خطهاى مستقيم، نام ديگر آن (البِرْكار) است،- مِن الرّأس: سرهاى گرد و دايره اى،- مِن الأَرض: زمين دو نبش. اين تعبير در زبان روز متداول است.
آنكه بسيار دور زند.
=الدَّوَّاس-
[دوس] : دلير و دلاور، شير.
=الدَّوَّاسة-
(حي) : پدال پايى كه در گردانيدن چرخ يا آسياب بكار مى برند:
«دَوّاسَةَ الدرَّاجة» پدال دوچرخه،- (حي) :
چوبى كه بافنده در زير دستگاه بافندگى براى پرز دادن و راه انداختن نخها بكار مى برد،- (مُو) : پدال بالا برنده در دستگاه پيانو كه براى تغيير صدا و نغمه ها بكار مى رود، بينى.
=الدَّوَاعي-
[دعو] : جمع (الدَّاعِيَة) است؛ «دواعي الدَّهرِ» : حوادث و سختيهاى روزگار؛ «دَوَاعِي الصَّدْرِ» : غم و اندوه كه در سينه باشد.
=الدُّوَام-
[دوم] : بيمارى سرگيجه.
=الدَّوَام-
[دوم] : پايدارى، هميشگى، ثبات؛ «دَوَامًا أو على الدّوام» : پياپي، همواره، با مرور زمان؛ «وقتُ الدَّوامِ، اوقاتُ الدَّوام، سَاعَات الدَّوام» : هر يك از اين تعبيرات به معناى ساعات كار، وقت كار ادارى، زمان حضور در اداره يا محل كار مى باشد.
=الدُّوَّامة-
ج دُوَّام [دوم] : فرفره بازى كه عبارت از قطعه چوبى است تراشيده و نوك باريك كه كودكان دور آنرا ريسمانى مى پيچند و با سرعت آنرا بر زمين رها مى كنند تا به دور خود بچرخد.
=الدَّوَاهِي-
[دهي] : «دَوَاهِي الدهرِ» :
سختيها و پيامدهاى روزگار.
=الدَّوْبَل-
[دبل] (ح) : خوك نر، الاغ ريز اندام كه بزرگ نشود.
=دَوَّحَ-
تَدْوِيحًا [دوح] المالَ: مال را پراكنده كرد.
=الدَّوْح-
[دوح] : خانه ى بزرگ و با شكوه.
=الدُّوحَاس-
[دحس] : مترادف (الدَّاحِس) است. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الدَّوْحَة-
ج دَوْح و جج أَدْوَاح [دوح] : درخت بزرگ و تنومند، چتر يا سايبان بزرگ.
=دَوَّخَ-
تَدْوِيخًا [دوخ] الرجُلَ: آن مرد را خوار كرد،- الوَجَعُ رَأْسَهُ: درد باعث سرگيجه ى او شد،- البِلَادَ: بر آن كشور چيره شد و آن را اشغال كرد.
=الدَّوْخَة-
سرگيجه و سرگردانى. اين واژه در زبان روز متداول است.
=دَوَّدَ-
تَدْوِيدًا [دود] : مترادف (دَادَ) است.
=الدُّوْدَة-
ج دُود و دِيدان (ح) : كِرم، حشره اى بى دست و پا و خزنده كه بدنش استخوان ندارد مانند كرم خاكى و زالو و جز آنها؛ «الدُّودةُ الوَحِيدَة» : كرم كدو. كه معمولا در جهاز هاضمه زندگى مى كند و دو نوع آن در روده ى انسان توليد مى شود اولى را (الشريطيَّة العَزْلاء) گويند كه از خوردن گوشت گاو نپخته ايجاد مى شود و دومى را (الشَّريطيَّة المُسَلَحَة) گويند كه از خوردن گوشت خوك پديد مىيد و از نظر حجم كوتاهتر از اولى است؛ «دُودَةُ القَزِّ» (ح) :
كرم ابريشم كه حشره ايست از تيره ى (القَزِّيَّات) كه با لعاب غده هاى مخصوص خود پيله يا ابريشم ميتند. اين حشره در زمانهاى دور در چين و ژاپن پرورش مى يافته و در قرنهاى ميانه در خاورميانه و اروپا شناخته شده است. اين كرم با برگ سبز درخت توت تغذيه ميكند.
=الدُّوْدِيّ-
«الزائدة الدُّودِيَّة» : آپانديس، روده ى كوچك زائدى است در بدن انسان كه در انتهاى روده ى كور قرار دارد.
=دَوَّرَ-
تَدْوِيرًا [دور] هُ: آن چيز را گرد كرد،- هُ و بهِ: آنرا بدور زدن انداخت يا او را به دور زدن واداشت.
=الدَّوْر-
مص،- ج ادوار: گردش، تكان خوردن، برگشتن چيزى به جاى اول خود، پي در پي شدن بيمارى و جز آن، طبقه ى خانه يا آپارتمان كه در عربى به آن (الطّابِق) گويند،- (مو) : قطعه ى تركيبى از دو بيت يا بيشتر؛ «بِالدَّور» : متناوب؛ «الدَّورُ الأَوَّل او دَوْرُ البُطُولَة» : مهمترين كار يا گفتار هنر پيشه ى سينما يا تئاتر؛ «الدَّوْرُ النهائيّ» :
شرط آخر، دور نهائى، گردش پايانى؛ «قَامَ بِدورٍ او لَعِبَ دورًا» : نقشى را اجرا يا بازى كرد؛ «انا بِدَوري» : من بنوبه ى خودم، آنچه كه به من اختصاص دارد؛ «عِلْمُ الأدوار» :
علم موسيقى است.
=الدَّوَرَان-
[دور] : مص، گرداگرد چيز گشتن، گردش كردن چيزى پيرامون چيز ديگر.
=الدَّوْرَة-
[دور] : اسم مرّه از (دَارَ) است، سير و حركت كامل ستاره ها؛ «دَوْرَةُ الفلكِ» :
زمانى است كه ستاره در مدار خود آنرا ميگذراند، جريان يا روان شدن و گردش؛ «الدورةُ الدَّمَوِيَّة» : گردش خون در بدن، زمان گردهم آئى براى كارى از قبيل جلسه ى مجلس يا پارلمان؛ «الدورةُ التشْرِيعِيَّة» : زمانى است كه مجلس شورى در آن قوانين و مقررات را مطالعه و تصويب و تأييد مى كند.
=الدَّوْرَق-
ج دَوَارق [درق] : آفتابه ى بزرگ و بى لوله كه داراى دو دسته باشد، گونه اى قلنسوه كه ناسكان و عابدان بر سر مينهادند و به آنها (دورقيان) مى گفتند. اين واژه فارسى است.
=الدُّورِيّ-
[دور] (ح) : گنجشك.
=الدَّوْرِيَّة-
ج دَوْرِيَّات [دور] : گشت نگهبانان اعم از پليس يا مقامات انتظامى؛ «دَوريّاتُ الاستِكشاف» : گروه سربازان تحقيق كه عهده دار اخذ اطلاع و كسب معلومات از دشمن مى باشند.
=الدُّوزَان-
اسم است از (دَوْزَنَ) ،- (مو) :
ابزارى است كه با آن تارهاى عود يا بربط را سفت و محكم مى كنند.
=دَوْزَنَ-
دَوْزَنَةً القانونَ و نحوَهُ (مو) : تارهاى بربط را سفت كرد تا لحنى را كه بخواهد با آن اجرا كند. اين كلمه فارسى است و عربى آن (بَضَّ يا بَظَّ) است.
=الدُّوسِنْطاريا و الدُّوسِنْتاريا-
(طب) : بيمارى