين كلمه (الظَّرْف) است كه مرادف آن (الزِّقّ) مى باشد.
ضَرَمًا: گرسنگى يا خشم او سخت شد،- عَلَيْهِ: بر او خشمگين شد،- تِ النَّارُ:
آتش روشن شد و شعله زد.
تَضْرِيمًا [ضرم] النارَ: آتش را روشن كرد و برافروخت.
=الضُّرْم-
(ن) : گياهى است خوشبو. ميوه آن بسان بلوط است و شكوفه آن بسان شكوفه سعتر (پودينه) مى باشد.
=الضِّرْم-
(ن) : مرادف (الضُّرْم) است،- (ح) : جوجه عقاب.
=الضَّرَم-
هيزم كه در آتش اندازند.
=الضَّرِم-
مرد گرسنه،- (ح) : جوجه عقاب.
=الضَّرَمَة-
ج ضَرَم: آتش، گل آتش.
=الضَّرُورَة-
ج ضَرُورَات [ضرّ] : نياز؛ «الضَّرُورَاتُ تُبِيح المحْظُوراتِ» : ضرورت و نياز. انسان را ناچار مى كند كه به كارى خلاف دست زند، و در همين رابطه گفته اند كه «لِلضَّروُرَةِ احْكَامٌ» .
=الضرُورِيّ-
[ضرّ] : كارى لازم و ضرورى، كارى كه ناگزير و غير قابل اجتناب باشد، كار اجبارى و بايسته.
=الضَّرُورِيَّات-
[ضرّ] : نيازمنديها، لوازم زندگى؛ «ضَرُورِيّاتُ الْحَيَاةِ» : نيازمنديهاى زندگى.
=الضَّرُوس-
من النوق: ماده شترى كه دوشنده پستانش را گاز گيرد؛ «حَرْبٌ ضَرُوسٌ» : جنگى سخت و خانمانسوز.
=الضَّرُوع-
گوسفند كه پستانش برآمده و يا بزرگ شده باشد.
=ضَرِيّ-
-ضَرَاوَةً و ضَرًى و ضَرْيًا و ضَرَاءَةً [ضرو] بالشي ءِ: به آن چيز پايدار شد،- ضَرىً و ضِرَاءً و ضَرَاءً الْكَلْبُ بِالصَّيْدِ: سگ به شكار گرفتن خوى گرفت و برانگيخته شد، سگ از گوشت و خون شكار خورد،- ضَرىً النَّبِيذُ:
مى پر رنگ و غليظ شد.
=الضَّرِيّ-
[ضرو] : مرادف (الضَّارِي) است؛ «كَلْبٌ ضَرِيٌ» : سگ شكارى؛ «عِرْقٌ ضَرِيٌ» : رگ كه خون آن بند نيايد.
=الضَّرِيب-
ج ضُرَبَاء: زننده، زده شده،- ج ضَرَائِب: شانس و نصيب، مثل و مانند، رسته و گونه، شكل، نژادى از مردم، يخ، برف.
=الضَّرِيبَة-
ج ضَرائِب: جاى ضربه در بدن، آنكه بر او شمشير خورده باشد، ماليات، خراج، خوى و طبيعت؛ «هَذِهِ ضَرِيبَتُهُ الّتى ضُرِبَ عَلَيْها» : اين خُلق و خوى و طبيعت او است،- مِنَ السَّيْفِ: لبه شمشير،- مِنَ الصُّوفِ و نحوه: پشم رشته و مانند آن كه بافته شود.
=الضَّرِيج-
آنچه كه با رنگ سرخ روشن رنگ آميزى شده باشد، «عَدُوُّ ضَرِيجٌ» :
دشمن شتابگر.
=الضَّرِيح-
ج ضَرَائِح: گور، آرامگاه.
=الضَّرِير-
ج أَضِرَّاء و أَضْرَار [ضرّ] : آنكه بينائى خود را از دست داده باشد، بيمار لاغر،- ج اضِرَّة: دهانه دره، غيرت، نفس، هر چيزى كه در آن ضررى باشد.
=الضَّرِيرَة-
ج ضَرائِر [ضرّ] : مؤنث (الضَّرِير) است.
=الضَّرِيس-
ج ضَرَاسَى: گرسنه، چاهى كه اطراف آن سنگ ريخته باشند، مهره هاى كمر.
=الضَّرِيع-
مرادف (الضَّروُع) است.
=الضَّرِيعَة-
مرادف (الضَّرُوع) است.
=الضَّرِيم-
آتش سوزى.
=ضَعْضَعَ-
ضَعْضَعَةً [ضعضع] هُ: خانه را تا سطح زمين ويران كرد.
=الضَّعْضَعَة-
[ضعضع] : مص، سختى و خوارى.
=ضَعَفَ-
-ضَعْفًا و ضُعْفًا: ناتوان شد،-- ضَعْفًا القومُ: تعداد آن قوم را زياد كرد،- الشي ءَ: آن چيز را دو برابر كرد.
=ضَعُفَ-
-ضَعَافَةً و ضَعَافِيَةً:
ناتوان شد.
=ضَعَّفَ-
تَضْعِيفًا [ضعف] هُ: او را ناتوان كرد، او را ناتوان شمرد، آنرا دو برابر كرد.
،- الحديثَ: حديث را به ضعيف بودن نسبت داد.
=الضُّعْف-
ناتوانى، و در زبان متداول بمعناى بيمارى است.
=الضَّعْف-
ناتوانى.
=الضِّعْف-
ج أَضْعاف: «ضِعْفُ الشي ءِ» : دو برابر هر چيزى يا مانند آن و يا اضافه مقدارى حساب نشده.
=الضَّعَف-
ناتوانى، سستى خرد و رأى.
=الضَّعْفَان-
ج ضَعَافَى: آنكه ناتوان و يا كم عقل و رأى باشد.
=الضُّعُوف-
ناتوان و كم خرد.
=الضَّعِيف-
ج ضِعَاف و ضُعَفَاء و ضَعَفَة و ضَعْفَى: ناتوان،- عِند العامَّة: و در زبان متداول بمعناى بيمار است؛ «هو ضَعيف» : او بيمار است؛ «ضَعيفُ الْعَقْل» : كم عقل، نادان؛ «ضَعِيفُ الارَادَة» : كسيكه در رأى و تصميم گيرى ناتوان باشد؛ «هذا الضعِيف» :
اين حقير، اين بنده، اين تعبير براى تواضع و فروتنى بكار مى رود،- مِنَ الكلام: آنچه از عبارت و گفتار كه نارسا و غير فصيح باشد.
=الضَّعِيفَة-
مؤنث (الضَّعِيف) است.
=ضَغَا-
-ضَغْوًا [ضغو] المقامرُ: خيانت كرد،- الَيْه: اظهار عجز و ناتوانى نمود،- ضَغْوًا و ضُغاءً السَّنّوُر: گربه صدا كرد.
=الضُّغَاء-
[ضغو] : مص، آواز بيچاره و خوار.
=الضُّغَاب-
صداى گرگ و يا خرگوش.
=الضُّغَامَة-
لقمه كه از دهان پس از جويدن بيرون انداخته شود.
=ضَغَبَ-
-ضَغْبًا: بسان گرگ يا خرگوش صدا كرد.
=الضُّغْبُوْس-
ج ضَغَابِيس [ضغبس] (ح) : بچه روباه.
=ضَغَثَ-
-ضَغْثًا الحديثَ: حديثى را با كم و زياد بيان نمود،- الشَّي ءَ: آنرا جمع نمود،- الثَّوبَ: پيراهن را شست ولى خوب پاك نكرد.