فهرس الكتاب

الصفحة 118 من 1009

تا لبريز شد،- الماءَ: آب را خالى كرد،- الدمعَ: اشك ريخت،- القومُ من المكانِ: آن قوم از آن مكان بيرون رفتند و پراكنده شدند،- القومُ في الحَديثِ: آن قوم به سخن پرداختند و شتاب كردند،- القومُ على الرّجُلِ: آن قوم بر آن مرد تاختند و، چيره شدند،- بالشي ءِ: آن چيز را بدور افكند؛ «ما افاض بِكَلِمَةٍ» : هيچ سخنى نگفت.

=الأَفَاعِيل-

[فعل] عند العروضيّين: در نزد عروضيان بمعناي (التَّفَاعِيل) است.

=الأَفَّاف-

[أفّ] : آنكه بسيار افسوس خورد، بسيار افْ گوينده.

=أَفَاقَ-

إفَافَةً [فوق] من النوم: از خواب بيدار شد،- مِن غَفْلَتِهِ: آن مرد از غفلت و بيخبرى بيرون آمد،- السّكرانُ مِن سُكِرهِ: آن مرد مست هشيار شد،- من مرضِهِ: از بيمارى بهبود يافت،- المجنونُ من جُنونِهِ: آن ديوانه از ديوانگى كه داشت بر سر عقل آمد،- عنه النُّعاسُ: چُرت زدن از او بدر شد،- الزّمانُ:

روزگار پس از تنگى فراخ شد،- الحالبُ:

دوشنده ى شير ميان دو دوشيدن استراحت گرفت،- تِ النّاقةُ: در پستان ماده شتر مقدارى شير در فاصله ى دو دوشيدن جمع شد،- السّهمَ: سر تير را در زه كمان قرار داد تا تير اندازى كند.

=الأَفَّاق-

آنكه براى كسب و كار به سير و سياحت بپردازد.

=الأفَّاك-

ج أَفَّاكُون: دروغگو.

=أَفَانِينُ-

[فنّ] الكلام: راه و روش فن سخنگوئى و انواع آن.

=الأَفَاوِيق-

[فوق] : آب باران كه در ابر ذخيره شده و پى در پى ببارد.

=أَفْتَى-

إفْتَاءً [فتو] فلانًا في المسأَلة: درباره آن مسأله به فلانى فتوى داد.

=افْتَاتَ-

افْتِوَاتًا [فوت] هُ الأمرُ: كار از او گذشت،- الكلامَ: سخن را نو آورى كرد،- على فلانٍ في الأَمر: در آن امر فلانى را محكوم كرد،- برأيِهِ: در رأى خود استبداد كرد،- بِامرهِ: كار خود را بدون مشورت با كسى انجام داد.

=افْتَاقَ-

افْتِيَاقًا [فوق] الرجلُ: آن مرد فقير شد.

=افْتَأَتَ-

افْتِئَاتًا [فأت] برأْيهِ: در رأى خود استبداد كرد،- عَلَيَّ الباطِلَ: بر من بهتان زد.

=افْتُئِتَ-

[فأت] : ناگهان مرد.

=افْتَأَل-

افْتِئَالًا [فأل] به: به آن چيز فال خوب زد. اين واژه ضدّ (تشاءَمَ) است.

=الافْتِتَاح-

[فتح] : مص؛ «افتتاحُ الْجَلَسَة» :

سر آغاز جلسه، گشايش جلسه ى رسمى.

=الافْتِتَاحيّ-

[فتح] : منسوب به (الافْتِتَاح) است؛ «المَقَالُ الافْتِتَاحيّ» : آغاز سخنراني، سر مقاله ى روزنامه يا مجلّه.

=الافْتِتَاحِيَّة-

سر مقاله ى روزنامه.

=افْتَتَحَ-

افْتِتَاحًا [فتح] الأَبْوَابَ: در بها را باز كرد،- البلادَ: كشور گشائى كرد،- الأمرَ بكذا: كار را با آن چيز آغاز كرد.

=افْتَتَنَ-

افْتِتَانًا [فتن] : آن مرد دچار فتنه اى شد كه مال و خرد او را برد، در فتنه افتاد،- هُ: او را به فتنه انداخت،- في دينهِ: از دين خود برگشت.

=افْتَجَأَ-

افْتِجَاءً [فجأ] الرجلَ: ناگهان بر آن مرد آمد.

=افْتَجَرَ-

افْتِجَارًا [فجر] في الكلام: سخن را بى آنكه از كسى شنيده باشد جعل و اختراع كرد.

=افْتَحَصَ-

افْتِحَاصًا [فحص] عنهُ: درباره او بحث و جستجو كرد.

=أَفْتَخَ-

إفْتَاخًا [فتخ] الرجُلُ: آن مرد خسته و درمانده شد.

=افْتَخَّ-

افْتِخَاخًا [فخّ] النائمُ: در خواب خُرخُر كرد.

=الأَفْتَخ-

[فتخ] : آنكه بند انگشتانش سست و نرم و ناتوان باشد؛ «رَجُلٌ افْتَخُ الطرْفِ» :

مرد سست نگاه.

=افْتَخَرَ-

افْتِخَارًا [فخر] : مترادف (فَخَرَ) است.

=افْتَدَى-

افْتِدَاءً [فدي] بهِ: او را باز خريد كرد،- منه بكذا: او را در برابر مال يا چيزى رهائى داد،- تِ المرأةُ نَفْسَها مِن زَوْجها: آن زن به شوهر خود مالى داد تا از او رها شود و طلاق بگيرد.

=أَفْتَرَ-

إفْتَارًا [فتر] : پلكهاى چشم او ناتوان و نگاهش شكسته شد،- هُ الدّاءُ او السُّكْرُ:

بيمارى يا مستى او را ناتوان كرد.

=افْتَرَّ-

افتِرَارًا [فرّ] البرقُ: برق درخشيد،- الرَّجُلُ: آن مرد خنده زيبائى كرد،- الشي ءَ: آن چيز را به درون بينى كشيد.

=افْتَرَى-

افْتِرَاءً [فرو] الفَرْوَ: پوستين در بر كرد.

=افْتَرَى-

افْتِرَاءً [فري] عليه الكذبَ: دروغ بر او بست،- علَيْهِ: بر او تعدى كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=الافْتِرَاض-

[فرض] : مص،- عند المَنْطِقِيّينَ:

روش عكس قضاياى منطقى است.

=افْتَرَزَ-

افْتِرَازًا [فرز] الأمرَ: آن امر را حلّ و فصل كرد.

=افْتَرَسَ-

افْتِرَاسًا [فرس] الأَسدُ فريستَهُ: شير گردن شكار خود را گرفت و خرد كرد، شكار كرد.

=افْتَرَشَ-

افْتِرَاشًا [فرش] الشي ءُ: آن چيز گسترده شد،- الشي ءَ: آن چيز را لگدمال كرد،- الثوبَ و نحوَه: جامه و مانند آنرا بگونه ى فرش گسترد،- ذراعَيْهِ: دو بازوى خود را همچون فرش پهن كرد،- الرَّجُلَ:

آن مرد را بر زمين افكند،- الطريقَ: راه را پيمود،- إثرَ فلانٍ: بدنبال اثر فلانى رفت،- تِ الشجَّةُ الدّماغَ: استخوان سر را شكافت ولى خرد نكرد،- المالَ: آن مال را غصب كرد،- عِرضَهُ: به آب رو و ناموس وى تجاوز كرد.

=افْتَرَصَ-

افْتِرَاصًا [فرص] الفُرْصَةَ: فرصت را غنيمت شمرد.

=افْتَرَضَ-

افْتِرَاضًا [فرض] : فرض كرد، انديشه ى خود را براى مسأله اى بكار گرفت،- اللّهُ الأحكامَ على عبادِهِ: خداوند احكام را بر بندگان خود واجب گردانيد،- الجندُ: سربازان حقوق و پاداش خود را گرفتند.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت